دل نوشته
 بهار
باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

"فریدون مشیری"

بیست

 به جای چمنزارو  شکوفه و گل ...آهن و بتون  آجر و سیمان کاشتیم ...برج و کارخونه علم کردیم و با دود و فاضلاب هواو  آب رو آلوده کردیم غرق دنیا شدیمو واسه پول و قدرت و شهوت با حرص و طمع و کینه و حسادت و دروغ تو قلبامون به جای گل انسانیت و عشق و مهربونی علف هرز خیانت کاشتیم....دیگه نمیشه هیچی رو باور کرد الّا بارون و شکوفه....طبیعت هنوزم تنها دوست ماست اما گم شده پشت برجها حالا دیگه پنجره رو هم که باز گنیم حتی کوهها رو با اون عظمت نمی بینیم ...فقط پنجره های بسته ....حتی تو قاب پنجره ها هم که آیینه ای شده فقط تصویر خودمون رو می بینیم ...اونطرف پنجره ها پیدا نیست ...ماییم و هیاهوی ماشین ها و هوایی که فرو می بریم و کم کم ما رو به مرگ ریه ها نزدیکتر می کنه ...و غرق شدن در روزمرگی ها که ما رو چنان مشغول کرده که نمیذاره دمی فرار کنیم از شهر و به آغوش طبیعت پناه ببریم ...چتر ها رو زیر بارون  کنار بذاریم ...لمس کنیم حس کنیم خیسی و خنکای بارون رو ...نرمی گلبرگ شکوفه ها رو ...به موسیقی بارون نهر و باد و صدای پرنده ها گوش بسپریم تا روحمون رو که سخت شده و خشن دوباره نرم و مهربان و لطیف کنیم ...تا یادمون بیاد که انسانیم مسافریم و رهگذر ...و در این فرصت کم انسان باشیم و بمونیم و به دیگران هم فکر کنیم به اشک بچه هایی که نه کفش و لباس نو دارند و نه اسکناس تانخورده ای لای کتاب ...به چشم های نگران منتظر در بیمارستانها و خانه های سالمند و آسایشگاه ها ...

گرفتن دستهای پینه بسته ای که با پیشکش شکوفه ای ،طراوت و شادابی رو به جان و روحتون  هدیه می کنه .


|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1391/12/27  |
 فقط یه کم زنده گی
      

       

وقتی اطرافت پر از مرگ، درد ،رنج ،زشتی و سیاهی ست دیدن یه کوچولو زندگی و زیبایی و طراوت لذتبخش میشه !

     *مدتیه هرچی به اطرافم نگاه می کنم و هرچی می شنوم همه مرگ رنج درد بدی سیاهی ست منشی من از درد و رنج مادرش با سرطان پیشرفته میگه و هربار شیمی درمانی دو میلیون تومانی و از تنها بیمارستان تخصصی سرطان در این شهر که ظرفیتش پره و مادرش رو با حال خراب و خونریزی شدید از بینی  ساعت یازده شب پذیرش نکرده ...یا پزشک متخصص انکولوژی که در مطبش هشت تخت هست برای شیمی درمانی و همیشه پره و چندتا بیمار رو هم رو صندلی درمان می کنه ! و برای تزریق یک سرم و زدن چند آمپول در اون ، هشتادهزارتومن میگیره !

یا پدر همکار خواهرم رو چند ماه از عذاب و درد و رنج وحشتناکی که از سرطان کشید دیروز با تزریق دو مورفین همزمان عمدا راحتش کردند از اینهمه دردی که با هیچ مورفینی هم ساکت نمیشد و یا مادر دیگری با سرطان کبد و هزینه ای گزاف میلیونی بی نتیجه و دردهای بسیار بسیار شدید ....

و به پارازیتهای علیه شبکه های ماهواره ای فکر می کنم که چند ساله بی توجه به هشدار سرطانزا بودنشون همچنان قویتر اعمال میشند

و به هوای آلوده به آب آلوده و به گوشت ناسالم ...

اطرافم پر ازمبتلایان سرطانی ست !!!!!بیماریهای لاعلاج.....مردمی با مشکلات فراوون اقتصادی فرهنگی درمانی و ...اعصابی داغون ! افسره مضطرب نگران ...نگران فردا و یا شاید شام همین امشب !

اطرافم پر از حرص و طمع همه ی قشرهای ثروتمند برای ثروتمند تر شدن هست ...

سران کله گنده ایی که مسبب و در راس گرانیهایی رو به صعود  و بی ترمز  هستند

فروشنده هایی که در این کشور بی قانون و بی صاحب هرروز بر نرخ اجناس خود اضافه می کنند اجناسی که با یک سوم قیمت کنونی خریداری و انبار کرده اند ...چون هیچ نظارتی وجود نداره 

پزشکانی که با وجود درآمد زیاد نه دل میسوزنند برای بیمار نه هیچ درآمدی اونها رو قانع می کنه و هنوز چشم شون به دست تراپیست های پاراکلینیک و یا فروشنده های لوازم پزشکی ست

بیماری درد رنج عذاب نگرانی استرس دروغ فریب حیله مکر ریا حرص طمع ناباوری عدم اعتماد خیانت روابط ناسالم .بیکاری و احساس ناامنی و آرامش....

همه جا صحبت از قیمتهای دیروز امروز و فرداست

دغدغه دغدغه دغدغه...بازم دغدغه ...

چیزی که نمی بینم :انسانیت است ....و لبخند هایی واقعی و از ته دل و از روی رضایت و آرامش ...

به راستی گناه ما  و امثال ما که اینگونه زندگی می کنیم چیست ؟

ای کاش در جایی دیگه به دنیا آمده بودیم

جایی که هوا خوب آب فراوون بواسطه ی بارون برف و طبیغت سبز و اقتصادی سالم مردمی سالم آروم با رفاه در آرامش ...اینایی که میگم بهشت نیست رویا نیست کانادا کشورهای اروپایی ژاپن کره جنوبی و بسیاری کشورهای دیگه

جایی که حفظ سلامت و رفاه و آرامش مردم از همه چیز مهمتر هست

زندگی بسیار ناعادلانه ست


           این دختربچه توسط نامادریش یعنی یک انسان یک زن یک مادر شکنجه شده !                           

                              

باورنکرنیه !

برای من بی اندازه  غیر قابل باور و دردناکه !

یک انسان میتونه یک فرشته باشه

یک انسان میتونه یک هیولا باشه

چطور و چرا؟

...........



|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1391/11/18  |
 عکس از سفر پاییزی

                                       عکسهای مربوط به پست ِ «پاییز ترین پاییز زندگی ام»

                

                   "مقبره ی  رضی الدین آرتیمانی شاعر و فیلسوف عهد صفوی در تویسر کان"

               

                                                            "باغات  تویسر کان"

              

                                                            "تویسرکان درخت گردو"

            

                                         " یکی از خیابانهای زیبای تویسرکان"

             

                                                           " پارک سرکان"

                          

 "کهنسالترین درخت چنار که تنه ی اصلی زیر خاک و این تنه های قطور و بلند شاخه های اصلی آن هستند در پارک سرکان"

                  

                                                           " باغات میوه ی زنگنه "



|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1391/08/29  |
 مثلث
 درست است که مثلث شکل هندسی پایداری به نظر می رسد اما در روابط انسانی ناپایدارترین شکل است .

                                                       "از کتاب آن گوشه ی دنج سمت چپ"

    

              

 متاسفانه الان روابط انسانی،مثلث که چه عرض کنم چند ضلعی هم شده است ! ....سخنم روی روابط غیر احساسی و یا هوس نیست ... منظورم روابط احساسی و عاشقانه است ! معتقدم فلب تو تنها مال یک نفر هست نمیتو انی قلبت و احساست  را  بین حتی دو نفر  تقسیم کنی ... تصور کردی زرنگ هستی دو نفر را داری اما در واقع قلب هیچکدام  برای تو نمی تپد و از آن تو نیست !


|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1391/08/27  |
 پاییز

        

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ,

نه تابستان با هیچ شهریوری ,

ونه زمستان با هیچ اسفندی ,

اندازه پـایـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد ,

پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست ...

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1391/07/27  |
 بهاره...
بهاره اما هوا هنوز سرده!

بهاره اما درختها هنوز شکوفه نکردند!

بهاره اما هنوز هیچ سبزه ای سراز خاک درنیاورده !

بهاره ...و حتماً منم برای رعایت ادب باید مثل همه  سال نو رو تبریک بگم !و امیدوار باشم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و براتون آرزوی سال خوب و خوشی رو بکنم ...(کلاً همه ی زندگی ما بر اساس بایدها و نبایدهاست . باید مثل همه فکر کنی رفتار کنی تا راحت زندگی کنی تا اذیتت نکنند !!)

