نیما

 بچه ها

ساده و بی شیله پیله

بی نقاب

7 ساله ست آرنجش شکسته خیلی جدی و باهوش و کنجکاو و ریزبینه در حال تمرینات مرتب به گوشه کنار اتاقم نگاه می کنه و گاهی سوال ....

نیما :این نقاشی مال کیه دخترتون ؟

من : نه یه دختر کوچولو که بیمارم بوده قبلا برام کشیده ؟

ن-چرا ؟

م-خوب دوست داشته ...دلش خواسته ...واسه یادگاری

ن-این نوشته هم مال مریض قبلیتون بوده ؟

م-بله

ن-اینم یادگاریه ؟

م-درسته هرچیزی از کسی به جا بمونه یادگاریه ...یعنی اون چیز اون رو به یادت  میاره

ن-منم براتون یادگاری بنویسم ؟

م-چرا که نه ؟ خوشحال میشم

ن-چی بنویسم ؟

-هرچی دوست داری ...چند کلمه ...چند جمله ...مثل یه انشا

کاغذ وبرداشت و روش این جمع و تفریق رو نوشت و گفت :

-من انشام خوب نیست اما ریاضی م خیلی خوبه !

      

                                   و این یادگار نیما تا همیشه به لبم لبخند میاره

زوجهای ناجور( سه کتاب)

  تو روی نیمکتی نشسته ای این سر دنیا ،که تمام آنچه میخواهی کسی ست که آن سر دنیا روی نیمکتی نشسته است که تمام آنچه میخواهد تویی ! نیمکتهای دنیا را بد چیده اند .

                         

                      

                        ( در مقابل بیمارام سعی می کنم  غمگین نباشم و بخندم)

سالها پیش دو کتاب "عادت می کنیم "و  "من چراغها را خاموش می کنم"  از خانم "زویا پیرزاد "رو خووندم و دوستشون داشتم و سال گذشته یکی از بیمارام که دچار پارگی تاندون و شریان و آسیب به عصب در ناحیه ی کف دست شده بود  ...بعد از سی جلسه درمان با بهبودی کامل ، این کتاب رو به عنوان قدردانی بهم داد .

کتاب مجمو عهای از  26 داستان هست سه بخش داره به نامهای  "مثل همه ی عصرها" و "طعم گس خرمالو "و  "یک روز مانده به عید پاک " و شامل داستانهای کوتاه از داستان 2 صفحه ای تا 40 یا 50 صفحه ای ست .

جوایز بیست سال ادبیات در 76 و جایزه بین المللی کوریه انترناسیونال فرانسه  در 2009 به طعم گس خرمالو ( که اصلا من دوستش نداشتم) و یک روز مانده به عید پاک تشویق شده در هفده مین دوره کتاب سال 78 که خیلی خوب بود .

داستانی در کتاب هست به نام " آپارتمان " که من اخیرا دوباره خووندمش چون به طور غیر مستقیم و خیلی ماهرانه و جذاب به مطلب بسیار مهم و حقیقی در ازدواج اشاره می کنه  :

جور نبودن طرفین ازدواج  از لحاظ علاقه و سلیقه و نوع نگرش و تفکر و تربیت و فرهنگ و ...و بنابراین نوع زندگی ...که میتونه منجر به ناسازگاری و عذاب طرفین بشه و در حالت خوبش منجر به جدایی و در حالت بدش تحمل یک عمر تنش و عذاب همدیگه ! به این دلایل شاید:

عدم شناخت طرف مقابل به علت:

نبودن رابطه قبل از ازدواج

کوتاه بودن زمان رابطه قبل از ازدواج و همه جانبه نبودن آن

رو نکردن لایه های واقعی شخصیتی

 ویا :

دیدن تفاوتها و این نظریه که بعد درست میشه یا درستش می کنم

دیدن تفاوتها و اهمیت ندادن به اونها بخاطر اهمیت به فاکتورهای دیگه مثل مادیات قیافه و ....

