"داستان
خرس های پاندا " به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد
....نمایشنامه است ...اثر ماتئی ویسنییک ...داستان خیلی خاص متفاوت کمی سخت و پیچیده و کمی
نامفهوم و میشه گفت ماورائی و فلسفی ست ...داستان مرگ و تناسخ شاید ...و
کمی هم عشق و تنهایی ...
از متن کتاب :
مرد : هیچ چیز از آن ِانسان نیست
هرگز
نه قدرتش
نه ضعفش
ونه دلش حتی
و آن دم که دست...
و آن دم که دست...
آه لعنتی !...
و آن دم که دست به آغوش می گشاید
سایه اش سایه ی صلیبی ست ...
و آن دم که می پندارد خو شبختی اش را
در آغوش فشرده است
آن را له می کند !
زندگی او طلاقی عجیب و درناک است ...
هیچ عشقی را...
هیچ عشقی را سرانجام ِ خوش نیست!
.....
و در جایی دیگر:
....
زن : حس می کنی که داریم از زمان حالمون دور میشیم ؟
مرد: آره
زن: از ذهنمون ؟
مرد:آره
زن:از پنج حسمون؟ اونا پشتمون میمونند . مثل یک خط کشیده شده رو آسفالت
مرد:آره
زن:و واسه ت دردناکه؟
مرد: نه اتفاقاً خیلی سبکه
زن: ما دیگه فقط دو تا صدا هستیم . دو تا صدای درحال پرواز!
مرد: بیشتر از اینیم
زن:چی بیشتر از این؟
مرد: ما بیشتر صدای بال زدن یه پروازیم
زن:ما داریم بالای خودمون پرواز می کنیم مگه نه ؟
مرد: بیشتر از این
زن : چی بیشتر از این؟
مرد:نمی دونم داریم برفراز تمام چیزهایی که احتیاج نداریم پرواز می کنیم
زن : بر فراز دنیا
مرد: بر فراز همه چیز
زن:شاید ما مرغ عشق شدیم . دیگه هم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم
مرد: من احساس می کنم ما دو تا بال یک مرغیم
زن: پس عجیبه که ما بازم می تونیم با هم حرف بزنیم! طبیعتاً الان باید یه صدا باشیم
مرد: فکر کنم به زودی بشیم
زن: تو من رو می شنوی مثل اینکه خودم حس شنوایی تو هستم
مرد:آره
زن:تو من رو می بینی مثل اینکه من حس بینایی تو هستم
مرد:درسته
زن:تو دیگه نمی تونی من رو لمس کنیم چون آدم نمی تونه لامسه ی خودش رو لمس کنه
مرد: درسته
زن:غمگینی که دیگه شکل نداری؟
مرد: نه دارم به کمال نزدیک میشم
زن:بازم چیزی دور خودت می بینی ؟
مرد: خودمون رو
زن:و چی می شنوی؟
مرد:یه موسیقی یه موسیقی که خودش سقوط در سقوطه...
زن:این خوب نیست تو هنوز از من می ترسی
مرد: شاید
زن: دیگه نباید جوابم رو بدی
مرد: ولی همه ی جوابها رو میدونم
زن: تو هنوز از سکوت می ترسی؟
مرد: نه چون سکوت دیگه وجود نداره
زن: و ما همینطور تا ابد با هم حرف می زنیم ؟
و.......
|
+| نوشته شده توسط
باران در دوشنبه
1391/02/11
|