دو هفته تعطیلی گذشت به جز دید و بازدیدهای نه چندان خوشایند و اجباری ،امسال هم سه روز دزفول رفتم بین آدمهای بی ریایی که انسانند مهربون و خوشقلب و گرم و صمیمی و بسیار متفاوتند با همه ی آدمهای دور و برم بخصوص در  شهر خودم ، آدمهایی که آسمونی اند و دلشون آبی ِ آبی ِ:

        

        


 

         "جاده خرم آباد -دزفول داخل ماشین در حال حرکت با سرعت 100 از پشت شیشه"

*میدونی  تو گلستون هم  که باشی اما خار به دست و پات رفته باشه دردش نمیذاره از دیدن گلها لذت بیری البته تازه اگر اجازه داشته باشی با گلها باشی و کنارشون راحت بشینی و باهاشون حرف بزنی !

یا مثل بارون با تگرگی که در دزفول دیدم، نمی تونی  بری زیر این بارون قدم بزنی و لذت ببری فقط باید از دور نگاش کنی ...بگذریم

*یه کوچولوی بانمک و شیطون و دوست داشتنی  (و عین دائیش خوشرو) 11ماهه که پا به این دنیا گذاشته و شده عشق ِ" علی" اینهم به خاطر علی و همه ی محبتها و مهمون نوازی هاش :

          

نمی دونم در خوابت چه رویایی می بینی که لبخند بر لبت نشونده ؟

اما با همه ی وجودم آرزو می کنم دنیا تلخی ها و سختی ها و بدی هاشو بهت نشون نده و همیشه لبخند به لب داشته باشی عزیزم...


|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1391/01/14  |
 کویر

زندگی برای بعضی ها مثل یه باغ پر درخت  پاییزی رنگارنگ و زیباست  ،نه داغه نه سرد ...دور و برت پر از رنگ و زندگی ست.... تنها نیستی ....زمین نفس می کشه ...برگها ،درختها ...گلها ....گنجشک ها یا کلاغها ....رودخونه ای پشت درختهاست که برات آواز زندگی می خونه و ماهیها و پرنده ها و برگهایی که با باد و این آواز می رقصند ...و  سرشار از حیات و زیبایی هرآن منتظر کسی هستی که  در پس این زیبایی به سوی تو میاد.

             

                                 « 13 آبان 90 روستای برغان از توابع کرج »

زندگی برای بعضی ها کویری ست یا داغه و می سوزند یا از سرماش یخ می زنند تو کویر ،تنهاییت عمق داره و دارازا ...تا چشم کار می کنه تویی... تو و زمینی که در افق با آسمون یکی میشه ....تا دوردستها رو میشه دید که تنهای تنهایی  ....می بینی که کسی نمیاد ازون دور دورا....خودتی و خودت و رد پای خودت ...

            

                               «27 آبان 90 کویر میقان حدود 15 کیلومتری اراک»

گاهی تصورت از اونچه که می بینی همونی نیست که واقعاً هست ؛مثلاً فکر می کنی این رد پا روی برفه ...اما وقتی بهش نزدیک میشی می فهمی که این سفیدی زیبا فقط و فقط نمکه  !

گاهی زندگی هم کویره هم نمکزار .... تو زمینش اونقدر نمک هست که هیچوقت منتظر رویشی نیستی و اگر آبی داشته باشه اونقدر شوره که نه ماهی داره که حرکتش و نه قورباغه ای که صداش زندگی رو به یادت بیاره ...حتی وقتی داری از تشنگی میمیری این آب ذره ای سیرابت نمی کنه ...

                                                «دریاچه نمک میقان »

زندگی هرچی که باشه یه روزی تموم میشه گاهی خیلی کوتاه و گاهی طولانی میشه اما به هر حال غروب زندگی دیر یا زود از راه می رسه ...

                                      « غروب دریاچه نمک میقان»


|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه 1390/08/30  |
 یاد یاران
یک هفته ای اینجا نبودم ....نگفتم میرم سفر هم فرصت نشد هم حس کردم اینجا کسی نگران یا چشم براه من نیست که اطلاع بدم .

گرمای شدید امسال به حساب هرچی آب جاری و راکد ِ تو این مرز و بوم رسیده ، گویا قراره همه ی آبها مثل اشک چشم این مردم خشک بشه!

آب پشت سد کرج خیلی خیلی کم شده ،

رودخونه های راه هم گل آلود و بسیار کم آب،

دریا کلی عقب نشینی کرده بود و ساحل رو وسیعتر ،

آسمون ابری ، دریا مواج ، گاهی نم نم بارون گاهی بارون شدید ، و باد و در روز آخر که خوشبختانه در راه برگشت بودم آسمون آبی  و آفتاب داغ...

یه روز تو جنگل زیر بارون شدید قدم زدم . کودک درونم که اونجا رو خلوت و بکر دید و عاری از چشمهای غریبه خودش رو از اون لایه های پنهان بالا کشید وخنکی و طراوت بارون و سبزی و زیبایی جنگل و نبود آدمها اون رو حسابی هیجانزده کرده بود ، به یاد "باز باران با ترانه "شروع به دویدن کرد سرش رو بالا گرفت تا صورتش رو قطره های بارون نوازش کنه ،دستهاش رو باز کرد و دور خودش چرخید  ....

دوستای من اینجا به تعداد انگشتهای دست هم نیستند من به یادشون بودم و براشون سوغات آوردم :

جنگل بارونی خیلی زیبا بود در واقع لذت بخش ترین قسمت سفرم بود و من برای" محمد ِباران " دوست مهربون و وفادارم که همیشه به یادمه و عاشق بارونه،  بارون آوردم .

 تو ساحل ،کنار دریای عقب نشینی کرده به یاد ِ "محمد ِگاهی به آسمون نگاه کن" که اونم  از اظهار مهر ،عقب نشینی کرده ،بودم خواستم براش ستاره بچینم اما آسمون حسابی ابری بود و ستاره ای ندیدم ماه هم پشت ابرا پنهان بود  تا مهتابش رو سوغات بیارم چندین بار تا هفت شمردم تا شاید یه ستاره ببینم یا ماه بیاد بیرون و نورش رو بپاشه رو دریا و ساحل ،اما نیامد....ولی تو ساحل پر از گوش ماهی بود و براش جمع کردم و با خودم آوردم:

فرزان دوست بسیار عزیز و محترمم چون به تازه گی باهات آشنا شدم نمی دونستم چی دوست داری و همینطور ورقای عزیزم من شرمنده ام براتون کمی نسیم دریا ، زلالی شبنم رو برگ گلها ،خنکای باد و بارون و صدای بوسه زدن موج بر ساحل و سبزی جنگل رو آوردم فکر نکنم کسی اینها  رو دوست نداشته باشه

و اما " علی " برای تو حس نزدیکی به خداوند در هنگام دیدن و لمس  ِاین زیباییها رو،، آوردم.

و اما "وحید " که چند روزه قدم رنجه کردید از هر کدوم ازینها که دوست دارید بردارین ...

 و اما برای تو ......

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1390/06/22  |
 حواسپرت

گاهي يه نفرمياد تو زندگيت كه تو رو پرواز ميده و مي بره با خودش به يه دنياي جديد 

يه نفري كه خيلي دير اومده و خيلي زود بايد بره

حالا تو حرفهاي تازه مي شنوي و چيزاي نو مي بيني

و حسهاي تازه ....

گاهي خيلي دير با چيزي يا كسي آشنا ميشي اما

اما بازم خيلي خوبه كه آشنا ميشي

مي بيني ...

مي شنوي ...

حس مي كني...

قبل ازينكه ديگه نتوني ببيني و بشنوي و حس كني

چه دير آشنا شدم ...نه ...آشنايم كرد  با  :

«شل سيلور استاين »

و اين يكي از متن هاش در يكي از كتاب هاش  به نام  ، «جايي كه پياده رو تموم ميشه »:

" حواسپرت "

مامان گفت : اگه سرم رو خوب نچسبونم      

شايد ناغافل گمش كنم

به نظرم امروز نچسبونده بودم

چون وقتي كه با بچه ها سرگرم  بازي بودم 

افتاد و هي قل خورد و رفت

حالا هم نيستش رفت كه رفت

نمي تونم با نگاهم به دنبالش بگردم

چون چشام روي اونه

نمي تونم صداش كنم

چون دهنم روي اونه

حتي نمي تونم راجع بهش فكر كنم 

چون حتي مخم توي همونه

پس گمونم بهتره بشينم

روي همين تخته سنگ چند لحظه اي بمونم

تا خستگي دركنم چه مي دونم ....

            


|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1390/04/04  |
 ترلان
                  
"فريبا وفي" هميشه حرفي براي گفتن داره كه با توجه به جوِّ  است-بداد حاكم مجبوره در لفافه بزنه اما من و توي ِخواننده خوب مي فهميم كه چي ميگه !
حكايت" ترلان "دختري از ديار آذربايجان در خانواده اي متوسط كه هم خوب مي فهمه كه نبايد بفهمه ( مثل همه ي جوون هاي اينجا) و هم  افكار بزرگي در سر داره كه بابت بيان ِ افكارش  تاوان ِ عدم پذيرش در هر ارگاني رو ميده و  هم استعداد و شور نويسندگي داره كه مثل خيلي ها بهش  اهميت داده نميشه تا در نطفه خفه بشه و تنها راهي كه براش ميمونه به قول خودش پاسبان شدنه !!

