دو دنیا

                              

" باید از گذشته فاصله بگیرم و به زمان حال برگردم باید "منِ ِ" کنونی ام را بشناسم و این موجود واقعی را در فردا و آینده مجسم کنم. نمی توانم از آینده وحشت دارم و " امروز" زمان خالی و معلقی ست که به هیچ مکانی متصل نیست تنها گذشته واقعیت دارد . "

"به نگاه خودم اطمینان ندارم و می دانم که دنیای بیرون  آنطور که من می بینم نیست !"


                                                                                  " دو دنیا از گلی ترقی"
دارم سعی می کنم برگردم به آغوش بی آزار کتابهام و خودم رو غرق در واژه ها کنم ...کتاب " دو دنیا "نوشته ی "گلی ترقی" رو از لابلای کتابهای نخوونده برمیدارم باز می کنم در صفحه ی اول تاریخ  91/2/25 رو با نام کتابفروشی یادداشت کردم مجموعه داستان هست سعی می کنم تمام حواسم رو جمع  کنم و اولین داستانش رو با نام " اولین روز " شروع می کنم  پاراگراف اول رو خووندم اما هیچی نفهمیدم چون مرغ خیالم پرید چون به سختی میتونم تو قفس نگهش دارم چون زخمی شده درد داره بالش میسوزه کلافه و بیقراره ...دوباره میخونم و سه باره ...فایده نداره ...زنجیرش می کنم این بار می خونم و می فهمم میرم تو اون فضا بین  اون آدمها ...گاهی ذهنم دوباره میره جایی دیگه اما برش میگردونم به کتاب، کنار ِ کلمات ....حس خوبی دارم ...اگه بتونم تمرکز کنم و این همه کتاب نخوونده رو بخونم خیلی خوب میشه ...اما مشکل دیگه هم افت فشارمه بخاطر قرصهایی که میخورم  سردرد دارم و حالت تهوع و بی اشتهام و واسه این تمرکز روی کلمات روی صفحه ی سفید سردردم رو بیشتر  می کنه ...کمی چشمهامو می بندم تا خستگی رو از چشمهایی که روزهاست در حال باریدنه بگیرم ....دوباره شروع می کنم تا بلاخره موفق میشم تمومش کنم .

پارسال من تو وبلاگی چند خط از کتابهای این نویسنده رو خووندم و خیلی خوشم اومد همون سبک و سیاق نگارشی که من دوست دارم و رفتمو این کتاب رو خریدم اما تا الان فرصت نکرده بودم بخونمش راستش از مجموعه داستان زیاد خوشم نمیاد و و اسه همین اول کتابهایی رو ترجیح دادم که یک داستان بودند

از متن :


( این متن ها  چقدر با حال من جور بود)

پاهایم به زمین چسبیده اند و بدنم متعلق به خودم نیست . فکرهایم پراکنده اند و کلمه ها از ذهنم می گریزند . همه چیز در سرم تکثیر می شود .اشکال اعداد صداها چروک های ملافه و تیک تاک ساعت ها . صورت ها از برابر چشم هایم عبور می کنند روی هم می افتند تغییر شکل می دهند و ناپدید می شوند . میان گذشته و حال می چرخم بی آنکه بتوانم روی لحظه ای مشخص متوقف شوم .


زنگ کلیسا همراه با آژیر سرسام اور آمبولانس ، غربت اطرافم را تشدید می کند ...


داد می کشم از آن فریادهایی که در گلو میماند . مثل کسی هستم که خواب می بیند می دود و سر جایش ایستاده است ...


بالشم پراز جیک جیک گنجشکهای باغ شمیران است .


خواب و فرار و فراموشی تنها چیزی ست که میخواهم . از روشنایی روز می ترسم و دلم میخواهد زمان به شبی ابدی تبدیل شود .


بعضی روزها ناامید از نوشتن دست می کشم و دوباره در یک هیچ بزرگ فرو می غلتم

اولین قصه هایی که می نویسم چرک نویس هایی آشفته و ناتمامند اما آرام آرام مثل گیاه های رونده از دیوارکهای ذهنم بالا می خزند و کنج و کنار سرم را می پوشانند

 

ذهنی آشفته



ذهنی آشفته و در هم دارم گویا زلزله ای از درون ویرانم کرده است ...

حس می کنم هیچوقت حالم به بدی این روزهام نبوده ! هرگز اینقدر نسبت به خودم حس انزجار نداشتم و اینقدر ناامید و دلشکسته نبودم حجم سنگینی از بغض رو هر لحظه در گلوم احساس می کنم  وبه محض اینکه می نشینم و به نقطه ای خیره می شم و فکر می کنم اشکهام بی وقفه سرازیر می شند ....از این حال خودم خسته شدم هم خودم هم خانواده م ....دلم می خواد از این حالت خارج بشم به داشته هام فکر می کنم و به  این که :چه خوبه بیماری لاعلاجی نداریم و رو تخت بیمارستان نیستیم و یا به  بدبختی های دیگر ...اما متاسفانه این افکار هم حالم را خوب نمی کنه ...

دیشب آخر وقت یکی از دوستام که استاد ریکی ست  (البته دوست که نه،یکی از بیماران چند سال پیش که فراموشم نکرده و هنوز برای دیدنم به مطب می آد  و با هم گپی می زنیم ) بعد از دو هفته سری به من زد و وقتی حال و روزم رو دید گفت : بهت هشدار میدم که اگر  تغییری ایجاد نکنی و از این حالت افسرده  در نیای قلبت خواهد ایستاد و این ناسازگاری هاش، این تپش ها و دردها و تنگی نفسهات اعلام خطره از طرف اون که تحت فشار است و این حالت تهوع ات هم نشانه ی عدم پذیرشته نسبت به اتفاقی که افتاده ! و  پینشهاد داد : که تمامی گذشته رو رها کنم ! اما چگونه ش رو نگفت و ...واینکه  سنبل الطیب بخورم...

با دوستم از مطب خارج شدم در پیاده رو ،کلی آدمهای جفت و تک و پیر و جوون از کنارم می گذرند  من اما عین مرده ای متحرک شده م حس می کنم در کره ای ناشناخته و در کنار آدمهایی ناشناس با ماسک هایی بر چهره ،قدم می زنم هیچ حسی نسبت به این آدمها ندارم ...یک احساس تنهایی خاص و  وحشت از اونچه که در پس این نقاب هاست و آسیبی که هر کدام می تونند در صورت نزدیک شدن به روحم بزنند ...

دوستم حرف می زنه اما من نمی شنوم ...به محض رسیدن به عطاری سنبل الطیب را میخرم و سریع به خونه برمی گردم ...دچار انزواطلبی شدیدی شده م تمام روزها و دقایقم در اتاقم در مطب و یا در خونه می گذره نه با کسی حرف می زنم و نه حرفهای کسی را می شنوم ...

پی نوشت : از دوستان مهربون و صبوری که این مزخرفات تکراری منو می خونین عذرخواهی می کنم و منو ببخشید که نتونستم توصیه های محبت آمیز شما رو عمل کنم و هنوز حالم بده...بخصوص رفیق قدیمی و باوفا که همیشه اینجا با من هست و هیچوقت منو تنها نذاشتی منو عفو کن ...جز اینجا جایی برای گفتن ندارم

خانم اصفهانی

همیشه مخالف این بودم که بگم :اراکی ها اینطورند ،اصفهانی ها اونطورند و الی آخر...

به نظرم اقلیم نمی تونه اثری روی خلق و خو داشته باشه و در هر کجا میشه خوب بود یا بد !

اما داشتم به این فکر میکردم که وقتی این در مورد کشورها درست به نظر میاد میتونه در مورد شهرها هم صدق کنه ...خیلی واضحه که خصوصیات کلی ما ایرانیها بارزه و این به اکثریت اطلاق میشه و یا مثلا آمریکاییها یا ...

پس میشه گفت اراکی ها ....اصفهانی ها ...و ...کردها....لرها....

اما راستی چرا ؟!

به چه دلیل؟!

سالهای زیادی در این شهر دارم با تمام نیرو و توانم و تخصصم و حداکثر دلسوزیم کار می کنم ...منتی ندارم ...خودم دوست دارم و راضی ام که اینگونه کار کنم

اما به جرئت میتونم بگم که به اصول یکسانی در مورد اکثر  اراکی ها رسیدم :

اخمو و بداخلاق هستند

بسیار خسیس هستند

خیلی حسود ند

پشت سرهم حرف میزنند و برای هم هم میزنند 

خوش سخن و شیرین زبون نیستند

اینجا هرچقدر زحمت بکشی و مهربون باشی اکثر غالب ،( بجز بچه ها )عادت ندارند جز هنگام خداحافظی که میگند :خیلی ممنون ....به زحماتت اشاره کنند و بخاطرش تشکر کنند تشویقت کنند به متفاوت بودنت ...هیچوقت نشده یه شاخه گل حتی از باغچه برات بیارند ! یا بعد از سی جلسه که علی رغم انتظارشون بهبودی کامل پیدا کردند به زحماتی که کشیدی  اشاره کنند و تشکر ویژه ای کنند ...همیشه طلبکارند

خلاصه اینکه بجز تعداد معدودی  اصلا قدر شناس نیستند!