ایجاد رابطه دیدن تفاوتها اما تن دادن به ازدواج به خاطر حرف مردم موندن سر قول و ...در خانواده های سنتی و مقید تر

دیدن تفاوتها اما شاید دیگه بهتر گیرم نیاد !!!!!!!!!

بی اهمیتی به تفاوتها به خاطر یه حس و کشش شدید به نام عشق !!!!

نمی دونم ....شاید خیلی چیزهای دیگه ...ازدواجهای سنتی و اجباری و ... وتقدیر!!!!!!!!!!!

آپارتمان شامل 2 اپیزود هست :

اولی قصه ی زوجی در حال طلاق رو میگه که زن بسیار اجتماعی شیطون و  پرشرو شور اهل کار بیرون از خونه و خانه داری در حد خیلی عادی و معمول ...اما مرد بسیار وسواس ایراد گیر و اتو کشیده و خواهان یک زن بسیار کدبانو و مرتب و خانه دار ...و جالب اینجاست که مرد دائم فکر میکرده با ایراد و انتقاد بالاخره زن رو خونه نشین و وادار به رعایت تمام خواسته های خودش می کنه ( همون درستش می کنم ها) اما زن زیر بار نمی ره واسه خونه نشینی اما تا اونجا هم که میتونه سعی می کنه به خواسته های شوهرش اهمیت بده و اونها رو رعایت کنه اما انگار راضی کردن همسرش خیلی سخته و دیگه نمی نونه بیشتر از این تحمل کنه و میخوان از هم  جدا بشند و زن داره دنبال یک آپارتمان برای خودش میگرده  برای بعد از جدایی .

اپیزود دوم مربوط به زوجی ناهمگون دیگریست که زن میخواد آپارتمان اونها رو بخره...یک دختر خاله پسر خاله ...دختر دیپلمه ست ساده بسیار کدبانو خونه دار  مرتب و منظم که تموم کلاسهای آشپزی گلدوزی شیرینی پزی و غیره رو رفته و همسرش آمریکا تحصیل کرده و به تنها چیزهایی از یک زن که اهمیت نمیده همین امتیازات کدبانوگری همسرشه و فقط به خاطر قول و قرارهای مادرانشون و ثروت دختر ازدواج کردند .

وقتی زن ِ اپیزود اول وارد آپارتمان زن کدبانو میشه و همه جا حتی داخل کابینتها و کمدها رو می بینه با خودش میگه :

 کاش اون روز در آسانسور  فرزاد ( همس خودش) به جای اینکه با من آشنا بشه و از من خوشش بیاد با این زن برخورد میکرد اونوقت اونها با هم خوشبخت  می شدند .!

البته من اینجا فقط به موضوع اشاره کردم وگرنه داستان بسیار زیبا دقیق و واقعی بیان شده و به تموم ریزه کاریها اشاره شده .


جملاتی از مارکز

                                        «جملاتی از گابریل گارسیا مارکز»

*هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.  ( واقعا ؟ یعنی هرکس اشک ما رو درآورد ارزش نداره براش اشک بریزی ؟ !!!خوب آدم اشکش درمیاد واسه سادگی خودش که چرا اون آدم براش اینهمه مهم بوده ؟)


*اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد..( خیلی جالبه ....این آشناست...شنیدم قبلا از کسی !!!)

*دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند
( دقیقا)

*هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
( راست میگه احساس حقارت بهت دست میده ...یعنی واسه بودن با کسی التماس نکن )

*شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسی و سپ
س شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي. ( جدا ً ؟ ! اگه هیچوقت نیافتی چی ؟...یا اگه فرصتی نداشتی چی؟)

*به چيزي كه گذشت غم مخور، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
. ( عجججججببب ! مگه همیشه بعد غم شادیه ؟!! یا چیزی واسه ی لبخند زدن ؟....اگه غم پشت غم باشه چی ؟!)

*هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني..
.( اونکه بععععله نباید دوباره بهش اعتماد کرد ...یعنی نباید که نه ....نمیشه دوباره اعتماد کرد .....آقای مارکز به نظرم الان تو این دوره و زمونه اگه بودی میگفتی به هیچکس اعتماد نکن )

*زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.
( نمیدونم ! ...شاید)

باشه منم هم به حرف شما آقای ماکز هم دوست خوبم محمد گوش میدم و منتظر اتفاقات خوب میمونم

زندگی شاید...

زندگی شاید همین باشد ...یک فریب ساده و کوچک ...گمانم زندگی باید همین باشد ...زخم خوردن ...آن هم از دست عزیزی ...که برایت هیچکس چون او گرامی نیست ...بی گمان باید همین باشد.

                                                                         " مهدی اخوان ثالث"

شبهای روشن

از دیالوگهای فیلم شبهای روشن :

خیلی وقته با کسی حرف نزدم ...گفتم شاید بعد از این همه وقت بشه با کسی حرف زد و پشیمون نشد !

دختر+......پسر  -

+(دختر) : هیچوقت فکر نکردین که از تنهایی دربیاین؟

- (پسر): شما اگر منتظر کسی نبودین هر ماشینی میامد سوار می شدین  که از تنهایی در بیاین؟

+    نه ..می گشتم دنبال آدمی که مثل خودم باشه !

-      من نمیگردم ...چون از خودم خوشم نمیاد !

.......................................................................

-    من به کسی اعتماد ندارم  اما اگه بهش اعتماد کنم حتما بش کمک می کنم

........................................................................

+ شده تا حالا کسی به دلت بشینه ؟

 - آره ولی من به دلشون ننشستم ...یعنی قبلا یکی به دلشون نشسته بوده

..........................................................................

+ گاهی آدم میخواد با یکی 2 کلام حرف بزنه 

- حالا اگه اون نخواد 2 کلام حرف بشنوه چی ؟

 +خوب میره سراغ یه نفر دیگه

 _اگه نشد؟

 +اونقدر میگرده تا پیدا کنه

 - راههای دیگه م هست

+ مثلا ؟

- مثلا از خودش بپرسه من چرا به یه نفر احتیاج داشته باشم که باش دو کلام حرف بزنم ؟ ...اصلا خودم با خودم  میتونم بیشتر از 2 کلام حرف یزنم و حرفهای خودمو راحت تر بفهمم ...اگه کسی به اینجا برسه نه میگرده نه انتظار میکشه ...غیر از اینه ؟

 + شاید غیر از این باشه ...مثلا بعضی آدما چون خیلی احساساتین و از ابرازش می ترسن برای توجیه خودشون از این حرفها می زنن..غیر از اینه ؟

.......................................................................

+ من ساعت 11 شب به مدت 4 شب اینجا منتظر کسی که عاشقشم میمونم 

-  چرا 11؟

+ آخه دو تا آدم کنار هم مثل 11 می مونن

-  یه آدم  ِ تنها هم مثل 11 می مونه به شرطی که فقط به پاهاش نگاه کنی 

...

+ قبلا هم انتظار کشیده بودم اما این یک ساعت امشب هزار سال گذشت

- یعنی عشق اینقدر سخته ؟!

+ بله اما سختی شم خوبه ...شما تا حالا عاشق شدین ؟

- نه

+ به نظرم شما دشمن خودتون باشین وگرنه آدم زندگی رو  اینقدر به خودش سخت نمی گیره

+ میخوام روزا دنبالش بگردمو شبا منتظرش بمونم ....کمک کن دنبالش بگردم

-  باشه واسه ی من هم بد نیست ازاین تنهایی و بی خاصیتی درمیام و یکمی از عاشقا چیز یاد می گیرم

................................................................

  - من از بچگی 2 تا رفیق بیشتر نداشتم  اگه میخواستم بشنوم کتاب میخوندم ، اگه میخواستم حرف بزنم مادرم بود .