 قسمت هايي از متن :

-ترلان رنجيده از بي اعتنايي دنيا ، بي سرو صدا رختخوابش را پهن كرد و دراز كشيد تا آن روز دنيا در نظرش دايره ي شكيل و چرخاني بود و مي توانست عوض شود ، بخندد ، غمگين باشد ،مثل يك انسان حالت هاي مختلف داشته باشد ، اما امشب فقط دايره ي خاكي ِ سخت و فشرده اي بود كه با بي اعتنايي در سكوت ِ بي رحمانه اي مي چرخيد و مي چرخيد.

..سكوت عميقي در پيرامونش كه همهمه هاي مبهم ِ ناشنيدني داشت . سكوت عميقي كه فقط با صداي او مي شكست.    

- دنيا وقتي آدم از آن خبر ندارد به سرعت عوض مي شود .

-سرعت زندگي تازه زياد است و او هميشه عقب است.
-...ايستادن روي بلندي و از آنجا به ديگران نگاه كردن : اين آدم را يك هوا بالاتر مي برد تا از آنجا زندگي يكنواخت ديگران را كه حالا كوچك تر هم شده اند ببيند و احساس كند متفاوت است .

- او ميخواست زورگويي ها و قلدربازي هاي مردهاي خانه را به چيزي نگيرد و شبيه مادرش نباشد كه راضي بود به رضاي خدا !

-ما ملت حرّافي هستيم حاضريم ساعتها حرف بزنيم ولي يك خط ننويسيم ، چون نوشتن مسئوليت دارد.

_ ترلان از فرمانده مي گويد:  از زني كه با نگاهش اندازه هاي آدم را بهم مي ريزد ، جوري نگاهت مي كند كه اول كوتاه  شوي بعد كوچك شوي و آخرسر بي ارزش.
نگاهش كاوش و مكث و تحقير را با هم دارد و مثل مته سوراخ مي كند.... پوتين ها برق ميزند ؟ شلوارها مرتب اند و مردمك ها در چشم خانه ها مرتب اند ؟آنها فقط بايد ديده شوند بي آنكه ببينند !

-سوءظن بدتر از خشم است  ويران كننده است.

-...او مي خندد و به دروغ هايي فكر مي كند كه مثل پول خُرد ، ته جيب ِ آدمها صدا مي كند .

-اعتماد هميشه نشانه ي عشق نيست پوششي ست براي پنهان كردن بي اعتنايي!

-وقتي زياد به رفتن فكر مي كني سفر را آغاز كرده اي و خود به خود از جايي كه هستي فاصله گرفته اي.
-آدم فقط بعضي وقتها ميل ِ رفتن دارد. تا اين ميل در تو هست بايد بروي.

-دشمن مشترك مي تواند آدمها را باهم آشنا كند ولي فقط دوست مشترك آنها را بهم نزديك مي كند .

-نويسندگي ميتواند با همه چيز در ارتباط باشد ، با همه ي كلمه هاي دنيا.

-دردهايش ديده نمي شوند براي همين غير واقعي نظر مي آمدند ولي تنها خودش مي دانست كه وجود دارند .

-زندگي روزمره اش مُردابي بود كه حادثه اي نظمِ يكنواختِ آن را برهم نمي زد.

- فرمانده مي گويد : اينجا بايد از نو خودتان را بسازيد ! يكبار ديگر تست  بكارت ، اين بار
 " بكارت ِ ذهن"

-ما عاشق حقيقتيم . تنها چيزي كه نكبت زندگي مان را قابل تحمل مي كند همين  عشق به حقيقت است.
 
- اگر مثل آدم خداحافظي كني ، غصه مي خوري اما خيالت راحت است. اما جدايي بدون خداحافظي بد است ، خيلي بد . يك ديدار ناتمام  است ، ذهن ناچار مي شود هي به عقب برگردد و درست يك ذره مانده به آخر متوقف بشود .. انگار بروي به سينما و آخر فيلم را نديده باشي .

-او وفادار است . فراموشش مي كني و لي از دستش نمي دهي . مي داني اگر برود ف يك روز بر مي گردد و اگر تو بروي و سالها بعد برگردي پيشش ، در آغوشت مي گيرد .

-...ذره ذره اصول را زير پا مي گذاريم وو خودمان هم يواش يواش عوض مي شويم .اما من اعتقاداتم را زير پا نگذاشتم فقط اصلاحشان كردم . من همان آدمم.
او هم همان آدم قبلي بود .من بودم كه اشتباه مي كردم. او را جوري مي ديدم كه مي خواستم

و......

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1389/12/04  |
 دختري با گوشواره مرواريد

     

 در اين كتاب زير هيچ جمله يا پاراگرافي رو خط نكشيدم اما پشيمون هم نيستم از خوندنش.

 ترجمه ي " طاهره صديقيان" هم خيلي خوب بود .

از اين رمان فيلم هم ساخته شده.

"تريسي شواليه"كه نويسنده ي آمريكائي ست و در لندن زندگي مي كند در كتاب " دختري با گوشواره مرواريد" تاريخ و افسانه را از نظر هنري و احساسي در هم مي آميزد .

"ورمر يان" نقاش هلندي (1675-1632) از برجسته ترين نقاشان اروپائي ست كه طبق معمول در زمان حياتش به ارزش آثارش پي نبردند و با فقر از اين دنيا رفت.

داستان در سال 1664 شروع و در سال 1676 تمام مي شود و در مورد دختر 17 ساله ي  فقيري ست  به نام  " گرت"با پدري كه نقاش كاشي بوده وگرت به علت نابيناشدن پدر و بيكار شدنش و فقر و  كمك به خانواده ،به عنوان خدمتكار وارد خونه ي اين نقاش ميشه و عشقي( بدون ابراز كلامي و شايد در حد نگاه) بين اين دو بوجود مياد. وجود اين نقاش واقعي ست اما اين اتفاق ظاهراً در تخيل اين نويسنده روي ميده. اين آقاي نقاش  فكر كنم6-5 تا بچه داره و همسرش دائماً در حال افزايش اين تعداد هست.

"ورمر" از اين دختر تابلوئي مي كشه با گوشواره هاي همسرش در گوش او كه پنهان از همسر به دختر امانت داده و....

در شروع داستان از زبان دختر در هنگام ورود نقاش و همسرش به خونه شون براي ديدن و انتخاب او براي خدمتكاري ،مي خونيم كه:

....در آشپزخانه مشغول خرد كردن سبزيجات بودم كه از جلوي در خانه مان صداهايي شنيدم - صداي يك زن ، به درخشش فلز صيقل خورده ، و صداي يك مرد ، گرفته و خفه ، همچون چوب ميزي كه رويش كار مي كردم . از آن نوع صداهايي بود كه بندرت در خانه مان مي شنيديم. مي توانستم فرشهاي گرانبها ، كتاب، مرواريد و پوست خز را در صدايشان بشنوم....

و در جايي ديگر:

...اوايل برايم بسيار دشوار بود . زماني كه او را مي ديدم ، هر كجا كه بودم برجا ميخكوب مي شدم ، قلبم مي گرفت و نمي توانستم نفس بكشم. مجبور بودم واكنشم را از پيتر پدر و پسر ،از مادرم و از شايعه سازان بازار پنهان كنم . براي مدت زمان طولاني فكر مي كردم شايد هنوز برايش اهميت داشته باشم . هر چند ، پس از مدتي پذيرفتم كه او هميشه اهميت بيشتري براي تابلوهايش قائل بود تا من.

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/11/24  |
 برف

بالاخره نسيمي هم از طوفان توجه و بذل الطاف الهي كه شامل ِحال بلاد كفر مثل اروپا و آمريكا و ژاپن و ...شده بود ، نصيب ما هم شد و اينجا از ديشب داره برف مياد و در 18 دي ماه تازه زمستون شد !

خوب خدا رو شكر.

ما كه نه بخيليم و نه حسود و ملت ِهميشه شاكرو راضي و سر به زيري هستيم و اصلاً نمي گيم كه چرا تو ژاپن 20 متر برف آمده و اينجا 10 سانت كه همين اندازه برف هم گويا هنوز تهران نيامده!

 تصاويري از كوه هاي اطراف اراك:

     

     

 جاده اي در ژاپن:

           

            

 

و تازه خدا چون مهربونه و رحيم و رحمان و چون ميدونه كه اگر اينجا 20 متر برف بياد در اثر نبود تكنولوژي و امكانات و تجهيزات و عدم كفايت درايت و مسئوليت پذيري ِ.... ،همه زير اين همه برف مدفون و تبديل به فسيل هاي يخي مي شند !  اينجا اگه حتي 1 متر برف بياد همه ي جاده ها احتمالاً بسته ميشه   و اگر در حالت خوش بينانه تر اينطور نشه لااقل همه چيز كه به هم مي ريزه و سرما شديدتر و ملت با هدفمندي يارانه ها بايد كلي از درآمد زير خط فقرشون رو بابت پول سوخت بدند به دولت محترم  و بخشنده كه خرج كشورهاي نيازمند و برطرف كردن اندوه لبنان و طلا كردن گنبد ها و توسعه ي اماكن مذهبي و قاچاق نه ببخشيد صادرات ! اسلحه و كمك به بانك هاي سوئيس و ...بشه !