اینها رو وقتی استثنائاً از شهرهای دیگه بیمار داشتم بیشتر متوجه شدم

چرا حالا بعد از اینهمه سال یادم افتاده این رو بگم؟! آخه الان یک بیمار از اصفهان دارم  یک خانم شصت و خُرده ای سال با شکستگی مچ دست که برای زایمان دخترش که ساکن اینجا شده ،آمده اراک ده روز بمونه و تصمیم گرفته فیزیوتراپیش رو هم اینجا انجام بده ....ایکاش میتونستم حرفهاش و لحن کلامش رو ضبط کنم و اینجا بذارم تا ببینید این خانم چققققققققققققققققققققققققدر خوش زبون مهربون و قدرشناس و با محبت هست ...همون طرز گفتار و کلام و رفتار رو که با سایر بیماران اراکی دارم با ایشون هم دارم اما ایشون اونقدر متفاوت رفتار میکنه و مرتب اشاره می کنه به طرز گفتار و رفتار   من و قدرشناسی می کنه و بهم انرژی مثبت میده که گاهی تعجب  می کنم ،آخه من عادت ندارم قدرشناسی ببینم البته گفتم که بجز موارد اندکی ...

قبلا هم یک بیمار کُرد از کرمانشاه داشتم که در پایان درمانش کلی شیرینی کاک برام آورد و من رو متعجب کرد و اونهم حیرون از تعجب من ...یک بیمار از همدان که برام کُماج و شیرینی مخصوص اون شهر رو آورد و در پایان یک دسته گل هم !! یک بیمار تهرانی که از ویلای شمالش برام نارنگی و پرتقال و در پایان یک گلدون آورد !

سوئ تفاهم نشه من از بیماران انتظار ندارم برام کادو بیارند ....اما زبون خوش و تشویق ،به آدم انرژی میده و انگیزه ش رو مضاعف برای ادامه دادن و بهتر کار کردن ...

گاهی فقط یک شاخه گل سرخ .....

                              



بهار

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،

و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

خاک، جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

"فریدون مشیری"

بیست

 به جای چمنزارو  شکوفه و گل ...آهن و بتون  آجر و سیمان کاشتیم ...برج و کارخونه علم کردیم و با دود و فاضلاب هواو  آب رو آلوده کردیم غرق دنیا شدیمو واسه پول و قدرت و شهوت با حرص و طمع و کینه و حسادت و دروغ تو قلبامون به جای گل انسانیت و عشق و مهربونی علف هرز خیانت کاشتیم....دیگه نمیشه هیچی رو باور کرد الّا بارون و شکوفه....طبیعت هنوزم تنها دوست ماست اما گم شده پشت برجها حالا دیگه پنجره رو هم که باز گنیم حتی کوهها رو با اون عظمت نمی بینیم ...فقط پنجره های بسته ....حتی تو قاب پنجره ها هم که آیینه ای شده فقط تصویر خودمون رو می بینیم ...اونطرف پنجره ها پیدا نیست ...ماییم و هیاهوی ماشین ها و هوایی که فرو می بریم و کم کم ما رو به مرگ ریه ها نزدیکتر می کنه ...و غرق شدن در روزمرگی ها که ما رو چنان مشغول کرده که نمیذاره دمی فرار کنیم از شهر و به آغوش طبیعت پناه ببریم ...چتر ها رو زیر بارون  کنار بذاریم ...لمس کنیم حس کنیم خیسی و خنکای بارون رو ...نرمی گلبرگ شکوفه ها رو ...به موسیقی بارون نهر و باد و صدای پرنده ها گوش بسپریم تا روحمون رو که سخت شده و خشن دوباره نرم و مهربان و لطیف کنیم ...تا یادمون بیاد که انسانیم مسافریم و رهگذر ...و در این فرصت کم انسان باشیم و بمونیم و به دیگران هم فکر کنیم به اشک بچه هایی که نه کفش و لباس نو دارند و نه اسکناس تانخورده ای لای کتاب ...به چشم های نگران منتظر در بیمارستانها و خانه های سالمند و آسایشگاه ها ...

گرفتن دستهای پینه بسته ای که با پیشکش شکوفه ای ،طراوت و شادابی رو به جان و روحتون  هدیه می کنه .


نگرانی

نگرانی ،یک اتلاف وقت تمام عیار است چون چیزی را تغییر نمی دهد . تنها کارش این است که خوشحالیتان را می رُباید و شما را به شدت مشغول هیچ و پوچ می کند . ( چقققققققققدر این رو تجربه و حس کردم)

                                                               ***

اغلب رابطه ها به این دلیل شکست می خورند که زمان بسیاری را بجای لذت بردن ازهمراهی یکدیگر ، صرف خاطرنشان کردن اشتباهات همدیگر می کنند.(وجداناً، فکر کنم همه همینطور هستیم نه ؟)

                                                                ***

یک رابطه مانند یک پرنده است اگر آن را خیلی محکم نگهدارید می میرد و اگر خیلی سست نگهدارید می پرد اما اگر آن را با مراقبت و دقت نگهدارید برای همیشه کنارتان خواهد ماند.

                                                               ***

وقتی اینطور جملات رو میخونم و صادقانه با خودم فکر میکنم به این نتیجه می رسم که درسته زندگی پر از نداشتن هاست پر از از دست دادن ها و حسرت ها و ای کاش ...اما خودمون هم ندانسته و با افکار و رفتار غلط سعی نمی کنیم از اون حداقلی هم که داریم بیشتر لذت ببریم ...خودم رو میگم ...بهم نزدیک میشیم اما از هم دوریم...و با نگرانیها ... سوء تفاهم ها ...سوء ظن ...توقعات احساسی برآورده نشده و دلخوریها و غرق شدن در روزمرگی  فقط زمان رو از دست میدیم  ،فرصت خیلی کوتاهی رو که برای زنده گی کردن داریم صرف فکر خیال نگرانی چرا و چرا ...می کنیم ...




فتوشعر

                                                

خیلی وقت بود کافه کتاب نرفته بودم چند شب پیش آخروقت برای دیدن پرستو رفتم و اصلا قصد خرید کتاب نداشتم چون انبوهی از کتابهای نخونده رو میز مطب و همینطور کنار تختم وجدانمو می خراشه و بهم یاداوری می کنه که ذهنم آماده نیست هنوز...

وقتی رسیدم کافه، پرستو نبود و خواهرش گفت ممکنه برگرده خواستم منتظرش بمونم ااول در مقابل میل شدیدم به رفتن به اتاق کتابها مقاومت کردم و رفتم تو اتاق کافه نشستم و سفارش آب اناردادم تا زمان بگذره ...اما نتونستم که به این مقاومت ادامه بدم و با خودم گفتم خوب ففط کتابا رو نگاه می کنم و ورق میزنم خطی میخونم ولی نمی خرم ...

کتاب فتوشعر خانم مژگان ضخاکی با عنوان ماه را به هیچ کس نمی دهم  نظرم رو جلب کرد ،ابتدای کتاب این متن رو خوندم:

تو هیچ نقطه ضعفی نداری

                           من داشتم

                                    من عاشق بودم!

                                                             " برتولت برشت"

در صفحه ی بعد خووندم  که این اولین مجموعه شعر و عکس مرتبط چاپ شده در ایران هست !!

ورق زدم و چند تا شعررو خووندم گاهی چند کلمه ی کوتاه در دو نیم خط در یک صفحه با عکسی سیاه و سفید ( که خیلی دوست دارم و حس خاصی بهم میده) در صفحه ی روبه رو ...و گاهی چندین خط و طولانی ...

خیلی خوشم اومد هم از اشعار هم از عکسها...و خریدمش ...و همه شو خووندم ...و خوشحالم که خریدمش.

****************

شب در خانه ی من است

و زندانی شده است

رقص زیر نور مهتاب

ماه را به هیچ کس نمی دهم

**********************

می روی؟

برو

اما زود برگرد

بی تو هر کاری می کنم

نه باران می آید

و نه...

اصلا از این حرفها که بگذریم

تو نباشی شعرهایم را برای که بخوانم

با چه کسی درددل کن

تا تو برگردی

شعرهایم را مرور می کنم

تا تو

***********************

آه ...