+دیگه نیست ؟

-  چرا ...گاهی میاد اما دیگه حرفهای منو نمی شنوه  و حرفی م نمیزنه من بشنوم

+ فکر نمی کنی شما خوشبخت باشی اون راضی تره ؟

-  حوشبختی که زورکی نمیشه

 + نه زورکی نیست...شما آدم معقول و موفقی هستی ...چیزهای زیادی میدونین

 - دونستن که خوشبختی نمیاره !

 + راحتی که میاره ... آدمی که میدونه خیالش راحتتره

- شاید همین دونستن عذابش بده

 +مهم نیست اگه دنیاش عوض بشه به عذابش می ارزه

.........................................................

 دنیا یه همچین جاییه ...بازم میگی به مصیبتش می ارزه ؟

و.....

شبهای روشن

   به من گفت : بیا

به من گفت :بمان

به من گفت:بخند

به من گفت:بمیر

آمدم ....ماندم .....خندیدم......مُردم

فیلم شبهای روشن ساخته ی فرزاد موتمن ،برداشتی از کتاب شبهای روشن داستا یوفسکی ست ... کتاب برام خیلی جالب نبود واقعی هم نبود متنهای زیبا هم نداشت ...اما فیلم شاهکار بود عالی محشر فوق العاده ....خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم ...اونقدر دیالوگهاشو دوست داشتم اونقدر زیبا و با معنا بود که تا حالا چنین فیلمی ندیده بودم ...فیلمی که تقریبا همه ی دیالوگهاش زیبا باشه طوریکه دلت بخواد از اونها یادداشت برداری ....و من اینکار رو کردم .

این روزها حال و حوصله ی هیچی رو ندارم نه فیلم نه کتاب  نه اینترنت و نه ....

دیدن این فیلم و یادداشت صحبتهاشون مربوط به مدتی پیش هست ...دلم میخواست تا آخر فیلم رو یادداشت بردارم ..اما دیگه فرصتش پیش نیامد.                

                         


...................................................................

دختر : چرا این قاب عکس خالیه ؟!

پسر: هنوز عکس مناسبش پیدا نشده ...پیدا نمیشه!

( قاب دل خیلی از آدمها خالیه و تا ابد خالی هم میمونه ...گاهی کسی میاد که به اشتباه تصور می کنند میشه عکسشو تو قاب گذاشت اما...)

                                                     

این آقا استاد ادبیات هست تنها زندگی می کنه و میگه :

*من از مردم همین شهرم و همه ی آدمهای این شهر رو دوست دارم چون تقریبا هیچکدومشون رو نمی شناسم .

*از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم اگر کسی حرف این مجسمه هارو باور کنه باید بین خودش و مردم نرده بکشه! من این حرفها رو باور کردم .

من با اینها غریبه ام ، با مجسمه ی آدمها ،با آدمهای مجسمه !

اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد آدمها از دور دوست داشتنی ترند !

اگر 2 نفر به قیمت دوستی مجبور بشند تا آخر عمر به هم دروغ بگند بهتره تنهایی بشینند و به چیزهایی فکر کنند که دوست دارند !

به جای آدمها با خونه های قدیمی حرف میزنم ، شعرهای قدیمی رو تو گوش ساختمونهای قدیمی زمزمه می کنم چون به نظرم باش جورترند .

روزها پیاده روی فایده ای نداره .صدا نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدم میشه باید صبر کرد تا شب بشه

روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست آدم همه چیزو می بینه و همه اونو می بینند . توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه ، چیزی جایی کسی منتظرشه . اما توی روشنایی اصلا خبری نیست ...معلومه که خبری نیست .

یکی از معدود چزهایی که حس خیالبافی منو ارضا می کنه کتابه ! و جایی که کتاب باشه آدمی هم هست که چند دقیقه ای تحملش کنم و تحملم کنه .

ادامه داره......