پس به همين دلايل فوق اينجا برف نمياد  كه تازه سال آينده هم به دليل بارش كم و بي آبي  كم آبي ، آب و برق كمتر مصرف كنيم تا كمتر پول آ ب و برق  بديم !

خدا ما رو دوست داره چون مثلاًنماز ميخونيم روزه مي گيريم حجاب داريم عاشورا و تاسوعا و يه عالم روز عزاداري داريم نذري ميديم دروغ كه اصلا نمي گيم سر كسي رو هم كلاه نمي ذاريم همش هم درصدد كمك به همنوع هستيم واسه همين هم فاصله ي طبقاتي در اينجا به اندازه طول خط استوا شده ! و از طرفي يه خانم نابينا هم جلو چشم صدها نفر ِ مهربون و نوعدوست مي افته رو ريل مترو و له ميشه !

پس  چون ما خيلي خوبيم و خدا هم ما رو دوست داره اينجا بارون و برف نمياد!

پس خدايا شكرت ...

پي نوشت: انگار اين لايه ي ازن هم فقط بالاي سر ِما  سوراخ شده ؟!

شايدم  اونها رفتند و لايه ي ازن ِ بالاي سرِ خودشون رو دوختند !

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/10/19  |
 خنده

اين كوچولوي 6 ساله ي شاد و شيطون  رو مي بينين.

تاندون پاش با شيشه بريده بود و به عصبش هم آسيب رسيده بود  اتاق عمل رفته بود و  حالا نمي تونست مچ پاش رو بالا بياره و راه بره !

بر خلاف تمام بچه هايي كه ديدم از همون ابتداي ورودش به اتاقم همش مي خنديد ! جالب اين بود كه وقتي با پاش كار مي كردم كه دردش ميامد هم با خنده مي گفت : آي آي بسه درد داره . و جالبتر اينكه خيلي راحت تحريك الكتريكي به عصبش رو قبول كرد چيزي كه براي برخي از بزرگسالها هم حسش ناخوشاينده و  وقتي هم زيادش مي كردم وتحملش نمي كرد باز مي خنديد و مي گفت برش دار !

 اونقدر آدمهايي كه بخندند كم مي بينم ، كه حالات اين بچه من رو ياد « مانيا» انداخت حالتي ضد« افسردگي»  ،( شخص مبتلا به مانيا دائماً مي خنده ). اما طفلي سالم بود فقط با بقيه تفاوت داشت و چه تفاوت و تمايز شيريني بود .

خيلي زود هم خوب شد و راه افتاد و رفت .

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/09/14  |
 جاده ي چالوس

هميشه دلم ميخواست پائيز ِ رنگارنگ ِجاده ي چالوس رو ببينم و موقعيتش پيش نميامد اما بالاخره ديدمش به نظرم فوق العاده زيبا بود خيلي زيباتر از تابستونِ سبز، سرماي كنار رودخونه ش  رو هم دوست تر داشتم !


....

پائيزهاي پياپي

            مرا در آغوش مي كشند

                                                 و زردم مي كنند...


|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/08/30  |
 كلاغ بيچاره
      

رفيق مهربون و دلسوزم گفت : واسه ي آروم شدن به تصاوير ضبط شده در ذهنم از  كوچه باغ ها ، فكر كنم و من وقتي داشتم اين كار رو مي كردم در كنار اون تصاوير زيبا، همش اين تصوير رو كه همون روز در همون جا از هنر و رأفت و مهربوني "آدم"با گوشيم گرفتم و كلي همون جا حالم از ديدنش گرفته شد در ذهنم فلش مي زد.

من چي دارم ميگم ؟!

در روزگاري كه  آدم ، سر ِ آدم را به خاطر جاه و مقام و ثروت و يا تعصب بر اعتقادات و يا خرافات ، بر دار مي كنه و همنوعش رو وحشيانه ميزنه و شكنجه ميده و مي كشه ،چه بيهوده ست تاسف از دار زدن يه كلاغ بيچاره!


پي نوشت : ديشب برنامه نود رو مي ديدند و يه قسمتهايي رو ديدم به اين فكر مي كردم آيا دروغگوتر از ما ايرانيها روي كره ي زمين هم پيدا ميشه؟!   تو روز روشن هموطن مهربون ما به خاطر فوتبال ! درگير ميشه با هموطن مهربون ديگه اي ! و با چاقو ميزنش و كلاً هركسي رو كه دم دستشه ! بعد نيروي انتظامي در رسانه ي ملي انكار مي كنه !


|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1389/08/18  |
 ديدمش به همون زيبايي

دلم براش خيلي تنگ شده بود ديگه صبر و طاقت و انتظار بيش ازين رو نداشتم براي همين هم تصميم گرفتم برم دنبالش بگردم و پيداش كنم .

آخه اونقدر جذاب و زيبا و دوست داشتني و عزيز هست كه ارزشش رو داشته باشه برم  دنبالش !

به همين منظور ديروز صبح راه افتادم تا از اين شهر پر از دود و غبار و انواع و اقسام آلاينده هاي آب و هوا و همينطور روح و روان و احساس و پر از بدي و بي وفايي و نامهربوني و....خارج بشم . 20 كيلومتري كه تو جاده رفتم يه رد پاهايي ازش ديدم و ردش رو گرفتم و رفتم و رفتم تا بالاخره پيداش كردم غمگين اما زيبا و رنگين، پشت يه درخت قائيم شده بود يواشكي با گوشيم ازش عكس گرفتم :

                

بهش سلام دادم و گفتم : خيلي وقته منتظرتم . بايد خيلي زودتر از اينها ميامدي تا اينجا يعني 40 كيلومتري اين شهر اومدي اما چرا جلوتر نيامدي با ما قهري ؟

گفتم: نكنه تو هم از شهر و آدمهاش دلخوري ؟

نكنه دلت گرفته و ميخواي اينجا همه ي رنگهاي قشنگت رو بدي به اين درختهاي آزاد و رها از تيغ هرس ؟

نكنه تو هم توي اين شهر غم گرفته احساس خفگي ميكني ؟

واسه همين  همه ي زيبائيت رو نثار اينجا كردي ؟

نكنه بارون با تو هم قهره ؟

تو هم مثل من دلت واسه اين رودخونه ي خشك كه حالا از بس ماشين از توش رد شده و نا خواسته تبديل به جاده شده مي سوزه؟

راستي اون همه قورباغه كه اينجا بودند چي شدند؟ چي به سرشون اومد ؟كجا رفتند ؟

.....

رفتم جلوتر و رنگين كمان عشق و زيبايي طبيعت رو كه رو برگها نقش انداخته بود ديدم:

                 

   حالا به خاطر جفاي بارون نيامده ، ازون رود خونه ي بزرگ فقط يه نهر كوچيك مونده بود :

                      


رو برگهاي خشك قدم زديم و به صداي دلنشين و غمگين خش خش برگهاي خشك جدا شده از درختها گوش سپردم :

                       

    گفتم : تو خيلي زيبايي  خيلي  !       

                        

باش خداحافظي كردم و گفتم حالا كلي عكس و فيلم ازت دارم وقتي دلم برات تنگ شد نگاهشون مي كنم .

|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1389/08/01  |
 اشك

                

8سالشه ، عينكيه ، هنگام پلك زدن مژه هاي بلندش به شيشه هاي عينكش ميخوره ، تا آمد پيشم بهش گفتم :چه چشماي خوشگلي داري ! و برام جالب بود كه اون با لبخند ِ رضايت فوري عينكش درآورد و تو چشام  نگاه كرد!

با دوچرخه زمين خورده و آرنجش شكسته و حالا كه گچ رو باز كردند به علت محدوديت حركتي آمده پيش من، وقتي دستش رو آروم كشيدم تا آرنجش باز بشه  چون فكر مي كرد مرد شده و طبق اين باور غلط كه مردا نبايد گريه كنند و نمي دونم  اين باور از كجا آمده  و  چرا ؟!!! تلاش زياد مي كرد كه جلو اشكاش رو بگيره !. دندو ناش رو ،رو هم فشار مي داد شونه ش مي لرزيد اما گريه نمي كرد .  مادرش گفت به درد خيلي صبوره.       

بهش گفتم : عماد جان مي دونم دردت مياد ، اگه اشكات دوست داره بياد ، اگه دلت ميخواد گريه كني اصلاً هيچ اشكالي نداره گريه كني ! نفس عميق بكش دستت رو شل كن و دردت كه آمد گريه كن.

يه دفعه بغضش تركيد و هنگامي كه با دستش كار مي كردم حسابي گريه كرد و وقتي كارم تموم شد و موهاش رو كه از عرق خيس شده بود ناز كردم گفتم : ميشه از چشات عكس بگيرم ؟ فوري عينكش رو برداشت و گفت : آخه الان گريه كردم ! گفتم باشه عيبي نداره !

