تبليغاتX
آسمون ابری
دل نوشته
 زن آینده

   

کتاب رو زیاد دوست نداشتم فقط خواستم از متن های زیباش  یادداشتی داشته باشم

متن پشت جلد :

 در من ناشکیبایی هایی ست و راه هایی ، باید آنها را به اتمام برسانم . نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند!

برای رسیدن به دور دست ها باید از نزدیکی ها گذشت اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست .

از متن کتاب :

*جذابیت او در آن است که او نمی کوشد مورد پسند قرار گیرد .او همیشه حقیقت را می گوید . حقیقت را به شیوه ی مخصوص خودش بیان می کند به همین دلیل دیگران فوراً آن را درک نمی کنند با کلمات بسیار ساده می گوید با صدایی بدون حالتی خاص . حقیقت را رک و صریح می گوید دیگران این حقیقت را بعداً می فهمند مدتها بعد متوجه می شوند که هیچ کس دیگر هرگز در  زندگی   آن طور با آنها صحبت نکرده .

*...چیزی مانع ماست ..مانع خود ِ ما هستیم چون هنوز به این زندگی بی روحی که دوستش نداریم وابسته ایم  هنوز  به بسیاری از چیزها وابسته ایم چه کنیم ؟ چگونه خود را ترک کنیم ؟این تنها شیوه ی ترک کردن همه ی چیزهای دیگر است : "باید فرشته ای سر برسد یک فرشته ی واقعی ما را از شر همه چیز رها سازد اما بلافاصله اسیر ِ خود نکند!

*نوعی بد جنسی در قلب انسان وجود دارد آنقدر عمیق که بخواهیم بیرونش بکشیم حتماً میمیریم این بدجنسی اشتیاق نام دارد اشتیاق واژه ای ست برای بیان تیرگی ها و نیز روشنایی ها واژه ای برای بیان تیرگی در میان روشنایی . فکر منجمد می شود هوا سنگین فضا تنگ . دیگر فضایی نیست مگر برای دو نفر که آماده می شوند تا یکدیگر را ببلعند . فضا فقط برای یک نفر باقی ست دیگر در هیچ جای دنیا برای هیچکس جایی نیست.

*هم آغوشی پنهانی مثل آبنبات دزدیدن از بقالی ست لذت بخش..طعم خوشمزه ی آبنباتی که نباید می دزدیدیم ته دهانمان... مرا ببخش پدر مرا ببخش مادر آقای پاپ مرا ببخشید که گناه کردم و خیال دارم دوباره و دوباره گناه کنم نمی دانید چقدر جالب است و چقدر غم انگیز است ...

*به دو شیوه میتوان دروغ گفت : میتوان حرفهایی از خود ساخت و یا میتوان حقیقت را با صدایی آرام با خونسردی مثل حرفی بین حرفهای دیگر حرفهای کم اهمیت بیان کرد  این شیوه ی دروغگویی ظریفانه تر است !

*عشق داستانی پر رنج ، نوری لطیف واحساسی نامعقول است!

*مادر هوایی ست که می بلعیم و سکوتی ست که تنفس می کنیم او تمامی دنیاست در خانه !

*محافل فرهنگی مانند آبهای راکدند کوچکترین سنگی دایره های بزرگ و بزرگتری در آنها پدید میاورد

*مشگل بزرگسالان این است که بزرگ نشده اند اما دیگر بچه هم نیستند هیچ اعتمادی به آنها نمی توان داشت

*هر روز ماجرایی ست که به شب ختم می شود تا آنها شایسته ی توقف موقت مسائلی باشند که باز میگردند

*زندگی سخت نیست با هیچ هم می شود زندگی کرد کمی نور کمی تعطیلی کمی لطافت کمی حرف ...اینها را همه جا میتوان پیدا کرد

*داستان هنر فقط به درد نابغه ها و احمق ها میخورد نه تاجرها و پولدارها !

*کتاب ما را در آغوش می گیرد و نرم و سبک به خواب می برد به دنیای فراموشی ...

*سن ِ واقعی از صدا مشخص می شود شور و حرارت کلام اشخاص بهتر از هز چیز سن آنها را اعلام می کند

