ذهنی آشفته

ذهنی آشفته و در هم دارم گویا زلزله ای از درون ویرانم کرده است ...
حس می کنم هیچوقت حالم به بدی این روزهام نبوده ! هرگز اینقدر نسبت به خودم حس انزجار نداشتم و اینقدر ناامید و دلشکسته نبودم حجم سنگینی از بغض رو هر لحظه در گلوم احساس می کنم وبه محض اینکه می نشینم و به نقطه ای خیره می شم و فکر می کنم اشکهام بی وقفه سرازیر می شند ....از این حال خودم خسته شدم هم خودم هم خانواده م ....دلم می خواد از این حالت خارج بشم به داشته هام فکر می کنم و به این که :چه خوبه بیماری لاعلاجی نداریم و رو تخت بیمارستان نیستیم و یا به بدبختی های دیگر ...اما متاسفانه این افکار هم حالم را خوب نمی کنه ...
دیشب آخر وقت یکی از دوستام که استاد ریکی ست (البته دوست که نه،یکی از بیماران چند سال پیش که فراموشم نکرده و هنوز برای دیدنم به مطب می آد و با هم گپی می زنیم ) بعد از دو هفته سری به من زد و وقتی حال و روزم رو دید گفت : بهت هشدار میدم که اگر تغییری ایجاد نکنی و از این حالت افسرده در نیای قلبت خواهد ایستاد و این ناسازگاری هاش، این تپش ها و دردها و تنگی نفسهات اعلام خطره از طرف اون که تحت فشار است و این حالت تهوع ات هم نشانه ی عدم پذیرشته نسبت به اتفاقی که افتاده ! و پینشهاد داد : که تمامی گذشته رو رها کنم ! اما چگونه ش رو نگفت و ...واینکه سنبل الطیب بخورم...
با دوستم از مطب خارج شدم در پیاده رو ،کلی آدمهای جفت و تک و پیر و جوون از کنارم می گذرند من اما عین مرده ای متحرک شده م حس می کنم در کره ای ناشناخته و در کنار آدمهایی ناشناس با ماسک هایی بر چهره ،قدم می زنم هیچ حسی نسبت به این آدمها ندارم ...یک احساس تنهایی خاص و وحشت از اونچه که در پس این نقاب هاست و آسیبی که هر کدام می تونند در صورت نزدیک شدن به روحم بزنند ...

دوستم حرف می زنه اما من نمی شنوم ...به محض رسیدن به عطاری سنبل الطیب را میخرم و سریع به خونه برمی گردم ...دچار انزواطلبی شدیدی شده م تمام روزها و دقایقم در اتاقم در مطب و یا در خونه می گذره نه با کسی حرف می زنم و نه حرفهای کسی را می شنوم ...
پی نوشت : از دوستان مهربون و صبوری که این مزخرفات تکراری منو می خونین عذرخواهی می کنم و منو ببخشید که نتونستم توصیه های محبت آمیز شما رو عمل کنم و هنوز حالم بده...بخصوص رفیق قدیمی و باوفا که همیشه اینجا با من هست و هیچوقت منو تنها نذاشتی منو عفو کن ...جز اینجا جایی برای گفتن ندارم

به آرامی آغاز به مردن می کنی