و از چشماش كه هنوز شبنم اشك توشه و كمي قرمزه و ملتهب و مژه هاش از اشك به هم چسبيده عكس گرفتم و باز با خودم گفتم :

" چه خوبه حالا كه درد هست  اشك هم هست  و مي تونيم هرچقدر كه دلمون خواست گريه كنيم"و اينكه اگرچه هر لبي با لبخند زيباتره اما چرا

"چشماي خيس هميشه قشنگترند" ؟!

شايد واسه اينكه بايد هميشه مهربون باشي و حرفهاي قشنگ بزني و به ديگران لبخند ! اما چيزهايي مي بيني و مي شنوي و اونقدر درداي جورو واجور جسمي و روحي و رواني هست ،كه بارون اشك هميشه چشمات رو خيس مي كنه !

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/07/04  |
 انس به واژه های دلچسب

                               

               

من به ندرت از نوع نگارش و کلام کسی خیلی خوشم میاد و به دلم می شینه حالا می خواد این یه کتاب باشه یا مثلا یه وبلاگ .. اما وقتی هم که کلام کسی برام آشنا بود و حرفاش حرف های نگفته ی دلم و ملودی ِآهنگ ِکلامش با نتهای دلم یکی بود و کلامش رفت اون ته ته های دلم نشست و سفت و سخت چسبید به دلم ...اون وقته که متاسفانه به بودنش عادت می کنم این که دائم باشه و من بخونمش یا بشنوم و اون وقته که اگه روزی نباشه دلتنگش میشم و یه خلا بزرگ حس میکنم و یه بغض تو گلو که اگه نشه اشک و از چشام بیاد راه نفسم رو می بنده....و این بده خیلی بده کلاً انس گرفتن و عادت کردن به چیزی یا کسی خوب نیست اصلاً !

به همین علت وقتی دو تا کتاب از نویسنده ای میخونم و خیلی لذت می برم میرم و همه ی آثارش موجودش رو میخرم و نمی دونم این کارم بده یا خوب ویا مسخره ست یا نه؟ اما اول ترجیح میدم به جای یه کتاب یا کلام ناشناس که حتی حوصله م نیاد تا اخرش بخونمش این کتابهایی رو که تقریبا مطمئنم خوشم میاد بخونم .

اینها رو گفتم که بگم من بی اندازه از قلم آقای «مصطفی مستور» خوشم میاد و 4 تا کتابش رو داشتم (من گنجشک نیستم - روی ماه خداوند را ببوس- استخوان های خوک و دستهای جذامی-حکایت عشق بدون عین شین قاف) و دیشب 2 تای دیگه ش رو خریدم که یکیش  « چند روایت معتبر » و دیگری « تهران در بعد ازظهر»هست که  داستانی در ادامه ی داستان کتاب اول داره :

در « چند روایت معتبر» همونطور که خودش گفته این روایات همه معتبر هست و راجع بهش زیاد قلم فرسایی شده اما خوندن این روایات با قلم زیبای ایشون و نوع بازی با کلمات و چیدمان لغاتی خاص و با هم غریبه در کنار هم و برقراری ارتباطی زیرکانه بین واژه هایی با دقت و ظرافت و نکته بینی و ساختن یه جمله یا پاراگراف با توصیفی متفاوت برام دلچسب بود .

و نکته دیگه اینه که ایشون معتقده عشق والاتر و باارزشتر از اونیه که با وصال لوث بشه و یا از بین بره و یا کسی که عاشقشی اونقدر برات عزیز باشه که نخوای صاحبش بشی و این رو در آثارش گوشزد می کنه:

اولین روایتی که بهش می پردازه مسلماً عشقه(به جز این : مرگ و زندگی و خداوند و ...)و چه زیبا ! حکایت آقایی که مُدرسه فیزیکه وبا همه ی وجودش عاشق شاگرد دختری در کلاسش میشه  به نام کیمیا ...و حالا تصور کنین آقای مستور در جاهایی قوانین فیزیک رو استادانه ربط بده به احساس  !!

و این آقای عاشق در لحظه ی اوج عشقش پا پس میکشه و میگه:

-حالا تمام روحت درد گرفته است و اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی همه چیز تباه می شود !فقط یک گام دیگر کافی ست تا عشق آن روی تاریکش رابه تو نشان دهد باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری!

و در روایت دیگری به نام کشتار هم نویسنده ی جوانی به نام یوسف عاشق دختری به نام مونس میشه و در آخر می خونیم:

-دلم می خواهد این عشق را در همین اوج و زیبایی و پاکی تمام کنم. می دانم اگر یک قدم دیگر جلو برویم همه ی پاکی و صداقت این دوست داشتن را از دست خواهیم داد.

قسمتهایی از متن:

-دنیا نگاتیو آخرت است.

-یک شنبه(روز کلاس) برای تو مثل قطعه ای از بهشت می ماند که هفته ای یک بار از آسمان ، از دورترین کهکشانها به زمین هبوط می کند و دو ساعت توقف می کند تا تو او را سیر تماشا کنی و باز به بهشت برگردد.یک شنبه دیگر برای تو از جنس زمان نیست . یعنی مثل یک تکه سنگ هم فضا را اشغال می کند و هم وزن دارد.

-گویی تکه ای از روح دختر لابلای کلمات ،روی کاغذش چسبیده است.

-در چشمان او خیره می شوی و چیزی مثل یک آسمانخراش 31 طبقه در تو فرو می ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود.

-پدیده ی عشق مثل جریان خودالقایی در جهت مخالف جریان حاصل از نیروی محرکه ی اصلی عمل می کند.

-تصاویر خواب زده ی ذهنی ات با واقعیت آمیخته می شود و تو مرز رؤیا و بیداری را گم می کنی. نوشته های ورقه ی امتحانی (کیمیا)جلوی چشمانت جان می گیرند و مثل نقاشی متحرک روی کاغذ بازی می کنند . وقتی سؤالی در باره ی انتشار امواج نورانی می خوانی حس می کنی باریکه ای از نور قطر صفحه ی کاغذ را طی می کند وتا توی دستات می دود وآنجا تمام می شود.به مسئله ای در باره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که انگار کاغذ در دستات از گرمای تب آلود انگشتات می سوزد . گرما از دست ها و چشم ها وپیشانی ات بیرون می ریزد و تو محو  نوشته های ورقه ای : برای آنکه جسمی به حال تعادل باشد باید برآیند نیروهای وارد بران صفر شود.تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای...دیگر نمی توانی ادامه دهی . ورقه را به صورتت می چسبانی و لب هایت را روی نام کیمیا می بری . آرام می شوی.

و در روایت دیگری :

-هر خاطره ای خاطره نمی شود . هر دردی درد نیست تاروح را مثل کاغذ مچاله کند . خاطره باید جان داشته باشد که زنده بماند تا روح داشته باشد تا برای همیشه جاودانه بماند . خاطره باید بسوزاند و خاکستر کند ، آنطور که کاغذ تو( کلام و واژه های تو) با من کرد.

                                                      

|+| نوشته شده توسط باران در جمعه 1389/04/18  |
 دلباختگی

 میخوام برم کنج کنج تنهاییم و مثل بوبن بشینم  توی حباب شیشه ای انزوا و یه عالمه کتاب دور خودم بچینم و فقط تنهاییم ُبا اون ها قسمت کنم و بخونم و بخونم و بخونم و خودم ُ گم کنم لابه لای صفحات سفید بی توقع ش و عاشق واژه هایی بشم که مخاطبش من نیستم و میتونه هرکسی در هر جای این کره ی خاکی باشه و نمی دونم و نمی خوام بدونم که کیه و کجاست و چه می کنه و چه حسی به من داره و به من فکر می کنه یا نه ؟

با هر بدبختی بود این مرغ خیال سرکش و هوایی  شده م ُ تو قفس ذهن زندانی کردم و «دلباختگی»

«کریستیان بوبن » خوندم این کتاب  آخرین اثرشه

و برنده ی جایزه گرلن در 2004 شده که البته من اصلاً به اینها اهمیت نمی دم و وقتی حرفهایی به دلم نشست و روحم ُ نوازش داد ازش لذت میبرم.

                    

کتاب  برگرفته از عشق واقعی خودش در سی سالگی ست  که به قول خودش معبودش الهیات بوده وانجیل و مسیح و نوشته های قدیسان و کتابها و دونه های برف فقط می خونده و می نوشته در تنهایی و انزوا !

چیزی که برام جالبه اینه که نویسنده هایی مذهبی و عاشق خدا و عرفان،(بوبن و کوئیلو) تصویری که از عشق نشون میدن چقدر متفاوت و پاک و مقدسه و خداییه!

میشه فکر کرد دلیل نابودی اینگونه عشق ها در عصر کنونی فاصله گرفتن از خدا و معنویاته.

به نظرم این کتاب یکی از عاشقانه ترین و متفاوت ترین تعبیرها و بیان  عاشقانه و توصیف ِعشقه !