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1391/02/26  |
 درد

امروز رو روز مادر نام گذاشته اند ...کمی دیرتر از روزهای دیگه به مطب میرسم چند بیمار ،رو صندلیها به انتظار نشسته اند  چشم میگردونم دو سه تا خانم هستند... شرمنده اما با رویی خوش مادر بودنشون رو  تبریک میگم و عذر خواهی از دیر آمدنم ....یکی خیلی آشناست سالهاست سالی یکباررو مهمون ماست پیرزنی هفتاد و چند ساله با دو عصا در کنار ...افسرده و غرغرو .....در همون اتاق انتظار ِ برای درمان ،باش سلام تعارف می کنم و با هم وارد اتاقم میشیم یک عصای سال گذشته اش دو عصا شده به سختی و دردناک قدم برمیداره ...به محض نشستن بی توقف شروع می کنه به آه و ناله و اشک و شکوه شکایت از درد بی امان و تنهایی وغیره .... درد هایی که مضاعف شده و با هیچ مسکنی آروم نمیشه... از دیسک کمر و آرتروز شدید زانوها و بخصوص از درد زانویی که به امید بهبود چند سال پیش تعوض مفصل شده و آبسه ی لثه و سینوزیت و ... دکترهایی که رفته و اسکنهایی که کرده و درمانهای به قول خودش بی اثر...شروع می کنه به گریه و در لابلای هق هق گریه با صدایی مقطع با بغض  میگه که دیگه خسته شده از این دردها !

اولین سالی که بیاد ندارم چه سالی بود از بیوه شدنش در 27 سالگی !!گفت و اینکه سه فرزندش رو علی رغم خواستگارهای زیادش ( باور می کنم چرا که هنوز هم رد پایی واضح از زیبایی درچهره ش کاملا مشهوده) به تنهایی بزرگ کرده و سالهاست که همه رفتند و خانه ی با حوض و شمعدونی پدری فروخته شده و آپارتمانی نقلی برای مادر خریدند و خودش مونده و خودش و در و دیوارهای این آپارتمان و و ماهواره ای که برایش نصب کرده ند تا مونسش باشه !...و همسایه هایی که هم رو نمی شناسند ...و درد بی وفقه ای که اجازه ی خروج از خونه و گشت و گذار و شاید خریدی و چشم در چشم شدن باکسی و صحبتی و درددلی رو بهش نمیده و تنهایی و تنهایی و تنهایی که دردهاشو چند برابر می کنه و اونو بهونه گیر ....حالا تلفن رابط اونه و بچه ها و دردهایی که به درمان پاسخ ندند راهی میشه برای اتصال بیشتر به اونها که براش خرید کنند دکتر ببرندش و ...

بهش گفتم من تموم دردهاتو درک می کنم و البته تنهاییتو بیشتر ...و اونچه که مانع تسکین این دردهاست رو هم می شناسم ! و اون چیزی به جز این تنهایی و هجوم چراهای این تنهایی در خلوت شبانه روز تو نیست ....افسوس و حسرت جوونی و زیبایی بی حدی که تباه شد و اینکه خواستی در کنار بچه هات بمونی و مادری فداکار باشی و برای اینکه اونها با مهر تو بزرگ بشند تو از خود و زنانگی ت و خواسته هات چشم پوشیدی ...کاری که همه ی مادران نسل تو کردند و بی شماری از مادران نسل های بعد از تو !

 و دارم به این فکر می کنم که چه سخته زن بودن !

چطور میتونی یک زن یک همسر و یک مادر خوب خوب باشی و در عین حال خودت رو هم دوست داشته باشی و اهمیت بدی به وجود و خواسته های نهادینه ی برحق ِخودت ؟!


|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1391/02/23  |
 دختر معلول

خانمی 40 ساله با چشمهای رنگی  ساکن روستا ،که ظاهری شهری واسه ی خودش درست کرده با  دختر بچه ا ی به بغل ... دو ساله  ریزه میزه  ترسان وگریان ... به همراه آقایی مسن با ظاهری روستایی وارد اتاقم میشند .

دختر بچه رو مهدیس صدا می کنند ....خانم، همسر دوم این آقاست با سه فرزند که همسر اولش فوت شده ....خانم تاقبل از ازدواج با این آقا مجرد بوده ! اونهم در روستا ! ...علتش رو می پرسم میگه : فرزند آخر پدر و مادری پیر و از پا افتاده بوده که نیاز به مراقبت داشتند و بعد از مرگ اونها تصمیم به ازدواج می گیره که مسلماً چاره ای جز این نوع ِ ازدواج نداشته .

مهدیس ظاهراً هیچ مشکلی جز این نداره که پای راستشو رو پنجه زمین میذاره و راه میره ...معاینه ش می کنم و یک هیستوری از مادرش می گیرم و با توجه به اینکه مدتی رو در بدو تولد در دستگاه بوده و مشکل تنفسی و احتمالاً کمبود اکسیژن به مغز...تشخیصم قطعیه که متاسفانه دچار منو پلژی اسپاستیک  به علت فلج مغزی(cp) ست(( فلج سفت با منشا مغزی).

فیزیو تراپی تا حد کمی میتونه کمکش کنه و درمان قطعی نمیشه یعنی هرگز حتی با جراحی و ریلیز عضله پشت ساق پا هم نمی تونه طبیعی و بی نقص راه بره ...چرا که مرکزی که در مغز دستور راه رفتن رو مخابره می کنه پالس غلط میفرسته ...