اگر باران ببارد

چترم را به کناری خواهم انداخت

و تا ته دنیا خوهم دوید


فقط یه کم زنده گی

      

       

وقتی اطرافت پر از مرگ، درد ،رنج ،زشتی و سیاهی ست دیدن یه کوچولو زندگی و زیبایی و طراوت لذتبخش میشه !

     *مدتیه هرچی به اطرافم نگاه می کنم و هرچی می شنوم همه مرگ رنج درد بدی سیاهی ست منشی من از درد و رنج مادرش با سرطان پیشرفته میگه و هربار شیمی درمانی دو میلیون تومانی و از تنها بیمارستان تخصصی سرطان در این شهر که ظرفیتش پره و مادرش رو با حال خراب و خونریزی شدید از بینی  ساعت یازده شب پذیرش نکرده ...یا پزشک متخصص انکولوژی که در مطبش هشت تخت هست برای شیمی درمانی و همیشه پره و چندتا بیمار رو هم رو صندلی درمان می کنه ! و برای تزریق یک سرم و زدن چند آمپول در اون ، هشتادهزارتومن میگیره !

یا پدر همکار خواهرم رو چند ماه از عذاب و درد و رنج وحشتناکی که از سرطان کشید دیروز با تزریق دو مورفین همزمان عمدا راحتش کردند از اینهمه دردی که با هیچ مورفینی هم ساکت نمیشد و یا مادر دیگری با سرطان کبد و هزینه ای گزاف میلیونی بی نتیجه و دردهای بسیار بسیار شدید ....

و به پارازیتهای علیه شبکه های ماهواره ای فکر می کنم که چند ساله بی توجه به هشدار سرطانزا بودنشون همچنان قویتر اعمال میشند

و به هوای آلوده به آب آلوده و به گوشت ناسالم ...

اطرافم پر ازمبتلایان سرطانی ست !!!!!بیماریهای لاعلاج.....مردمی با مشکلات فراوون اقتصادی فرهنگی درمانی و ...اعصابی داغون ! افسره مضطرب نگران ...نگران فردا و یا شاید شام همین امشب !

اطرافم پر از حرص و طمع همه ی قشرهای ثروتمند برای ثروتمند تر شدن هست ...

سران کله گنده ایی که مسبب و در راس گرانیهایی رو به صعود  و بی ترمز  هستند

فروشنده هایی که در این کشور بی قانون و بی صاحب هرروز بر نرخ اجناس خود اضافه می کنند اجناسی که با یک سوم قیمت کنونی خریداری و انبار کرده اند ...چون هیچ نظارتی وجود نداره 

پزشکانی که با وجود درآمد زیاد نه دل میسوزنند برای بیمار نه هیچ درآمدی اونها رو قانع می کنه و هنوز چشم شون به دست تراپیست های پاراکلینیک و یا فروشنده های لوازم پزشکی ست

بیماری درد رنج عذاب نگرانی استرس دروغ فریب حیله مکر ریا حرص طمع ناباوری عدم اعتماد خیانت روابط ناسالم .بیکاری و احساس ناامنی و آرامش....

همه جا صحبت از قیمتهای دیروز امروز و فرداست

دغدغه دغدغه دغدغه...بازم دغدغه ...

چیزی که نمی بینم :انسانیت است ....و لبخند هایی واقعی و از ته دل و از روی رضایت و آرامش ...

به راستی گناه ما  و امثال ما که اینگونه زندگی می کنیم چیست ؟

ای کاش در جایی دیگه به دنیا آمده بودیم

جایی که هوا خوب آب فراوون بواسطه ی بارون برف و طبیغت سبز و اقتصادی سالم مردمی سالم آروم با رفاه در آرامش ...اینایی که میگم بهشت نیست رویا نیست کانادا کشورهای اروپایی ژاپن کره جنوبی و بسیاری کشورهای دیگه

جایی که حفظ سلامت و رفاه و آرامش مردم از همه چیز مهمتر هست

زندگی بسیار ناعادلانه ست


           این دختربچه توسط نامادریش یعنی یک انسان یک زن یک مادر شکنجه شده !                           

                              

باورنکرنیه !

برای من بی اندازه  غیر قابل باور و دردناکه !

یک انسان میتونه یک فرشته باشه

یک انسان میتونه یک هیولا باشه

چطور و چرا؟

...........



دزد رویا

آن کس که رویاهای ما را می رُباید ، زندگی را از ما می دزدد.

                                                                                                «ویرجینیا وولف» 

بدترین چیز در زندگی این نیست که سرانجام تنها شوید ، بلکه آن است که گرفتار آدمهایی شوید که باعث شوند بیشتر احساس تنهایی کنید.

                                                                         

اشتباه

 گاهی بزرگترین اشتباهمان در زندگی این است که  به برخی آدمها جایگاهی

 می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند .

***

گذشته را نه می توان تغییر داد ،نه فراموش کرد، نه اصلاح کرد ،و نه پاک کرد

 فقط می توان آن را پذیرفت

این روزهای من

امروز سه هفته و دو روزه که بیمارم و با وجود دارو سونو گرافی و آزمایش هنوز خوب نیستم چون دردمو نفهمیدم !

تو این سه هفته کلی اتفاق های بد افتاده منشی من که سالها secreter م هم هست و زمستون گذشته پدرش رو در اثر سرطان از دست داد شنبه این هفته جواب آزمایش پاتولوژی تومور گردن مادرش رو قبل  از اینکه به پزشک معالجش نشون بده  من دیدم یک سرطان پیشرفته ی متاستاز شده ....دلم نیامد این حقیقت تلخ رو من بهش گفته باشم ...واسه همین گفتم نمی دونم برو به دکترش نشون بده و رفت و با چشمای قرمز و متورم و اشکریزان برگشت و کلی توصیه های پاراکلینیکی مثل ام ار آی سی تی اسکن و آزمایشات خاص و دستور بستری شدن ...بش گفتم برو دنبال درمان ( بیفایده ) مادرت من کسی رو فعلا میارم و خودمم هستم ...اما یکشنبه ظهر بهم خبر فوت مادربزرگمو دادن ...و من تنها موندم هم با این غم و هم کلی بیمار منتظر در مطب و این سوال که چکار کنم ؟....نمیتونستم در مطبو ببندم و به این فکر نکنم که این همه راه بیاند و با در بسته مواجه بشند و نمی تونستم نرم خونه مادربزرگمو اونو واسه ی آخر ین بار نبینم


یک شنبه ظهر بعد از خوندن نماز همیشه اول وقتش در حالیکه مشغول خوردن نهارش بوده پشت میز آشپزخونه ایست قلبی می کنه و نشسته روی صندلی و  سرش روی میز به خواب ابدی میره ...چه مرگ راحت و آرومو بی دردسری !

خوشحالم که چهارشنبه یعنی سه روز قبل از مرگش بعد از دادن آزمایشم صبح رفتم خونه ش و همینطور 5 شنبه شب یلدا ،،بوسیدمش کنارم نشست وباش کلی حرف زدم.

دوشنبه  مطب رو تعطیل کردم

دیروز صبح تشیع جنازه و عصر مراسم ختم انجام شد

یه آدم مهربون و ساکت و مظلوم و با ایمان و زحمت کش با کلی خاطره رفت زیر خاک...

 یکشنبه ساعت یک بعدازظهر رفتم خونه ش ، تو سالن جلوی یه صندلی هنوز سجاده ش روی یک میز پهن بود و چادرنمازش هنوز، نَمی  داشت  از آب ِ وضوی نماز ِظهر ... بوی تنش تازه تازه ... من سر گذاشتم رو سجاده ش و  بی مهابا از نگاهی پرسشگر و بدون  شرم  زار زدم و هق هق ...گریه کردم  اما نه این بار پنهانی که آشکارا ...نه فقط برای دیگه نبودنش ، بلکه برای

عزیزی که رفت ...

و برای ی همه ی عزیزانی که رفتند ...

 که نیستد ...

برا ی مرگ او و مرگ همه ی آرزوهام ...

برای همه ی غصه های دلم...

برا ی همه ی درد هایی که کشید و کشیدم و می کشم ..

برا ی همه ی دلتنگی ها و تنهایی ها...

برای دلهای شکسته...

بی وفایی ها...

 سیا هی ها ...

دورویی ها ...

دروغ ها...

ظلم ها...

بدی ها ...

رنج ها ...

درد ها

دردها 

دردها

....



دوست بازیافته

                           

                    

کتاب ساده  و روونی بود خیلی سریع خوندمش اما دلم گرفت  چونکه حکایت جنگ جهانی و دشمنی نازی ها با یهودی ها بود که دو دوست بسیار صمیمی رو  برای همیشه از هم جدا کرد . یکی مجبور به مهاجرت و دیگری سرنوشتی داشته  که تو رو در آخر داستان غافلگیر می کنه .

