دو دنیا


" باید از گذشته فاصله بگیرم و به زمان حال برگردم باید "منِ ِ" کنونی ام را بشناسم و این موجود واقعی را در فردا و آینده مجسم کنم. نمی توانم از آینده وحشت دارم و " امروز" زمان خالی و معلقی ست که به هیچ مکانی متصل نیست تنها گذشته واقعیت دارد . "
"به نگاه خودم اطمینان ندارم و می دانم که دنیای بیرون آنطور که من می بینم نیست !"
" دو دنیا از گلی ترقی"دارم سعی می کنم برگردم به آغوش بی آزار کتابهام و خودم رو غرق در واژه ها کنم ...کتاب " دو دنیا "نوشته ی "گلی ترقی" رو از لابلای کتابهای نخوونده برمیدارم باز می کنم در صفحه ی اول تاریخ 91/2/25 رو با نام کتابفروشی یادداشت کردم مجموعه داستان هست سعی می کنم تمام حواسم رو جمع کنم و اولین داستانش رو با نام " اولین روز " شروع می کنم پاراگراف اول رو خووندم اما هیچی نفهمیدم چون مرغ خیالم پرید چون به سختی میتونم تو قفس نگهش دارم چون زخمی شده درد داره بالش میسوزه کلافه و بیقراره ...دوباره میخونم و سه باره ...فایده نداره ...زنجیرش می کنم این بار می خونم و می فهمم میرم تو اون فضا بین اون آدمها ...گاهی ذهنم دوباره میره جایی دیگه اما برش میگردونم به کتاب، کنار ِ کلمات ....حس خوبی دارم ...اگه بتونم تمرکز کنم و این همه کتاب نخوونده رو بخونم خیلی خوب میشه ...اما مشکل دیگه هم افت فشارمه بخاطر قرصهایی که میخورم سردرد دارم و حالت تهوع و بی اشتهام و واسه این تمرکز روی کلمات روی صفحه ی سفید سردردم رو بیشتر می کنه ...کمی چشمهامو می بندم تا خستگی رو از چشمهایی که روزهاست در حال باریدنه بگیرم ....دوباره شروع می کنم تا بلاخره موفق میشم تمومش کنم .
پارسال من تو وبلاگی چند خط از کتابهای این نویسنده رو خووندم و خیلی خوشم اومد همون سبک و سیاق نگارشی که من دوست دارم و رفتمو این کتاب رو خریدم اما تا الان فرصت نکرده بودم بخونمش راستش از مجموعه داستان زیاد خوشم نمیاد و و اسه همین اول کتابهایی رو ترجیح دادم که یک داستان بودند
از متن :
( این متن ها چقدر با حال من جور بود)
پاهایم به زمین چسبیده اند و بدنم متعلق به خودم نیست . فکرهایم پراکنده اند و کلمه ها از ذهنم می گریزند . همه چیز در سرم تکثیر می شود .اشکال اعداد صداها چروک های ملافه و تیک تاک ساعت ها . صورت ها از برابر چشم هایم عبور می کنند روی هم می افتند تغییر شکل می دهند و ناپدید می شوند . میان گذشته و حال می چرخم بی آنکه بتوانم روی لحظه ای مشخص متوقف شوم .
زنگ کلیسا همراه با آژیر سرسام اور آمبولانس ، غربت اطرافم را تشدید می کند ...
داد می کشم از آن فریادهایی که در گلو میماند . مثل کسی هستم که خواب می بیند می دود و سر جایش ایستاده است ...
بالشم پراز جیک جیک گنجشکهای باغ شمیران است .
خواب و فرار و فراموشی تنها چیزی ست که میخواهم . از روشنایی روز می ترسم و دلم میخواهد زمان به شبی ابدی تبدیل شود .
بعضی روزها ناامید از نوشتن دست می کشم و دوباره در یک هیچ بزرگ فرو می غلتم
اولین قصه هایی که می نویسم چرک نویس هایی آشفته و ناتمامند اما آرام آرام مثل گیاه های رونده از دیوارکهای ذهنم بالا می خزند و کنج و کنار سرم را می پوشانند












به آرامی آغاز به مردن می کنی