اینجا دیگه واسه من شده یک دفترچه یادداشت خاطرات و تنها جایی که میتونم حرف بزنم  .

پنج شنبه اونقدر حالم بد بود که یک ساعتی رو هم که بیمار داشتم از اتاقم بیرون نیامدم آهنگ گوش میدادم و گریه میکردم که  مریم وارد اتاقم شد از دیدن حال و روزم خیلی ناراحت شد گفت  که پاشو بریم بیرون حال و هوات عوض بشه ...گفتم حوصله ندارم  اون آدمهایی  که بیرونند رو دوست ندارم میخوام تنها باشم ، اصلا نمی تونستم جلو اشکامو  حتی پیش مریم بگیرم . مریم گفت بیا بریم کافه کتاب من میخوام "سمت تاریک کلمات سناپور" رو بگیرم، اونجا  یکی داشت تموم میشه جایی دیگه پیداش نکردم ...منم پاشدم و با هم رفتیم ... کافه از همیشه شلوغتر بود نگاهی به قفسه ها میکردم و گهگاهی کتابی رو بیرون می کشیدم و دو خطی واسه مریم میخوندم بعد از اینکه کتابهای رو که میخواست خرید گفتم حوصله ی موندن ندارم با پرستو خداحافظی کنیم  و بریم ...رفتیم برای خداحافظی که پرستو یه کادو کوچولوی خوشگل به طرفم گرفت و گفت این برای باران ...یکه خوردم ...خوب کادو گرفتن از کسی که نه توقع داری و نه انتظار ،هیجان انگیزه...میدونستم کادو پرستو کتابه ...بازش کردم " دوست بازیافته ی فرد اولمن "   ...چند سال پیش که "فراتر از بودن بوبن "رو خووندم درمتنش به این کتاب اشاره شده بود و من از همون وقت اونو تو لیست کتابهایی که میخوام بخرم و همیشه تو کیفمه اضافه کرده بودم اما هیچ کتابفروشی نداشتش ....برای لحظاتی خودم و غممو فراموش کردم با خوشحالی و ذوق و خنده بغلش کردمو ازش تشکر کردم سورپرایز جالبی بود  ...بعد خداحافظی کردیمو آمدیم تو حیاط ..دوباره برگشتم به حال قبلیم یهو حس کردم بغض گلوم کشیده شد به سرم و معده م و احساس سرگیجه و تهوع کردم کنار باغچه ی پر از شمعدونی نشستم ...بعد به مریم گفتم که بره مادرش نگرانش میشه کمی تنهایی اونجا نشستمو فکر کردمو اشک ریختم تا آرومتر شدم و زدم بیرون هیچ کسو هیچ جایی رو نمی خواستم فقط میخواستم راه برم فکر میکردمو راه می رفتم تا رسیدم  خونه ی مامان ...خواهرم اونجا بود و پیشنهاد کرد که صبح جمعه باشون برم تویسرکان و سرکان ....نمی دونم اگه با این حال جمعه خونه میموندم چکار میکردم .

صبح جمعه ساعت 8.30  من همراه خواهرم و همسرش حرکت کردیم ... یه گلوله ی درد با خودم برداشتم همه مسیر و همه جا همرام بود و هست اما خیلی بهتر از این بود که تنها تو خونه بشینمو هی فکر کنم و  گریه کنم .

پاییز همه ی درختها رو رنگی کرده بود همه جا زیبا بود "زنگنه "منطقه ای پر درخت و رنگین اما تویسر کان و بخصوص سرکان ( در استان همدان)در 150 کیلومتری اراک محشر بودند  آروم خلوت سرشار از عطر درخت گردو پر از آرامش و زیبایی آسمون آبی آبی  آبی..هوای پاک پاک پاک...این دو شهر دقیق نمی دونم حدوداً شاید ده کیلومتر یا کمتر از هم فاصله دارند جای بکر و دست نخورده ای هستد شهرهایی کوچیک تمیز و ظاهرا مرفه با خیابونهای پر از پاییز و سرشار از انرژی مثبت دو شهر در قلب طبیعت...در تویسرکان مقبره ی دو نویسنده شاعر و دانشمند معروف صفوی فضای خیلی آروم و زیبایی داره دلت میخواد ساعتها با اون دو شاعر خلوت کنی و حس خوب بگیری .  سرکان یک پارک بسیار قشنگی داره با کهنسالترین درخت چنار ... جای جای صدای آب و رنگینگی بیشتر باغات گردو و کمتر درختان دیگر میوه ها به انبوهی جنگل ....سبز زرد نارنجی قرمز قهوه ای....قار قار کلاغ ....خش خش برگها و برگ ریزان با نسیم های خزانی....همه چیز عالی بود زیباترین و کاملترین پاییزی بود که در عمرم دیدم و حس و لمس کردم اما افسوس که همه جا و در همه حال غمی بزرگ دلمو چنگ میزد و اینهمه زیبایی بکر و محض رو در پس نم ِ اشک دیدم .

*زیاد عکس نگرفتم اما  اگه حوصله ای باشه و فرصت چند تا عکس میذارم