دلم گرفت که چی شد چه اتفاقی افتاد که بشر بد شد بدذات شد ظالم و جنگ طلب شد چرا دلش خواست که عده ای رو وحشیانه بکشه   ؟!چرا فکر کرد بر کس دیگه یا قومی دیگه برتری داره  ؟!!!!!!چرا فکر کرد خودش فقط باید زندگی کنه وبقیه  باید بمیرند  ؟!چطور شد که اینطور شد؟ ...اما انگار بود از اول از وقتی پا رو این کره ی خاکی گذاشت....نمیدونم چطور یک آدم دلش نخواد در صلح و آرامش زندگی کنه و کاری به کار کسی نداشته باشه ؟!....

چطور یک آدم میتونه از بی نهایت خوب و مهربون تا بی نهایت بد و جانی و وحشی باشه ؟! چه لذتی میبره از خشونت و جنایت ؟!

نمیدونم ...واقعا نمی فهمم ...تو سرم پر از علامت سواله بی جوابه !

 از متن:

*ترجیح می دهم تنها باشم و تحقیر نشوم . برای خودم ارزش قائلم به هیچکس اجازه نمی دهم مرا تحقیر کند .

*تو در باره ی دوستی چنان آرمانهای با شکوهی داری که انطباق آن برای هرکسی بسیار مشکل است .

*حیاتی ترین مسئله ی ما این بود که یاد بگیریم چگونه بهترین استفاده را از زندگی بکنیم ، بی آنکه در پی کشف هدف زندگی باشیم - البته اگر واقعا هدفی داشته باشد - بی انکه بخواهیم موقعیت بشر را در این کائنات بیکرانه ی ترسناک درک کنیم . اینها مسائل واقعی بود و اهمیتی جاودانه داشت و به نظر ما بسیار اساسی تر از مسئله ی وجود گذرا و مسخره ی آدمهایی چون هیتلر و موسولینی می رسید .

* کوشش ما این بود که مشکلاتمان را خودمان حل کنیم . هرگز به فکرمان نمی رسید که از پدر و مادرمان نظر بخواهیم . اطمینان داشتیم که آنان متعلق به دنیای دیگری هستند  مسائل ما را نمی فهمند و ما را جدی نمی گیرند  به نظرمان می رسید که آنها به اندازه ی کهککشانها از ما دورند ...و بیش از حد در چارچوب آداب و مقررات گوناگون گرفتارند .( جالب ! واقعا جوونا اینطور فکر می کنند )

*در  سیل زلزله طوفان آتشفشان میلیونها نفر کشته می شوند ...غصه ی یک میلیون نفر را نمی توان خورد اما آن سه کودکی که زنده در آتش سوختند را با چشم خود دیده بودم ....چرا خدا اینها را می بیند و هیچ کاری نمی کند.؟!در پندار کودکانه ی خود به این دو راهی رسیده بودم :  یا خدایی وجود ندارد یا الوهیتی وجود دارد که  اگر بر همه چیز قادر باشد سنگدل است و اگر قادر نباشد  به کاری نمی آید از همان جا باورم به ذات متعالی مهربان از بین رفت ......این توجیه که اگر بدی و زشتی نباشد خوبی و زیبایی مفهومی  ندارد مرا قانع نکرد .

* پدرم از صهیونیست نفرت داشت  فکر باز خواهی سرزمین فلسطین پس از دوهزار سال به نظرش احمقانه بود ، همانقدر بی معنی که مثلا ایتالیایی ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند !

*به نظر او نازیسم چیزی بیش از یک بیماری پوستی در بدنی سالم نبود و تنها راه علاج آن این بود که چند آمپول به بیمار بزنند به اواستراحت بدهند و بگذارند که طبیعت کار خودش را بکند


پاییزترین پاییز زندگی ام

اینجا دیگه واسه من شده یک دفترچه یادداشت خاطرات و تنها جایی که میتونم حرف بزنم  .

پنج شنبه اونقدر حالم بد بود که یک ساعتی رو هم که بیمار داشتم از اتاقم بیرون نیامدم آهنگ گوش میدادم و گریه میکردم که  مریم وارد اتاقم شد از دیدن حال و روزم خیلی ناراحت شد گفت  که پاشو بریم بیرون حال و هوات عوض بشه ...گفتم حوصله ندارم  اون آدمهایی  که بیرونند رو دوست ندارم میخوام تنها باشم ، اصلا نمی تونستم جلو اشکامو  حتی پیش مریم بگیرم . مریم گفت بیا بریم کافه کتاب من میخوام "سمت تاریک کلمات سناپور" رو بگیرم، اونجا  یکی داشت تموم میشه جایی دیگه پیداش نکردم ...منم پاشدم و با هم رفتیم ... کافه از همیشه شلوغتر بود نگاهی به قفسه ها میکردم و گهگاهی کتابی رو بیرون می کشیدم و دو خطی واسه مریم میخوندم بعد از اینکه کتابهای رو که میخواست خرید گفتم حوصله ی موندن ندارم با پرستو خداحافظی کنیم  و بریم ...رفتیم برای خداحافظی که پرستو یه کادو کوچولوی خوشگل به طرفم گرفت و گفت این برای باران ...یکه خوردم ...خوب کادو گرفتن از کسی که نه توقع داری و نه انتظار ،هیجان انگیزه...میدونستم کادو پرستو کتابه ...بازش کردم " دوست بازیافته ی فرد اولمن "   ...چند سال پیش که "فراتر از بودن بوبن "رو خووندم درمتنش به این کتاب اشاره شده بود و من از همون وقت اونو تو لیست کتابهایی که میخوام بخرم و همیشه تو کیفمه اضافه کرده بودم اما هیچ کتابفروشی نداشتش ....برای لحظاتی خودم و غممو فراموش کردم با خوشحالی و ذوق و خنده بغلش کردمو ازش تشکر کردم سورپرایز جالبی بود  ...بعد خداحافظی کردیمو آمدیم تو حیاط ..دوباره برگشتم به حال قبلیم یهو حس کردم بغض گلوم کشیده شد به سرم و معده م و احساس سرگیجه و تهوع کردم کنار باغچه ی پر از شمعدونی نشستم ...بعد به مریم گفتم که بره مادرش نگرانش میشه کمی تنهایی اونجا نشستمو فکر کردمو اشک ریختم تا آرومتر شدم و زدم بیرون هیچ کسو هیچ جایی رو نمی خواستم فقط میخواستم راه برم فکر میکردمو راه می رفتم تا رسیدم  خونه ی مامان ...خواهرم اونجا بود و پیشنهاد کرد که صبح جمعه باشون برم تویسرکان و سرکان ....نمی دونم اگه با این حال جمعه خونه میموندم چکار میکردم .

صبح جمعه ساعت 8.30  من همراه خواهرم و همسرش حرکت کردیم ... یه گلوله ی درد با خودم برداشتم همه مسیر و همه جا همرام بود و هست اما خیلی بهتر از این بود که تنها تو خونه بشینمو هی فکر کنم و  گریه کنم .

پاییز همه ی درختها رو رنگی کرده بود همه جا زیبا بود "زنگنه "منطقه ای پر درخت و رنگین اما تویسر کان و بخصوص سرکان ( در استان همدان)در 150 کیلومتری اراک محشر بودند  آروم خلوت سرشار از عطر درخت گردو پر از آرامش و زیبایی آسمون آبی آبی  آبی..هوای پاک پاک پاک...این دو شهر دقیق نمی دونم حدوداً شاید ده کیلومتر یا کمتر از هم فاصله دارند جای بکر و دست نخورده ای هستد شهرهایی کوچیک تمیز و ظاهرا مرفه با خیابونهای پر از پاییز و سرشار از انرژی مثبت دو شهر در قلب طبیعت...در تویسرکان مقبره ی دو نویسنده شاعر و دانشمند معروف صفوی فضای خیلی آروم و زیبایی داره دلت میخواد ساعتها با اون دو شاعر خلوت کنی و حس خوب بگیری .  سرکان یک پارک بسیار قشنگی داره با کهنسالترین درخت چنار ... جای جای صدای آب و رنگینگی بیشتر باغات گردو و کمتر درختان دیگر میوه ها به انبوهی جنگل ....سبز زرد نارنجی قرمز قهوه ای....قار قار کلاغ ....خش خش برگها و برگ ریزان با نسیم های خزانی....همه چیز عالی بود زیباترین و کاملترین پاییزی بود که در عمرم دیدم و حس و لمس کردم اما افسوس که همه جا و در همه حال غمی بزرگ دلمو چنگ میزد و اینهمه زیبایی بکر و محض رو در پس نم ِ اشک دیدم .

