باورتون میشه ؟ ...5 روزه که داره میباره ! ...بارون رو میگم ...

تو آسمون پر ِ از اون خاکستری های خوشگل و دوست داشتنیه ...ابرها رو میگم...این چند روز همش آسمون ابری بود ....ابرهای پنبه ای و سفید زیباند اما من اینها رو دوستر دارم چون اینها نوید بارون رو میدند ...چون اینها آسمونو پر می کنند و نمیذارند آفتاب باشه ....ابرهای خاکستری رو میگم  ...

همش صدای بارونه ....این مدت هرشب رو با ترانه ی بارون خوابیدم و صبح هم ....زمین خیس ...هربار از پنجره بیرون رو نگاه کردم یا بارون میبارید یا  باریده بود و زمین خیس بود ...و هنوز آسمون ابری بود و این از همه بهتر ِ چون میدونستم بازم میاد... هنوز هست ...نرفته ...بارون رو میگم ....

این مدت اینکه چند روز متوالی بباره مثل رویا ست  مثل خیال ....آخه همیشه چیزهایی رو که دوست دارم زود تموم میشند ...باورم نمیشه واقعی باشند  و رویا نمی بافم...

بارون آمد و داره میاد و بهار رو آورد ...یعنی سبزی رو آورد  ...یه سبزی ِ سبز نابِ ناب ...تمیز و خوشرنگ ...جوونه ها تا صدای بارون رو شنیدند تا نسیم بارون بهشون خورد زود سرشون رو از خاکها و شاخه های خشک و تشنه بیرون آوردند ...به شوق ِ دیدارش و بوسیدن قطره هاش ...

بارون ! نمی دونی چققققققققدر دوستت دارم نمی دونی چققققققققدر عاشقتم ....همه چیز با تو قشنگه ...تمیزه ....پاکه ....تو میشوری همه ی غبارها  رو....تو اونقدر پاک و لطیفی که یه جورایی دلها ی آدمها هم وقتی تو میای لطیف تر میشه ...آخه دلشون هوای عاشقی می کنه ....

 میدونی حجم این زیباییها اونقدر زیاده که دلت میخواد با کسی تقسیمش کنی ...وقتی داری از پشت پنجره نگاهش  می کنی ...وقتی چشماتو بستی و داری به صداش گوش می کنی ...وقتی داری زیر نم نمش قدم میزنی ...وقتی سرتو بالا گرفتی و دستهاتو بازو رو به آسمون تا لمس و حسش  کنی!
...
5 شنبه شب حسابی بارون آمد و جمعه رفتیم کوه ....جای جای ،گلهای متنوع و رنگارنگ به عشق بارون از دل سنگ روئیده بودند ...بعد از بارون مناظر زیباتر و شفافترو خوشرنگترو پررنگترند ...خاک و کوه قهوه ای تر ...سبزی ها سبزتر ...قرمزو زرد و بنفش و سفید ِگلها رنگینتر ...بفهمی نفهمی انگار یه مخمل سبز نازک هم رو کوه پهن شده بود...

...

واااای اصلاً متوجه گذشت زمان نشدم ساعت 9 شبه و باید برم میخواستم چندتا عکس بذارم فرصت نیست ....پس فعلاً تا بعد....