اگه عاشق عشقین و یا عاشق بازی و رقص کلمات و تشبیه و استعاره های لطیف و زیبا ، این یکی ازبهترین هاست!

من عادت دارم که مدادی در دستم خط بکشم جمله های پر مغز و تعابیر و تشبیهات زیبا و از دید من جدید رو و یا در جایی یادداشت کنم اما در این کتاب باید زیر متن یا جمله های عادی خط میکشیدم!

این کتاب رو بخونین تا حس کنین عاشق شدن یعنی چی وعشق چه میکنه با روح و روان .

جالبه که شکسپیر  میگه :عشق غالباً یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن ،مرگ است.

و کوئیلو هم در  11 دقیقه اش میگه : هیچ چیز نمی تواند باعث شود انسان تغییر کند بجز عشق!

و بوبن هم میگه :

لوئیز امور ( عشقش)  در ذهن من و در زوایای پنهان مغزم نشسته بود ...دیگر هیچکس غیر از او در جهان نبود ، تنها او وجود داشت و بس . او طاقت فرسا ترین دردی بود که می توانستم به آن مبتلا شوم و نیز تنها درمان آن درد بود.

مهر ونشان او بر روح من حک شده بود .

او در وجودم رخنه کرد و تمام قواعد وقانون هایم را فرو پاشید.

چشم هایش در قاب اندیشه هایم گویی در یک قاب چوبی قدیمی می درخشید.

بوبن نویسنده است و لوئیز عطر ساز و لوئیز با الهام از کتاب بوبن موفق به ساخت عطری میشه و اسم هر دو بدون اینکه همدیگر رو بشناسند در مجله ای کنار هم با فاصله ی یک ویرگول نوشته میشه و این شروع آشنایی این دوست:

لوئیز میگه: شما میخواهید معبود را در یک جمله بگنجانید ومن میخواهم او را در شیشه ای اسیر کنم.

و : کلمات شما جانم را به آتش می کشد عطری از آنها بیرون می تراود که شبیه عطری ست که آرزو دارم ابداع کنم . وقتی لوئیز با من اینطور حرف می زد انگار سبدی از گلهای بنفشه  بر سرم می ریخت.

روح این نویسنده به قدری زیبا و حساس و لطیفه که باورش برام سخته ! زیرا در جایی میگه:

زنبق های سفید روی ماشین عروس در گرما به نفس نفس افتاده و زیر برف پاک کن ها خفه شده بودند . ازدواجی که باشکنجه ی گلها آغاز می شود نمی تواند عاقبت خوشی داشته باشد.!

و در جایی دیگه :

هیچ جواهری حتی کمیاب ترین هرگز به زیبایی و لطافت گیلاس هایی نیست که دخترک ها مانند گوشواره هایی از یاقوت سرخ به گوش می آویزند.

او معتقده :

برخی انسان ها مثل گل یاسند که عطرش شب و روز هوای پیرامونش را سرشار می کند و کسانی را که به این حلقه ی عطرآگین وارد می شوند، اجباراً و بلا فاصله دستخوش نوعی سرمستی درونی می کند؛ حالتی که سبب می شوداجزاء روح این افراد مانند جام های بلورین بوهم با هم تلاقی کنند . در کنار این انسانها نیز ، همانطور که در کنار بوته های یاس ، دیگر حفظ شعور و اگاهی کامل امکان پذیر نیست.اندیشه برای اوج گرفتن ، به سرما و خشکی نیاز دارد وسرمستی،حتی اگر فقط ذهنی باشد اندیشه را نمناک و سنگین می کندو سرانجام جهش و خیزش ِآن را نا میسر می سازد.

حتما بازم از کتاب می نویسم به نظر من عالی بود.



|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1389/04/10  |
 رد پای گوش ماهیها

                      

وقتی به زمین نگاه می کنی،

                              فقط رد پا می بینی!

پاهایی که نه روی زمین

                                که روی روحت رد ِخود را به جا گذاشته اند!

سرت را بالا بگیر آسمان آن بالاست و

                                                       « گاهی هم به آسمان نگاه کن»

صورتت را زیر باران بگیر

                          تا ببینی چگونه جاری می شود

                                                        مهربانی ِنوازش از اشک های دلتنگیم!

........................................................................................................................................


من که به بی پنجره ترین اتاقها می اندیشم ، من که در صدای آب به آرامش ابدی می رسم، چگونه می توانم به گوش ماهیهایی که در خاطره هاگم شده اند نیندیشم؟

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1389/03/25  |
  خسته نشو برو .....

                    

وقتی دیوار بی اعتمادی کسی به بلندای آسمان شده  و حیاط تنهایش به وسعت دنیا ! آیا در

 خودت توان بالارفتن از این دیوار و پیمودن این همه راه رو تا قلبش داری؟!

وقتی سردی ها و جفای روزگار باعث شده قلبش یخ بکنه و یخ بکنه و یخ بزنه و یخ بزنه و بشه یه کوه بزرگ یخی!

وقتی بی مهریها و بی وفایی ها روحش رو منجمد کرده !

تا کی میتونی کلمات عاشقانه و محبت آمیز رو «ها» کنی تو صورتش  و روح یخ زده ش رو با

 نوازشهای کلامت گرم کنی ؟نوازش و نازیدن ِ دست های داغ و سوزان ِاز عشق تو  بر کوه

 بزرگ ِ قلب یخی اون!!!!

آیا دیوار بی اعتمادی آدمها دری هم داره؟!

آیا این در قفلی هم داره؟!

آیا کلیدی واسه ی باز کردن این قفل بزرگ ِ بر دل ، وجود داره؟!

حتماْ هست و حتما هست و حتما هست!

فقط باید گشت و پیداش کرد.

اما اون کلید چیه و کجاست؟

مطمئناْ هر کسی اون رو یه جایی تو دلش قائم کرده !

آیا توان و صبوری این رو داری که راههای پیچ در پیچ دلش رو بشناسی و این مسیر سخت و

طولانی رو بری تا به قلبش برسی؟!

فقط و فقط باید عاشق باشی ،عاشق یه عاشق حقیقی ،تا خسته نشی تا درد

پاهای تاول زده ی روحت و تپش های نامنظم و تند شده ی قلبت تو رو از ادامه ی راه باز نداره

 و نفس های تند و کوتاه و خسته ت ،بهت نگه :

بسه دیگه اکسیژن ِمحبت کم آوردم دیگه نمی تونم ایست نرو ،هشدار ،آلارم ،آلارم، خطر خفگی!


پی نوشت: من اما خسته ام خیلی خسته! و ضربان نامنظم و تند و کوبنده ی قلبم و دردی که در سینه حس می کنم و نفسهای تند و بریده بریده ام  و احساس خفگی ،توان پیمودن رو ازم گرفته

« وداع  »      

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا ،می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل                            

                                   « فروغ فرخزاد»


 


|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1389/02/28  |
 تنهایی

                           

وقتی نگاه و کلام و نوازش ِ هیچ کسی آشنای ِ تو نیست،وقتی انتخاب آخر هرکسی در این پهنه ی بی اعتمادی ، و روابط ِسطحی و بی ریشه و بی توجه به عشقی حقیقی ،فقط و فقط تنهایی ست.

وقتی روح هر کسی در انزوا و تنهایی ، سرد ویخی میشه و هر کس پیکره ی سنگی ِ مچاله شده در خلوت ِ بی کسی خود میشه ، و زبان در دهان به خاطر نبود ِهمکلامی که تو رو بفمهمه و دوستت بداره قادر به تکلم نیست ، و قلبت به علت نبود کسی که به تو عشق بورزه در سینه از تپش می ایسته ، و  قطره های اشک ِ چشمهای بارونیت ،روی گونه های سرد و تشنه ی نوازش ِ دستهایی گرم و عاشق، به تگرگ تبدیل میشه و گونه هات رو خراش میده ، وقتی کسی ،،رو به روی تو نیست که گم بشی تو عمق نگاه ِعاشقش ، چشمهات رو هم می بندی و دستهای سردو تنهات رو جلوی دهانت می گیری که از گرمای نفست گرمشون کنی ، اما چه امید و  چشمداشتی به گرما، از نفسی که از سینه ای سردو تنها بیرون میاد ! حالا می تونی توی ِ خلوت تنهایی و بی کسیت زانوهات رو در آغوش بگیری و برای آرامیدن که نه برای مردن ! یک تخت یک نفره هم جای زیادی ست برای تو !

نمی دونم  متن زیر از کیست و کجا خوندمش که:

 « من ادم های زیادی دور و برم برای- تنها نبودن -دارم اما کسی را برای -باهم بودن-ندارم»

.........

هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی

گهواره ی جهان کوچک تر از آن می شود

که نمی دانم چه...؟

راه گریزی نیست،

تنها دلواپس ِغریزه ی لبخندم

........

به یاد آر!

روزگار زلال یقین و یگانگی را به یاد آر،

روزگار انسان و آئینه را

روزگاری که عاشقان سرشار

به جستجوی تفسیر تازه ی «دوست داشتن»

از غزل غمزه ی چشمهایت

مدد می جستند

روزگاری که غلغله ی نور

از بام باغچه ی مهتاب

تا پشت پرده سرای ِزمستان ِمعتدل

می رفت .....