*زیاد عکس نگرفتم اما  اگه حوصله ای باشه و فرصت چند تا عکس میذارم

حرف دارم

چند تا موضوع رو دلم میگه بگم :

1-همیشه هرجا وقتی مادری رو می بینم که کشیده میزنه به صورت بچه ی معصومش ...بی نهایت دلم میسوزه و چشام پر ِ اشک و ازون قساوت و بیرحمی اون مادر یعنی یه آدم بزرگ قوی تر  نسبت به یک بچه ی ضعیف و بی دفاع متنفر میشدم .

 شاید این بچه زیاد از مادر یا پدرش کشیده خورده باشه و شاید خیلی هاش  رو ببخشه و فراموش کنه اما قطعا اگر روزی به خاطر هیچ اشتباه و خطا و گناهی و تنها به صرف ظن و گمان ِ صددرصد  اشتباه ِ مادر و قضاون عجولانه ی کاملا غلط،سیلی خورده باشه تا آخر عمر درد این رو فراموش نخوا هد کرد و هرگز نمی تونه این قضاوت غلط و تنبیه ِ نا بجا رو ببخشه . بخصوص اگه تمام توضیح و التماس و قسم و گریه بچه برای اثبات بی گناهیش خدشه ای در اطمینان مادر در داوری اشتباهش نسبت به او ایجاد نکرده باشه و بچه ضعیف و بی دفاع راهی برای اثبات حقانیت خودش نداشته باشه .

قبل از اینکه حرفهای آزار دهنده ی حاصل افکار و استنتاج خود رو به سوی قلب کسی نشونه بگیری و  بهش شلیک کنی و اون رو نابود ...لحظه ای فقط لحظه ای ...فقط لحظه ای به این بیندیش :

که شاید اشتباه می کنی

که شاید گناهی نداشته باشه

که شاید راست میگه

2-   آدمهای خودخواه و مغرور و از خود راضی همیشه و در هر حالت تصور می کنند خیلی می فهمند و زیرکند و افکار و رفتارشون درسته و قطعا چیزی که می پندارند  بی شک و شبهه درسته و اشتباه نمی کنند و من اونقدر تجربه از این آدمها دارم که بدونم صحبت کردن و توضیح دادن برای چنین آدمی که داره اشتباه فکر و  عمل می کنه ولی...ولی مطمئن هست که فکر و رفتارش درسته ،کاملا بیهوده و بی فایده ست که در مقابل این ها تنها سکوت پیشه می کنم زیرا که  در مسیر مکالمه با اینها هرچی بیشتر پیش بری با پرتاب هرچه بیشتر حرفهای تند و تیز و غلط  به سمتت زخمی تر و از هم می پاشی ...در این حالت فقط باید رفت و خود رو از تیررس این بیرحمی دور کرد .

برای کسی که صددرصد مطمئنه  حرف ِ غلط ش درسته...هیچ توضیحی نده چون فایده ای نداره


3-رابطه بین دو نفر مثل یک پل هست  پایه های این  پل ارتباطی ،  علاقه اعتماد صداقت و مهرورزی  ست . هرکدوم از اینها که از بین بره این پل کم کم فرو می ریزه.

4-با تموم وجودم این حقیقت رو درک حس و لمس کردم که در یک رابطه وقتی کسی به راحتی و به کرات دروغ میگه بزرگترین ظلم رو اول به خودش می کنه چرا ؟! چون چنین شخصی همیشه تصور می کنه که  وقتی من به این راحتی در وغ میگم از کجا معلوم او ن هم دروغ نمیگه ؟...و این شک و تردید  عین خوره هم اون ،هم نفر دوم و هم پایه های این دوستی رو میخوره و نابود می کنه.

اگه کسی رو دوست داری و میخوای داشته باشیش بش دروغ نگو   تا بش اعتماد داشته باشی و بتونی باش مهربون باشی 


افسوس که...

آدمها ؛

تو را نمی فهمند

ترجمه ات می کنند

آن هم به زبان خودشان....

**************************

 زنی‌ عاشقت شد

 زنی‌ از سرزمینِ عجایب

  تو را عجیب ساده

  عجیب صادقانه دوست داشت

  زنی‌ که در نبودن تو سخت گریست

  تو باید مرد خوشبختی‌ بوده باشی‌

                                                     "نیکی‌ فیروزکوهی"

اما افسوس  او را نفهمیدی ....

سکوت

زمانی حرف بزن ،که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشد.

و زمانی دوست انتخاب کن ،که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد.

خوبه که آدم بتونه حرف بزنه کلا حرف زدن از اونچه که در سرت میگذره و یا توی دلت مونده خوبه بعدش احساس سبکی می کنی . اما به شرطی که با کسی که حرف میزنی برای حرفت ارزش قائل باشه حرفهات رو درک کنه و به تو، احساست و حرفهات   اهمیت بده و در پایان مکالمه به یک نتیجه ی رضایت بخش و یک آرامش نسبی برسی اما اگه در حین مکالمه دیدی حرفهات خریدار نداره و یا حرفهای بی ربط می شنوی و این مکالمه فقط داره طرفین رو آزار میده بدون رسیدن به یک نقطه ی آرامش و اطمینان ...بهتره که ادامه ندی سکوت کنی و دیگه راجع بهش صحبت نکنی...اینجاست که سکوتت باارزشتر میشه چون بیشتر تورو به سمت آسایش سوق میده تا حرف زدن !

از پیله ی تنهاییت واسه کسی بیرون بیا که وجودش بهت آرامش بده تنهایی هاتو پر کنه شریک  غم ها  وبی حوصلگی هات هم باشه وقتی نمی بینیش دلتنگش بشی فکر نبودش هم اشک تو چشات بیاره اگر غیر از این بود در حصار تنهایی خودت بمون و عذاب تحمل کس دیگه ای رو به جون نخر !

خوب اینهایی که گفتم خیلی ساده و بدیهی به نظر میاد اما روابط بین آدمها و نیازشون به باهم بودن خیلی پیچیده تر از این فرمولهای به ظاهر ساده و روشن هست ...گاهی با وجود دونستن اینها اما باز ادامه میدی به دوستی با کسی که این شاخص های واضح رو نداره خودت با خودت درگیری نمی تونی با خودت و این استدلالات مبرهن ذهنیت کنار بیای و بر طبق اون عمل کنی و خودت رو خلاص !

گیج و سر درگم میشی نمیدونی چکار کنی تا کمی به آرامش و سکون و آسایش فکری برسی هر مسیر ی در این رابطه رو انتخاب می کنی بازم کلافه ای و ناراضی و اینجاست که احساس ضعف و استیصال می کنی .

بودن با  برخی آدمها مثل خوردن گوشت لذیذ  یک ماهی پر ازاستخوانهای ریز هست 

یا مثل حرکت در یک دشت زیبای پر از باتلاق

یا حرکت در یک جاده یی سرسبز لبه ی پرتگاه

یا شنا در یک رودخونه ی خروشان و پرخطر که حین لذت تمام بدنت در اثر کوبیده شدن به سنگهای مسیر زخمی میشه و خسته و خسته تر ...اما نمی تونی خودت رو بیرون بکشی

یا شنا در یک اقیانوس  پر از گرداب

یا ...

یا ...


بی عنوان

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند؟

آدم در بیابان احساس تنهایی می کند

مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند!


و اینکه :

خودتــان را در قلـــب هیچ آدمی نچپانید جـــا نمی شوید ، چـــــــروک می شـــوید فقـــــط !


و دیگه اینکه :

اگر تو بخواهی دور می ایستم چون آخرین چراغ خیابان اما روشن !

مهر مادری

                             

مهر مادری در ذات همه ی مخلوقات هست و تابع زمان و مکان نیست

میلیونها سال از خلقت بشر میگذره قرنها از پی هم آمدند و رفتند دنیا زیر  وزبر شد خیلی چیزها متحول شد آدمها عوض شدند زندگی هاشون تغییر کرد اما یک چیز ثابت موند اونهم عشق مادر به فرزند مهر بی دریغ فداکاری و گذشت ...گذشت از خود و خواسته ها ونیازهای خود

قبلا فرزندان قدر این محبتها و ایثارها رو می دونستند و تا آخرین لحظه ی ِ عمر مادر در پی جبران این مهربونی ها  بودند با احترام گذاشتن قدردانی و مهر متقابل ِ کلامی و رفتاری ، دلسوزی و کمک

اما الان دیگه بچه ها عوض شدند

دیگه اینگونه نیستند

نامهربون و ناسپاس شدند 

و چه راحت می شکنند دلی روکه یک عمر براشون خالصانه و صادقانه تپید

و چه راحت نادیده می گیرند سلامت و زیبایی و طراوت و شادابی و جوونی رو که مادر نثارشون کرد تا خوب بخورند خوب بپوشند خوب تحصیل کنند و ....و...