خوب منظور من توضیح بیماری نیست علت اینکه خواستم در اینجا راجع بهش بنویسم دو چیز ه

اول اینکه در اینگونه مواقع که خود بیمار یا نزدیکانش واقعیت رو نمی دونند و پزشک هم به اونها نگفته ...باید چکار کرد ؟ ...مادرش مرتب می پرسید با این ده جلسه خوب میشه ؟ دیگه درست راه میره ؟

موندم چی بگم ؟ ...اگه دروغ بگم که بله ... هم وقتی جلسه آخر خوب نشده باشه خودم و درمان خودم زیر سواله و هم اطلاعات غلط بهش دادم و امید واهی...با احتیاط و یواش یواش براش توضیح دادم که از مغزشه ...اما میدونستم که پذیرشش سخته واسش ....چون مردم تصور درستی از مغز عملکردش و ضایعات مغزی ندارند نمی دونند میشه از هر نظر نرمال که نه حتی خیلی باهوش بود اما یک اشکال کوچک حرکتی با علت مغزی داشت ....و از طرفی بیان ایراد مغزی مشکل رو خیلی بزرگتر و لاینحل و ناامیدکننده جلوه میده ....و حدسم درست بود به محض گفتنم اول گفت که مهدیس هیچیش نیست !! فقط پاشو زمین نمیذاره ! وبعد هم شروع به گریه کرد با بغض پریشانی و استیصال  پرسید که چکار باید بکنه که خوب بشه ؟ ...بره تهران ؟ ...بره دکتر مغز و اعصاب ؟ ...

خدایا موندم چکار کنم ؟ چی بگم تا فهمش برای یک آدم معمولی با سواد ابتدایی راحتتر باشه و یهو هم همه ی امیدشو واسه بهبودی نابود نکنم ؟.....خیلی سخته به کسی بگی اشکال از مغزه اما لازم نیست که بری دکتر متخصص مغز!!

اگه بخوام در این مواقع و موارد ،هم تراپیست خوبی باشم، هم مهربون باشم و اشکی رو در نیارم باید چکار کنم ؟

دوم این خانم مرتب می گفت : ترو خدا بگین چکار کنم ؟ آخه این دختره باید خوب بشه اگه پسر بود زیاد مهم نبود !

و من به این هم فکر کردم که :چند صد سال دیگه باید بگذره تا تحولی در تفکر و نگرش در مورد کالا نبودن دختر ایجاد بشه ...اینکه تصور میشه دختر جنسی ست که باید خریداری بشه پس باید بی عیب و نقص باشه و خریدار باید اون رو بپسنده وگرنه رو دست پدر و مادرش میمونه !

                              

پی نوشت یک : نوشتم ترسانو گریان اما اینجا مهدیس می خنده ...کلی زحمت کشیدم تا بهش ثابت کردم اینجا اذیت نمیشه یه عالمه باش حرف زدم براش شعر خوندم بهش شکلات دادم و نازش کردم تا بام دوست شد واینطوری لبخند میزنه !

پی نوشت دو : تا حالا تو همین مطبم کلی زن معلول دیدم که شوهر و بچه ی سالم دارند ...اما هنوز مادرها نگرانند چرا ؟!

|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1391/02/16  |
 مسیح در شقایق

                                  

"مسیح در شقایق "اثر "بوبن"

بند باز ....داستان یک مرد کله اسبی به واقع عاشق ِ یک مادیان ...عاشقی حقیقی که به همین علت آسمونی میشه و به معشوقش که قبل ازو  به آسمون پرواز کرده  می پیونده ...دلیل انتخاب کراکتر این چنین : "هم مرد هم اسب "و بند باز در سیرکی را متوجه نشدم ...چرا یک مرد عادی نباشه ؟ ...نمیتونه یک مرد عادی چنین عاشق باشه ؟!....خوب من این رو کاملاً قبول دارم اما بوبن در داستانهای دیگه ای که ازش خوندم عشق حقیقی رو در آدم عادی توصیف و تائید کرده ...نمی دونم این نویسنده های متفکر و ماورائی و عرفانی ...آدمهای حساس و عجیبی هستند ...گاهی ذهن خلاقشون میره سراغ تخیلاتی غیر واقعی اما باز میخوان از ارزشهای واقعی مثل عشق بگند 

بگذریم...

از متن کتاب:

* آنان که نمی اندیشند اندیشمندان را بی وقفه می کُشند 

* میخواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد جز یک قلب !

* حتی زیباترین کتابها هم آدمها را تغییر نمی دهند . آنها تنها در نویسندگانشان تغییر ایجاد می کنند

* همیشه می توان به چیزی تازه چیزی غیرمنتظره امید داشت!