           «سید علی صالحی»

                                                  
|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه 1389/02/22  |
 قطره های بارون

  

  وای باران! باران! شیشه ی پنجره را باران شست

                                                       از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟                   

                    «بیقراری »                                                                                                                                                                                                                                      ناودان ها شرشر باران بی صبری ست       

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری ست

کفش هایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری ست

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری ست

و سر انگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد:« خانه ام ابری ست».

                      «قیصر امین پور»


|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/02/19  |
 گفتم که ....

دیروز گویا آسمون از دل من باخبر شد میل به همدردی با چشمهای خیس من داشت اما مثل من هم گیج وسر در گم بود ؛دقایقی آفتابی بعد ابری و دوباره آفتاب و بعد نم نم بارون و یهو ابر سیاه و  رگبار و دوباره آفتابی و ....تا عصر که تکلیفش با خودش روشن شد و تردید هاش به یقین ،که باید بباره و اونهم باریدنی سخت ! و بادی شدید به کمکش اومد هر چی ابر سیاهه که دل من رو سایه کرده ، بُرد برای اون ! و رگباری شدید شد خیلی شدید و هوا سرد سرد شد ، مثل دستهای من مثل گونه هام و قلب منجمد شده ام!                                           

تو آفتابش گلهای وحشی چیدم                                                                                                    

                                           زیر نم نم ش توی علفها قدم زدم

                                                                                      زمان رگبارش از پشت شیشه نگاش کردم

این دفعه از گلهای باغچه نه ،از گلهای وحشی برات چیدم

                                                                                                                  

                          

نه قاصدک نه باد ،پیام رسان خوبی نبودند شاید آب روان وفادارتر باشه !

                     

عکس های بارونی رو فردا میذارم




|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1389/02/18  |
 بازم برات گل چیدم
دو سه روزه از ابرهای آسمون بارون نیامده اما از چشمهای من بسیار زیاد!

گفتی تا حالا کسی برات گل نچیده بود و من اما دوباره برات گل چیدم و تا همیشه و تا زمانی که

گلهای باغچه مون خشک نشده باشه بازم برات گل می چینم اونقدر برات گل می چینم تا وقتی یه

زمانی  یه جایی یه کسی برات گل چید بهش بگی :یه کسی یه زمانی یه جایی   برای من یه عالمه

گل می چید.

من همه ی این کتاب رو دوباره خوندم اما با لا خره نفهمیدم عشق رو با چه زبانی باید گفت؟!

     

               رؤیای آشنا

با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تورا

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمدبه باغ

من از تمام گلها بوئیده ام تو را

رؤیای آشنای شب و روز عمر من!

در خوابهایم دیده ام تو را

از هر نظر تو عین ِ پسندِ دل ِمنی

هم دیده ، هم ندیده ،پسندیده ام تو را

زیباپرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سؤال از خودم پرسیده ام تو را

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 1389/02/16  |
 گل ها زیر بارون

 امروز اینجا همش بارون میامد منم صبح یه عالمه زیر بارون و کنار بوته گل یاس ایستادم و وقتی داشتم میامدم مطب فکر کردم حیفه از این گلهای بارونی نچینم و تقدیمش نکنم به صاحب واژه های زیبا و ماندگاری که روحت رو نوازش میده و تا همیشه تو ذهنت یادگار می مونه اول این دسته گل ،قطره های بارون رو روش ببین !نمی دونی چه عطری داره:

         

و اما یاس !! چند شاخه ازش چیدم روی میزمه و حالا تمام فضای اتاقم پره از عطر گل یاس بارون خورده ! ای کاش می تونستم عطرش رو هم اینجا بذارم.

 

به جز عشقم قطره های بارون و گل ِ یاس ،دوستهای منم تو این عکس هستند لپ تاپ و کتاب !

این« دستور زبان عشق قیصر امین پور »هم که اینجاست روی میز!

راستی مگر عشق، دستور و چگونگی طرز تهیه یا باید و نباید هم داره؟!

نه احتمالا طرز بیانش که ازش به عنوان« زبان» یاد شده قانون و اصول و دستور داره !

نمی دونم!

گاهی فکر می کنم هیچی نمی دونم!

قصدم توهین به قیصر جان نبود که بسیار بسیار شعرهاشو دوست دارم. یهو این سؤال اومد تو ذهنم. ببخشید قیصر جان آخه برای بعضی ها که خیلی عزیزند ، عزیز هستی و یه جورایی روت غیرتی اند. من از شما و بعضی ها عذر میخوام!

« ترانه ها ی بارانی از قیصر»

باران! باران !دوباره باران! باران!

باران!باران !ستاره باران! باران!

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:

باران! باران! بهار !باران! باران!

.............

دیشب باران، قرار با پنجره داشت

روبوسی ِآبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش ِپنجره پچ پچ کرد

چک چک،چک چک،.....چکار با پنجره داشت؟


|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/02/12  |
 تصویر من در طبیعت گم شده یا من ؟!

دیروز که توی این مناظر پرسه میزدم ، فکر کردم چه خوبه که توی صحرای عربستان زندگی نمی کنم که مجبور بشم واسه درد ِ دل کردن و گفتن غم و غصه هام سرم رو بکنم توی یک چاه ِ سرد و سیاه !! بلکه من میام اینجاها و حرف میزنم با این علفهای سبز و دلم میخواد گم بشم توی سبزیشون و بویی که بوی سبزی و زندگی میده :

                      

و ساعتها توی این تونل سبز و پر از رایحه ی سبزی قدم بزنم و با برگ درختها حرف بزنم به حرکت شاخه های این درختها با باد خیره بشم به صدای پرنده ها که هیچوقت تنها پرواز نمی کنند گوش کنم و نسیم خنک اردیبهشت رو روی پوست صورتم حس کنم و بفهمم که من اگر چه حس می کنم تنها  پرواز می کنم، اما هنوز زند ه ام. باور کنید که دلم نمی خواست از این فضا خارج بشم:

                        

نمی دونین چه حسی داره به درختهایی به این بلندی تکیه بدی و «  گاهی به آسمون نگاه کنی» و با همه ی اینها حرف بزنی و آسمون رو از لا به لای سر شاخه های اون ها و در هاله ای از سبزی نگاه کنی: -ترکیبی از رنگهای آرامش بخش ِ سبز ِبرگها ، آبی ِآسمون و سفید ِابرها:

                     

شما از صدای قورباغه ها تو برکه های آب مثل من خوشتون میاد؟! گفتم شاید مثل خیلی ها تعجب کنین ! اما من به اندازه ی صدای کلاغ دوسش دارم( اما دو حس متفاوت بهم میده ) به هر حال نشستم زیر این درخت و کنار برکه های حاشیه ی رود خونه تا راحت با قورباغه ها هم درد و دلی کرده باشم :

                 

 

در ضمن من دیروز از دوستهای خوب وبلاگی بخصوص جناب آقای« باران »که توصیه کردند : هوای خوب و مناظر زیبای اردیبهشت رو از دست ندیم و همسر سبزشون هم یاد کردم.





|+| نوشته شده توسط باران در شنبه 1389/02/11  |
 طبیعت در اردیبهشت

   

  

اینها مناظر اطراف شهر منه. نه ! شهریست که من درش  زندگی می کنم و جمعه با لنز دوربین موبایلم ثبتشون کردم که نه دوربینم حرفه ایست و نه من عکاس ماهری هستم .اینها برای من زیبا بودند من رو به وجد آوردند و وادار به عکاسی کردند . اما فکر نمی کنم مثلا یه ساکن شمال حتی نیم نگاهی به اینها بیندازه! خوب اینکه طبیعیه و خصلت ما آدمها ست.

و الان که توی یه اتاق که حتی پنجره ای رو به فضای آزاد نداره و«من با آویختن پرده ای خودم رو از داشتن سهمی از آسمان محروم کردم»و کاری هم ندارم یعنی حوصله ی انجام کاری رو هم ندارم  بهترین کاری که باید میکردم پذیرش بیمار یا خوندن 4 تا کتاب نیمه خونده شده ی روی میزم هست .که حوصله شو ندارم.

داشتم این عکسها رو نگاه می کردم و دلم خواست الان کنار اون رود خونه بودم و از آب خنکش به صورتم میزدم تا شاید از داغی اشکهای روی گونه م کم کنه و با سردی سیلی باد از این حالت کمی در بیام و بعد یکی ازون قاصدک ها رو می چیدم و کودک درونم ازم میخواست که چشمام رو ببندم یه نیت کنم واسه یه کسی ؛که ازم دوره ودلم میخواد یه چیزی بهش بگم؛ بعد فوت کنم به قاصدک و بهش بگم رو بال باد سوار بشه و بره پیشش و پیامم رو بهش بگه.و یا آرزویی کنم که برآورده بشه !