و چه بی توجه اند به تنهایی و نیاز مادر به بودن و محبتشون

 متاسفانه این باور اکثر مادرهاست که فرزندان ِ  پس از دوران بلوغ  خودخواه از خود راضی متوقع و قدرنشناس و بی توجه و بی تفاوت به مادر هستند

کافه کتاب

  دو هفته پیش خیلی تصادفی و اتفاقی با یک کافه کتاب خیلی دوست داشتنی و نوستالژیک روبرو شدم .

یک زوج خیلی جوون در یک کوچه از یک خیابان نه چندان اصلی و مرکزی این شهر یک خونه قدیمی کوچیک رو تبدیل به یک کافه کتاب کرد ند

حوضی وسط یک حیاط نقلی دو تا باغچه پر از گلهای شمعدو نی و چند تا میز و صندلی روی کفِ پوشیده با سنگریزه و دیوارهای کاهگلی نقاشی شده و سه تا اتاق ،یکی با قفسه هایی برای فروش کتاب دیگری  یک کافی شاپ کوچیک، پنجره هایی با شیشه های رنگارنگ قدیمی و یک اتاق ِ پشت پرده به عنوان آشپزخونه .

فضاشو خیلی دوست داشتم حس خیلی خوبی بهم داد

ساعت از نه شب گذشته بود ..عجله برای بازگشت داشتم اما دلم نیامد بی پرده از احساسم نسبت به اونجا برای موسسش یعنی همون خانوم جوون نگم ...و ایشون چقدر خوشحال شد از این حس من و گفت که روز خوبی نداشته و الان با این گفته ها و دیدن من چقدر انرژی مثبت گرفته ..با هم کمی صحبت کردیم و گفتم که از این به بعد تنها جایی که دلم بخواد برم اونجاست و سه تا کتاب هم خریدم

در این مدت با وجودیکه دلم خیلی میخواد برم اونجا تو حیاطش بشینم و با کتابم  خلوت کنم  اما با این شیفت کاری ِ من در مطب،فقط دوبار تونستم برم اما هر بار به صحبت با اون خانوم بسیار خوش برخورد و مهربون و دوست داشتنی و پر احساس و یکی از بیمارام گذشت... یک خانوم 21 ساله دانشجو زیست  شناسی خیلی مذهبی و خیلی خیلی اهل مطالعه و عاشق کتابهای بوبن (بخصوص" فراتر از بودن" ) ..فکر کنم .با عشق ازدواج کرده حتما  زندگی عاشقونه ای داره که معتقده، عشق با ازذواج تموم نمیشه !

دلم میخواد یک بعدازظهر رو لااقل تموم وقت اونجا برم هم کتاب بخوونم هم با این خانوم در مورد کتابهای مشترکی که خووندیم حرف بزنیم ....اما متاسفانه فرصتش پیش نیامده ....اما خوشحالم که در این شهری که ازش متنفرم  لااقل یک جا هست که دلم بخواد برم و دراونجا احساس آرامش داشته باشم  و حتما یک بعدازظهر رو برای اینکار خالی می کنم .

یک موضوع خیلی جالب هم در این زمینه اتفاق افتاد که من رو  کلی هیجان زده کرد :

چند روز قبل از دیدن این کافه کتاب،  مدتی میشد که حالم اصلا خوب نبود یک دوست نازنینی بهم گفت میدونی فقط چه چیزی میتونه تو رو از این حالت افسردگی و ناامیدی و بی انگیزه بودن نجات بده و حالتو خوب کنه :

 اینکه یه خونه ی قدیمی حیاط دار رو بگیری و کافه کتاب کنی با کتاب که هستی  با آدمهایی که اهل کتاب هستند هم آشنا میشی باهاشون صحبت می کنی از تنهایی و این خمودگی در میای و سرت هم به بهترین وجه ممکن  گرم میشه و دقیقا چنین فضایی رو برام ترسیم کرد !

و من چقدر از این کار و فضا و اینکه چنین شغلی داشته باشم خوشم اومد اما خوب برای من و شرایط زندگی و کاری من این نشدنیه ...اما من اونشب رو در رویای اون مکان صبح کردم  و وقتی دو روز بعد چنین جایی رو خیلی اتفاقی دیدم مثل کسی بودم که در خواب رویایی رو دیده که بعدا در بیداری محقق شده ...(البته دیدن اون مکان فقط ...نه دایر کردنش برای من !.)..و این برام خیلی جالب بود!

رنج ، شادی

 هرچه انسان تر باشیم زخمها عمیق تر خواهند بود . هرچه بیشتر دوست بداریم . بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد .شادی ها لحظه ای و گذرا هستند . شاید خاطرات ِ بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند ، اما رنجها داستانش فرق می کند تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هرروز با آنها زندگی می کنیم . انگار این خاصیت انسان بودن است !

                                                                             «اوریانا فالاچی»

انسان و انسانیت

از میان دو واژه ی انسان و انسانیت ...اولی در میان کوچه ها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است .

                                                                       " ویکتور هوگو"

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود 

                                     " سهراب"



ببخشید

به محمد بارانی همینجا در این کلبه ی با آسمونِ  همیشه ابری ،قول دادم که تغییر کنم ...خوب بشم که خوب باشم !! و دیگه اینجا غمنامه ننویسم نق نزنم ناله نکنم ..بدیهارو نبینم دنبال زیباییها و خوبیها بگردم ...اما هرروز با یه نوع دیگه از نامردی ریا تظاهر دروغ زیرآب زنی آدمهای دوربرم ( اینبار در همین ساختمون پزشکان محل کارم) مواجه میشم ...بُهت می کنم ....افسوس میخورم و متعجب که چرا ؟! واقعا ً چرا ؟!...واسه ی چی ؟!...پول ؟!مقام ؟! ...؟!

حالم اصلا خوب نیست  ..ناامید از خوبی و صفا و صداقت آدمها، به طرز عجیب و متفاوتی غمگین بغض به گلو و بی انگیزه شدم ... نگران خودم هستم ...نمی دونم چه مرگمه و چه کار باید بکنم تا از این باتلاقی که هر لحظه بیشتر درش فرو میرم خودمو بیرون بکشم ....

کلی کتاب نخونده و نیمه خونده دارم و باز امروز یهو وسط کارم  دلم خواست برم بیرون و تنها جایی که دوست داشتم برم کتابفروشی نزدیک مطب بود ...هرچی کتاب خوب رو از ناشرین خوبی مثل ققنوس و نشر چشمه (که تعطیلش کردند البته)  سراغ گرفتم ...گفت نیست ...اجازه ی چاپ مجدد نداره ...نگرد پیدا نمیشه ...کتابهای قدیمی هیوا  به خصوص " ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم" رو خواستم ...گفت نیست ....نداریم ...پیدا نمیشه !

5 تا کتاب خریدم اما دلم بیشتر گرفت

نمی دونم غصه ی چی رو میخورم ...

دورویی آدمها

مرگ صفا و صمیمیت و یکدلی و مهر و محبت

حرص آز و طمع آدمها واسه ی دو روز  این عمر زودگذر

 بی عدالتی فقیرتر شدن فقرا و پولدارترشدن ثروتمندا

 است-بداد و خف-ه کردن شاعرا و نویسنده ها و روز-نامه ن-گارها و کارگردانها و وکیلها و.....همه ی اونهایی که حرفهای خوب میزنند

نابودی هرچیز خوبی که داشتیم و حالا نداریم

نمی دونم چطوری میشه غصه نخورد ؟!

نمی دونم چرا بدیها اونقدر زیاد و خوبیها اونقدر کمه ؟

نمی دونم چرا زشتیها همه جا هست ،همین دوربرما ،همین نزدیکی ها ... اما زیباییها رو باید گشت و پیدا کرد ؟

 
وقتی بدی می بینی و دلت ترک میخوره و می شکنه،چکه چکه  باورهات ازون ترکها بیرون می ریزه و هرگاه دلت تهی ار باور عشق و صداقت و اعتماد به آدمهاست، نه آسمون تقریباً آبی زیباست نه گلهای نیمه خشک باغچه و نه پرواز پرنده ها و نه سبزی کدر شده با غبار درختها...

و، و نه دوستت دارم ها...


( ببخشید آقای محمد بارانی که نتونستم به قولم عمل کنم )

نیما

 بچه ها

ساده و بی شیله پیله

بی نقاب

7 ساله ست آرنجش شکسته خیلی جدی و باهوش و کنجکاو و ریزبینه در حال تمرینات مرتب به گوشه کنار اتاقم نگاه می کنه و گاهی سوال ....