* آن روز هم مثل تمام روزها حصار چوبی ما را از هم جدا میکرد . همیشه ذره ای فاصله لازم است . ذره ای هوا ذره ای غیاب ذره ای خلا  یا حصاری چوبی تا اتفاقی بیفتد .

* هنرمندان واقعی توانشان را از نقطه ی ضعفشان می گیرند از آنچه از زیستن بازشان می دارد شکوه می آفرینند .

* ساعات خوبی را به کتابها بدهکارم فراموش نکنیم کتابها از درختها می آیند برخی جمله های برخی کتابها مثل برگهای اقاقیا خش خش می کنند . ولی من منتظر بیش از اینم از من نپرسید که منتظر چه هستم جوابش را نمی دانم فقط مطمئنم که تمام فرزانگی مکتوب دنیا هم درد مرا دوا نمی کند . من منتظر چیزی هستم بزرگتر از آنکه قابل نوشتن باشد .

* آدمهای دیوانه  یا آرامند یا عصبی یا پرحرفند یا ساکت . همگی در غمی سیاه شریکند

* برای پذیرا شدن چیزی نیازی به درک کاملش نیست!

و....

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1391/02/14  |
 خرس های پاندا

                    

"داستان خرس های پاندا " به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد ....نمایشنامه است ...اثر ماتئی ویسنییک ...داستان خیلی خاص متفاوت  کمی سخت و پیچیده و کمی نامفهوم و میشه گفت ماورائی و فلسفی ست ...داستان مرگ و تناسخ شاید ...و کمی هم عشق و تنهایی ...

از متن کتاب :

مرد :   هیچ چیز از آن ِانسان نیست

هرگز

نه قدرتش

نه ضعفش

ونه دلش حتی

و آن دم که دست...

و آن دم که دست...

آه لعنتی !...

و آن دم که دست به آغوش می گشاید

سایه اش سایه ی صلیبی ست ...

و آن دم که می پندارد خو شبختی اش را

                                      در آغوش فشرده است

                                                            آن را له می کند !

 زندگی او طلاقی عجیب و درناک است ...

هیچ عشقی را...

هیچ عشقی را سرانجام ِ خوش نیست!

.....

و در جایی دیگر:

....

زن : حس می کنی که داریم از زمان حالمون دور میشیم ؟

مرد: آره

زن: از ذهنمون ؟

مرد:آره

زن:از پنج حسمون؟ اونا پشتمون میمونند . مثل یک خط کشیده شده رو آسفالت

مرد:آره

زن:و واسه ت دردناکه؟

مرد: نه اتفاقاً خیلی سبکه

زن: ما دیگه فقط دو تا صدا هستیم . دو تا صدای درحال پرواز!

مرد: بیشتر از اینیم

زن:چی بیشتر از این؟

مرد: ما بیشتر صدای بال زدن یه پروازیم

زن:ما داریم بالای خودمون پرواز می کنیم مگه نه ؟

مرد: بیشتر از این

زن : چی بیشتر از این؟

مرد:نمی دونم داریم برفراز تمام چیزهایی که احتیاج نداریم پرواز می کنیم

زن : بر فراز دنیا

مرد: بر فراز همه چیز

زن:شاید ما مرغ عشق شدیم . دیگه هم هیچ وقت از هم جدا نمی شیم

مرد: من احساس می کنم ما دو تا بال یک مرغیم

زن: پس عجیبه که ما بازم می تونیم با هم حرف بزنیم! طبیعتاً الان باید یه صدا باشیم

مرد: فکر کنم به زودی بشیم

زن: تو من رو می شنوی مثل اینکه خودم حس شنوایی تو هستم

مرد:آره

زن:تو من رو می بینی مثل اینکه من حس بینایی تو هستم

مرد:درسته

زن:تو دیگه نمی تونی من رو لمس کنیم چون آدم نمی تونه لامسه ی خودش رو لمس کنه

مرد: درسته

زن:غمگینی که دیگه شکل نداری؟

مرد: نه دارم به کمال نزدیک میشم

زن:بازم چیزی دور خودت می بینی ؟

مرد: خودمون رو

زن:و چی می شنوی؟

مرد:یه موسیقی  یه موسیقی که خودش سقوط در سقوطه...

زن:این خوب نیست تو هنوز از من می ترسی

مرد: شاید

زن: دیگه نباید جوابم رو بدی

مرد: ولی همه ی جوابها رو میدونم

زن: تو هنوز از سکوت می ترسی؟

مرد: نه چون سکوت دیگه وجود نداره

زن: و ما همینطور تا ابد  با هم حرف می زنیم ؟

و.......

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1391/02/11  |
 
 
بالا