بعد ،از این بوته ی گلهای خوشرنگ و شاداب می چیدم و توی این سایه دراز میکشیدم و خیره میشدم به درختهای صنوبری که از من به آسمون نزدیک ترند انگار دارند بوسه میزنند به ابرا و  ابرایی که آشنای همیشگی هستند و برای دیدنشون هر جا که باشی به جز این اتاق، فقط کافی ست سرت رو بالا بگیری و«گاهی به آسمان نگاه کنی ».

و فکر کنی چه خوبه که آسمون آبیه و چه خوبه که ابرها  هستند  تا بارونی بباره تا رودی جاری بشه تا سبزه ای جوونه بزنه تا درختی سبز بشه تا سایه ای باشه که تو زیرش پناه بگیری و دراز بکشی و نگاه کنی به این زیباییهایی که هست اما یادت باشه که نباید بهش دل ببندی.

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1389/02/07  |
 حس ِبد ِباختن

حس میکنم ما آدما مثل بچه های شیطون و سرخوش و سر به هوا ،توی کلاس یه معلم خیلی بداخلاق به اسم آقایِ غم و یا خانم ِبدشانسی ،نشستیم !

که اگه بخندیم ،اگه حواسمون پرت بشه از غصه هامون ،اگه فکر کنیم دنیا داره موقتاً اونطور که ما میخوایم به کام ما میچرخه ،«اگرچه تا به حال نچرخیده» اگه یه نفس عمیق بکشیم تا این خوشبختی رو با ولع تمام و کمال ببلعیم و ...یهو یه چوب محکم میخوره تو سرمون که : آهای بچه !!!!!!! حواست کجاست ؟ بسه خنده! بسه خوشی!. فقط من و نگاه کن ، به حرفهای من گوش کن ،فقط به من فکر کن!

اینقدر  از پنجره خیال به درخت خوشبختی و گل خنده و شادی و رؤیا نگاه کن !

پرواز نکن رو ابرای ِخیال !

هم سفر نشو با پرنده های ِخیال ، نرو تا اوج ِرؤیا !

بسه !برگرد.. بیا پایین.. لابه لای غم و غصه هات، نداشته هات و باخته هات !

همیشه یکی پیدا میشه که نذاره بخندی و غنچه ی ِ خنده رو رو لبات خشک کنه و اشک چشمت رو جاری !

اگه اون از تو باشه چی؟ اگه واسش از جون و دل مایه گذاشته باشی چی ؟!

اونوقته که : داغون میشی از درون میشکنی و صدای شکستن ِ قلبت  ،گوشت رو کر میکنه و بغضت رو جاری !

........

فکر کن یه آرشتیکت هستی مدت زیادی از وقتت ، انرژیت و عشقت رو گذاشتی روی یک پروژه و به خیال خودت هرچه بلد بودی به کار بردی و همه ی تلاشت و توانت رو هم به کار گرفتی ،از خوابت خوشی واستراحتت و از خیلی خواسته هات چشم پوشی کردی، خیلی سختی ها رو تحمل کردی  تا بهترین رو ارائه کنی.

اما ! به یکباره فرو می ریزه همه اونچه ساختی ، جلوی چشمات!..

و تو در بهت وحیرتی و با افسوس و چشمهایی پر از اشک ، که چی شد و کجای کارم اشتباه بود ؟! چه کاری باید می کردم که نکردم چه چیزی رو در نظر نگرفتم که حواسم بهش نبود ،چه کاری  باید نمی کردم و کردم؟!

اینجاست که با همه ی وجودت حس می کنی باختی شکست خوردی فکر می کردی بلدی اما بلد نبودی !

و دیگه  فرصتِ دوباره ساختنش رو هم نداری! باختی ...باختی...بپذیر!

.......................                                      

به هیچی دلت رو خوش نکن حتی یه زنبق

زیبا و معطر ِ توی باغچه ، چون مرگ ِ همه

چیزجلوی چشماتته و همه چیز از دست

دادنی و از دست رفتنی ست زیبایی جوونی

ثروت قدرت و ....به جز ، عشق واقعی !


و از تولد هیچی به جز تولد یک عشق واقعی و به

موقع و متناسب ،دلخوش نباش حتی یه عالم گل     

روز  تو باغچه ی خونه ت، که همه ی زندگی تکرار

مکرر مرگ ونیستی و تولد وهستی ست.

اما برای تو تنها فرصت یک بار زیستن ویک بار مرگ

 هست ،بر خلاف گلهای باغچه ت!

و تنها یک بار عاشق شدن ! که از خدا بخواه به موقع و

به جا و زمانی که بهش نیاز داری و بهت نیاز داره سر

 راهت قرارش  بده.

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه 1389/02/05  |
 کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

                                                                                   

برداشت من از این کتاب :

اگر تقدیر و سرنوشت دو عاشق رو از هم دور کنه اما نمی تونه قلب اون ها رو از هم جدا کنه و خاطره های با هم بودنشون در لایه های پنهان ذهن باقی میمونه و مثل آتش ِ زیر خاکستر میتونه با دیدار مجدد شعله ور بشه ! اگه بخوای همه ی وجودت رو از عشق به خدا پر کنی تا عشق زمینی ت رو فراموش کنی باز هم نمی تونی چون همون خدایی که تو رو آفریده و عشق رو در وجودت دمیده به تو اجازه ی عاشق شدن و عشق ورزیدن به همنوع زمینی ت رو میده ! و اگر عشق زمینی تو حقیقی و صادق باشه تو رو به عشق خدایی هم نزدیک می کنه !

 از این نویسنده ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد  و 11 دقیقه و کیمیاگر و دومین مکتوب و این کتاب رو خوندم

کوئیلو از نظر من، هم عاشق ِخداست هم عاشق ِ عشق ،او این دو رو در هم ادغام می کنه و از یکی به دیگری میرسه.

از متن کتاب:

-چون عشق بذر روح ماست.هر چه بیشتر عشق بورزیم تجربه ی روحانی مان بیشتر خواهد شد.

-عشق یعنی با دیگری یگانه شدن و جرقه ی خدا را در دیگری یافتن.

-کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب (رود)بیندازم ، بعد دیگر نه دردی ست و نه اندوهی و نه خاطره ای.

-باشد که اشک هایم همین گونه تا دور دست ها جاری شوند تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریستم.

-سعی کن زندگی کنی خاطره مال پیرمردها و پیرزنهاست.

-شاید عشق هنگامی جوانی را به ما باز می گرداند که دیگر دوران جوانی گذشته . برای همین می نویسم تا اندوه را به دلتنگی و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم.

-آب ها می توانند آنچه را که آتش نوشته خاموش کنند.

-او دور دنیا می گشت و بال هایش رشد می کرد اما من سعی می کردم ریشه بدوانم.

-فکر می کردیم دنیا بزرگتر از آن است که بتوان پیمودش!

-صدایش همان بود اما واژه هایش تغییر کرده بود!

-تنها هنگامی معجزه ی زندگی را به درستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ بدهد.

-تو استعدادهایت را در گودالی دفن کردی چون می ترسیدی از دستشان بدهی.

-در تمام لحظه های زندگی مان چیزهایی هستند که می توانستند رخ بدهند اما رخ نمی دهند.

-یاد گرفتیم که می توانیم تغییر کنیم حتی اگر غیر ممکن به نظر بیاید.

-و هر زنی با کم ترین حساسیت می تواند چشم های یک مرد عاشق را بخواند هرچه هم عجیب بنماید هرچه هم که تجلی این شیفتگی در این زمان و مکان نا ممکن بنماید.

-هنوز لحظه هایی هست که باید در آن ها خطر کرد گام های جنون آمیز برداشت.

در زندگی حقیقی عشق باید ممکن باشد تنها در صورتی می تواند زنده بماند که امیدی برای فتح معشوق وجود داشته باشد.!!

دوره نوجوانی دوران دعوا و نوازش در مکانی ممنوع و دوران موسیقی بلند و سرعت است.

-عشق و سد مثل همند: اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه آبی از آن بگذرد اندک اندک تمام دیواره را فرو می ریزد و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس دیگر نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.اگر دیوارها فرو بریزند عشق همه چیز را در اختیار می گیرد دیگر برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوق مان را کنار خود داشته باشیم- «عشق یعنی اختیار از کف دادن»

سد شکسته بود و عشق روحم را غرق کرده بود و دیگر نمی توانستم مهارش کنم.

می دانستم که دارم دنیایم را بهم می ریزم مغزم هشدار داده بود- وقلبم نخواست از توصیه اش پیروی کند.

-در زندگی چیزهایی هست که ارزشش را دارند که آدم تا آخر خط برایشان بجنگد.

به یاد دورانی که پاییز زندگی ام دوباره بهار شد.

بهتر است آدم در چند نبرد به خاطر رویاهایش ببازد تا اینکه شکست بخورد بی آنکه بداند به خاطر چه می جنگد.

کیهان (کائنات) همیشه در جنگیدن برای رویاهایمان به ما کمک می کند هرچه هم که احمقانه باشد.

در پست بعدی بازم از جملاتش می نویسم. تا بعد......

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه 1389/01/31  |
 
 
 
بالا