نیما :این نقاشی مال کیه دخترتون ؟

من : نه یه دختر کوچولو که بیمارم بوده قبلا برام کشیده ؟

ن-چرا ؟

م-خوب دوست داشته ...دلش خواسته ...واسه یادگاری

ن-این نوشته هم مال مریض قبلیتون بوده ؟

م-بله

ن-اینم یادگاریه ؟

م-درسته هرچیزی از کسی به جا بمونه یادگاریه ...یعنی اون چیز اون رو به یادت  میاره

ن-منم براتون یادگاری بنویسم ؟

م-چرا که نه ؟ خوشحال میشم

ن-چی بنویسم ؟

-هرچی دوست داری ...چند کلمه ...چند جمله ...مثل یه انشا

کاغذ وبرداشت و روش این جمع و تفریق رو نوشت و گفت :

-من انشام خوب نیست اما ریاضی م خیلی خوبه !

      

                                   و این یادگار نیما تا همیشه به لبم لبخند میاره

جملاتی از مارکز

                                        «جملاتی از گابریل گارسیا مارکز»

*هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.  ( واقعا ؟ یعنی هرکس اشک ما رو درآورد ارزش نداره براش اشک بریزی ؟ !!!خوب آدم اشکش درمیاد واسه سادگی خودش که چرا اون آدم براش اینهمه مهم بوده ؟)


*اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد..( خیلی جالبه ....این آشناست...شنیدم قبلا از کسی !!!)

*دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند
( دقیقا)

*هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
( راست میگه احساس حقارت بهت دست میده ...یعنی واسه بودن با کسی التماس نکن )

*شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسی و سپ
س شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي. ( جدا ً ؟ ! اگه هیچوقت نیافتی چی ؟...یا اگه فرصتی نداشتی چی؟)

*به چيزي كه گذشت غم مخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
. ( عجججججببب ! مگه همیشه بعد غم شادیه ؟!! یا چیزی واسه ی لبخند زدن ؟....اگه غم پشت غم باشه چی ؟!)

*هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني..
.( اونکه بععععله نباید دوباره بهش اعتماد کرد ...یعنی نباید که نه ....نمیشه دوباره اعتماد کرد .....آقای مارکز به نظرم الان تو این دوره و زمونه اگه بودی میگفتی به هیچکس اعتماد نکن )

*زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
( نمیدونم ! ...شاید)

باشه منم هم به حرف شما آقای ماکز هم دوست خوبم محمد گوش میدم و منتظر اتفاقات خوب میمونم

زندگی شاید...

زندگی شاید همین باشد ...یک فریب ساده و کوچک ...گمانم زندگی باید همین باشد ...زخم خوردن ...آن هم از دست عزیزی ...که برایت هیچکس چون او گرامی نیست ...بی گمان باید همین باشد.

                                                                         " مهدی اخوان ثالث"

شبهای روشن

از دیالوگهای فیلم شبهای روشن :

خیلی وقته با کسی حرف نزدم ...گفتم شاید بعد از این همه وقت بشه با کسی حرف زد و پشیمون نشد !

دختر+......پسر  -

+(دختر) : هیچوقت فکر نکردین که از تنهایی دربیاین؟

- (پسر): شما اگر منتظر کسی نبودین هر ماشینی میامد سوار می شدین  که از تنهایی در بیاین؟

+    نه ..می گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه !

-      من نمیگردم ...چون از خودم خوشم نمیاد !

.......................................................................

-    من به کسی اعتماد ندارم  اما اگه بهش اعتماد کنم حتما بش کمک می کنم

........................................................................

+ شده تا حالا کسی به دلت بشینه ؟

 - آره ولی من به دلشون ننشستم ...یعنی قبلا یکی به دلشون نشسته بوده

..........................................................................

+ گاهی آدم میخواد با یکی 2 کلام حرف بزنه 

- حالا اگه اون نخواد 2 کلام حرف بشنوه چی ؟

 +خوب میره سراغ یه نفر دیگه

 _اگه نشد؟

 +اونقدر میگرده تا پیدا کنه

 - راههای دیگه م هست

+ مثلا ؟

- مثلا از خودش بپرسه من چرا به یه نفر احتیاج داشته باشم که باش دو کلام حرف بزنم ؟ ...اصلا خودم با خودم  میتونم بیشتر از 2 کلام حرف یزنم و حرفهای خودمو راحت تر بفهمم ...اگه کسی به اینجا برسه نه میگرده نه انتظار میکشه ...غیر از اینه ؟

 + شاید غیر از این باشه ...مثلا بعضی آدما چون خیلی احساساتین و از ابرازش می ترسن برای توجیه خودشون از این حرفها می زنن..غیر از اینه ؟

.......................................................................

+ من ساعت 11 شب به مدت 4 شب اینجا منتظر کسی که عاشقشم میمونم 

-  چرا 11؟

+ آخه دو تا آدم کنار هم مثل 11 می مونن

-  یه آدم  ِ تنها هم مثل 11 می مونه به شرطی که فقط به پاهاش نگاه کنی 

...

+ قبلا هم انتظار کشیده بودم اما این یک ساعت امشب هزار سال گذشت

- یعنی عشق اینقدر سخته ؟!

+ بله اما سختی شم خوبه ...شما تا حالا عاشق شدین ؟

- نه

+ به نظرم شما دشمن خودتون باشین وگرنه آدم زندگی رو  اینقدر به خودش سخت نمی گیره

+ میخوام روزا دنبالش بگردمو شبا منتظرش بمونم ....کمک کن دنبالش بگردم

-  باشه واسه ی من هم بد نیست ازاین تنهایی و بی خاصیتی درمیام و یکمی از عاشقا چیز یاد می گیرم

................................................................

  - من از بچگی 2 تا رفیق بیشتر نداشتم  اگه میخواستم بشنوم کتاب میخوندم ، اگه میخواستم حرف بزنم مادرم بود .

+دیگه نیست ؟

-  چرا ...گاهی میاد اما دیگه حرفهای منو نمی شنوه  و حرفی م نمیزنه من بشنوم

+ فکر نمی کنی شما خوشبخت باشی اون راضی تره ؟

-  حوشبختی که زورکی نمیشه

 + نه زورکی نیست...شما آدم معقول و موفقی هستی ...چیزهای زیادی میدونین

 - دونستن که خوشبختی نمیاره !

 + راحتی که میاره ... آدمی که میدونه خیالش راحتتره

- شاید همین دونستن عذابش بده

 +مهم نیست اگه دنیاش عوض بشه به عذابش می ارزه

.........................................................

 دنیا یه همچین جاییه ...بازم میگی به مصیبتش می ارزه ؟

و.....

شبهای روشن

   به من گفت : بیا

به من گفت :بمان

به من گفت:بخند

به من گفت:بمیر

آمدم ....ماندم .....خندیدم......مُردم

فیلم شبهای روشن ساخته ی فرزاد موتمن ،برداشتی از کتاب شبهای روشن داستا یوفسکی ست ... کتاب برام خیلی جالب نبود واقعی هم نبود متنهای زیبا هم نداشت ...اما فیلم شاهکار بود عالی محشر فوق العاده ....خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم ...اونقدر دیالوگهاشو دوست داشتم اونقدر زیبا و با معنا بود که تا حالا چنین فیلمی ندیده بودم ...فیلمی که تقریبا همه ی دیالوگهاش زیبا باشه طوریکه دلت بخواد از اونها یادداشت برداری ....و من اینکار رو کردم .

این روزها حال و حوصله ی هیچی رو ندارم نه فیلم نه کتاب  نه اینترنت و نه ....

دیدن این فیلم و یادداشت صحبتهاشون مربوط به مدتی پیش هست ...دلم میخواست تا آخر فیلم رو یادداشت بردارم ..اما دیگه فرصتش پیش نیامد.                

                         


...................................................................

دختر : چرا این قاب عکس خالیه ؟!

پسر: هنوز عکس مناسبش پیدا نشده ...پیدا نمیشه!

( قاب دل خیلی از آدمها خالیه و تا ابد خالی هم میمونه ...گاهی کسی میاد که به اشتباه تصور می کنند میشه عکسشو تو قاب گذاشت اما...)

                                                     

این آقا استاد ادبیات هست تنها زندگی می کنه و میگه :

*من از مردم همین شهرم و همه ی آدمهای این شهر رو دوست دارم چون تقریبا هیچکدومشون رو نمی شناسم .

*از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم اگر کسی حرف این مجسمه هارو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه! من این حرفها رو باور کردم .

من با اینها غریبه ام ، با مجسمه ی آدمها ،با آدمهای مجسمه !

اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد آدمها از دور دوست داشتنی ترند !

اگر 2 نفر به قیمت دوستی مجبور بشند تا آخر عمر به هم دروغ بگند بهتره تنهایی بشینند و به چیزهایی فکر کنند که دوست دارند !

به جای آدمها با خونه های قدیمی حرف میزنم ، شعرهای قدیمی رو تو گوش ساختمونهای قدیمی زمزمه می کنم چون به نظرم باش جورترند .

