رفتن های بی بازگشت
چندروزه پدرم سرماخورده فرصت نکردم بهش سر بزنم امروز صبح از خونه زدم بیرون براش دارو گرفتم و تصمیم گرفتم پیاده برم ....هوا گرم بود آسمون آبی و آفتابی با ابرهای پنبه ای ...غصه داشتم ....بیشترم شد ...آخه نه خبری از ابرهای خاکستری بود و نه بارون ....فکر کردم رفت ....ابرها رفتند ...بارون رفت ....دوباره آبها تبخیر و خاک تشنه میشه و گلهای تو کوه هم میمیرند و جاشون رو یه مشت خار وتیغ می گیره ...
دو سه ساعتی پیششون موندم ...وقتی داشتم برمی گشتم خونه ...باد شدیدی میامد ...به آسمون نگاه کردم ....خاکستریهای محبوبم داشتند بر می گشتند... بدنم از سردی باد مور مور شده بود اما دوستش داشتم ...ممنونش بودم ....بوسیدمش ...باد رو میگم ....میدونستم بازم برمیگرده ....امید مثل حیات توی خونم جاری شد ...
امید به بازگشت اونی که دوستش داری و رفته ، خیلی حس خوبیه امیدوار بودن ....رفتن های با بازگشت ....برگشتن اونهایی که رفتن ....و چه تلخه رفتن های بی بازگشت ...وقتی میرند و برنمی گردند ....یه تیکه ،نه گاهی همه ی روحتو با خودشون می برند ....می برند قلبتو ....لبخند تو ....امیدتو...زندگیتو...و تو از کالبد تهی میشی ....خالی ِخالی میشی ...فقط چشمهاته که همیشه پره ...پره از اشک ِ دلتنگی . .و گلوت از حجم سنگین بغض ...




به آرامی آغاز به مردن می کنی