روزها پیاده روی فایده ای نداره .صدا نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدم میشه باید صبر کرد تا شب بشه

روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینند . توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه ، چیزی جایی کسی منتظرشه . اما توی روشنایی اصلا خبری نیست ...معلومه که خبری نیست .

یکی از معدود چزهایی که حس خیالبافی منو ارضا می کنه کتابه ! و جایی که کتاب باشه آدمی هم هست که چند دقیقه ای تحملش کنم و تحملم کنه .

ادامه داره......


تصمیم اشتباه

وقتی می شنوم که کسی که بیشتر از هر کس تو دنیا  دوستش دارم و آشنایی باهاش زیباترین اتفاق زندگیم بود ... دوستم، رفیقم،همه کسم و سنگ صبورم بود و آرزوی من ، ازدواج و خوشبختیش بود با کسی که عاشق و لایقش باشه ...و اون هم می گفت که من هم بهترین و صمیمی ترین دوستش بودم ...حالا دوستی با من رو یک تصمیم اشتباه تو زندگیش میدونه ... چه حسی باید نسبت به خودم داشته باشم ...جز انزجار ؟


* ترجیح میدهم حقیقتی مرا آزار دهد تا اینکه دروغی آرامم کند .

دنیای سراسر رنج برای برخی ها

 چه خوبه که اشک تموم نمیشه ...نمی ره ...و همیشه با ماست و میتونه یک هفته بی وقفه بباره ....به جای بارون ...به جای عشق و محبت و صداقت و و فاداری و ...هزاران صفت خوب  فراموش شده ی انسانی !

چه خوبه که چشمه ی جوشان و تموم نشدنی از اشک داریم اونقدر که میتونه برای  همه ی دردها و بدبختی ها بیاد و تموم نشه .....واسه ی غم آدمهای جفا دیده ... مرگ عزیزامون ... بیماران با مرض های لاعلاج ... معلولها ... کودکان خیابانی... گرسنه ها ... بچه هایی که زیر آوارِ زلزله موندند یا بی سرپرست شدند  یا مجروح ....واسه ی جنگ، بمبها و موشک هایی  که بچه ها رو تو خواب میبره از این دنیا .......سیل ...طوفان ...برای درختهایی که قطع میشند ...جنگلایی که ویلا میشند ،یا پر از زباله ....برای دریاچه هایی که به خاطر بی کفایتی ها خشک میشند و اسه ی ماهیهایی که با فاضلاب در دریا میمیرند  واسه پرنده ها و آهوهایی که شکار می شند .....

و هزاران هزار بی عدالتی ستم آزار و غم و غصه و رنج و عذابی که یا خودت یا دیگری باید در این زندگی کوفتی که به اجبار و محکوم به شرائط ، تحملش می کنی ....

برای دور شدن آدمی از همه ی پاکی ها و خوبی ها اونقدر اشک دارم که تا پایان عمرم همدمم باشه و درد دلم و فشار غمم را کمی تسکین بده

یه روزی همه ی غم و غصه ها و درددلام رو واسه ی تنها دوستم می گفتم حالا که اون نیست دیگه هیچکسی نیست از غم  ِاون به کی بگم ؟ پس اشک  می ریزم و اینجا میگم تا از حجم سنگین بغض فروخورده ی گلوم کم بشه و بتونم نفس بکشم ...نه اینکه دوست داشته باشم ،مجبورم نفس بکشم

اون برای من یه دونه بود ...تنها دوست بود و با رفتنش من تنهای تنها شدم و تنها میمونم چون همونطور که محمد گفت دیگه منم محاله باور کنم هیچ دوستی رو در این دنیای واقعی ِ تلخ و گزنده 

اما خوشحالم که دوستم سرش خیلی شلوغه و مسلما ازینکه دیگه مجبور نیست هرروز رو یک ساعت از وقتشو  که میتونست با عشقش بگذرونه و یا دوستان متعدد دیگه ش برای  صحبت با من تلف کنه دیگه مجبور نیست ماهی یک بار دو ساعت از وقت گرانبهاشو که صرف دیدن من میشد برای من هدر بده چون اون یه عالمه دوست داره که هرکدوم رو واسه ی یه چیز نگه میداره  تا یه روزی به دردش بخوره یعنی از نظرش هرکسی یه استفاده ای داره و به یه دردی میخوره  و همینطور کلی نقشه و برنامه های درازمدت ! واسه ی زندگیش داره...مسلما الان اون خیلی خوشحاله چون از این دوستی به قول او  "مزخرف "خلاص شده و دیگه مجبور نیست  هی بره هی بیاد بعد برای من نقش بازی کنه و مرتب دروغ بگه و بعد به حماقت من در باور ِ این دروغها بخنده ...اینکه هرچی بهم میگه عین حقیقته ! به من هرگز دروغ نمیگه ! و خیلی منو دوست داره و من جای همه رو براش پر کردم که با من خلایی رو حس نمی کنه اونقدر که نیازی  به هیچکسی نداره و....

آره درسته تموم شدن بعضی دوسنی های اشتباه و یک جانبه  برای یکی غم و برای دیگری رهایی و شادی ست...

هرچی تنها باشی فقط غصه ی تنهاییتو میخوری ...دیگه دلت نمی شکنه...  بازیچه نمیشی .... تحقیر نمیشی ...ریشخند نمیشی ...

پس اگر  هنوز به عاطفه علاقه دوستی و محبت صادقانه و بی ریا معتقدی و بیزاری از روابط سطحی و دروغین  و دلت دوستی عاشقانه و خالصانه و صادقانه میخواد ...دور خودت یه خط ...نه یه دیوار بلند بکش و بشین کنج تنهاییت و در انزوا بمون و  برو بر سر ِ مزار صداقت اشک بریز.

دروغ و جدایی

باورها  اسکلت وجودی ما هستند ...اساس و بنیاد شخصیتی ....به ندرت و به سختی تغییر می یابند و در واقع شحصیت هرکسی را باورهایش میسازد ...و هر شحص همواره به دنبال ارتباط و دوستی با کسی ست که همسو و منطبق با این باورهاست ...

کسی را می بینیم هم کلام می شویم ...نشانه هایی در او می بینیم و البته نه !...بیشتر می شنویم تا ببینیم...دلمان میخواهد که  باورش کنیم و تصور می کنیم او همان کسی ست که در پی اش می گشتیم ....ارتباط ایجاد می شود ...نزدیک و نزدیک تر ....علاقه ایجاد می شود .....عادت و وابستگی هم ایجاد می شود ....دوست داریم بر این باورها بمانیم ....اما زمان می گذرد ...یادمان می رود چه توصیفاتی از خود کرده ایم و گهگاهی فراموش می کنیم نقاب به چهره بگذاریم...شناختها عمقی تر می شود ...

با گذشت زمان  کم کم ثابت می شود چقدر با یکدیگر و در وصف خود صادق بوده ایم ...و اینکه درست پنداشته ایم یا در اشتباهی محض غوطه ور بوده ایم.

در این دوستی حاضرید سیلی بخورید اما دروغ  نشنوید  ! زیرا کسی که به تو سیلی میزند در یک لحظه و از روی عصبانیت بدون نیت قبلی چنین می کند ...

اما کسی که بارها و بارها به تو دروغ می گوید با نیت و برنامه ریزی و به قصد و هدفی که حتماً نباید خوب باشد  میخواهد تو را فریب دهد ...

چراکه نیت و رفتار  وقتی درست باشد نیاز به پنهان کردن و دروغگویی  نیست

**وقتی به کسی بطور کامل و بی هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنیم در نهایت دو نتیجه ی کلی می گیریم:

1-لذت پیداکردن شخص رویایی برای دوستی و زندگی....با هم بودنی همیشگی و یا جدایی ِ اجباری  فیزیکی و نه قلبی ، اما با بیشماری خاطرات شیرین و زیبای  ماندنی.

2- یا رنج ِ تجربه ای تلخ از شناخت و اعتمادی نادرست و حجم انبوهی خاطرات تلخ در کنار اندکی خاطرات خوب  و جدایی نهایی ...اگر عاشق بودی با دلی شکسته و بغضی همیشگی  و زخمی بر روح! و اگر عاشق نبودی با خشم و کینه  و نفرت !

اما در هر حال

بدتر و دردناکتر از رفتن ، گَندیست که آدمها به باور یکدیگر می زنند !

 در این زمان اینگونه است که در خود سقوط می کنی و فرو می ریزی .

محاله فراموش کنی

محاله ببخشی

این زخم همیشه می سوزد...می سوزد......



دروغ

تا کسی را احمق و نادان فرض نکنی نمی توانی به او دروغ بگویی .

کسی که به تو دروغ می گوید به شعور و فهم ِتو توهین کرده است .