اخرين بيمار از اتاقم بيرون رفت ...سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم چشماهم
رو بستم و موزيك لايت زيبايي كه فضاي اتاق رو پر كرده هم نتوست من رو از
بند افكار متلاطم و مزاحم نشسته بر ذهنم رها كنه ....اما صداي زنگ تلفن من
رو وادار به پاسخ مي كنه با اكراه گوشي و برمي دارم ....آقايي كارمند
بهزيستي ازمن ميخواد فردا وقت اداري براي عقد قرداد جهت درمان بيماران تحت
پوشش برم سازمان .......ماه رمضان هست و من ِ كلافه از گرما كه ترجيح
ميدادم اول وقت اداري بيرون از خونه برم مجبور شدم ساعت 9 صبح برم و چون
مسافت زيادي بين خونه و اونجا نيست فكر كردم پياده برم ديدم خيلي وقته جز
طي مسير كمتر از 5 دقيقه اي خونه تا مطب هيچ پياده روي نداشتم چون جاي ِ
ديگه اي به جز اين دو ،نرفتم .....بهزيستي جنب قديمي ترين پارك شهر هست كه
كوچيكه اما تنها پارك اين شهر هست كه شبيه پاركه ....ترجيح دادم از تو پارك
برم ....وقتي مي رسم فضاي كوچيك حياط پر از مراجعه كننده ست وارد مي شم
يك چيز جلب توجهم رو كرد كه بعضي از پرسنل از معلولين با درصد كم معلوليت
بودند ...خوب اين كار خيلي قشنگيه .......به قسمت مربوطه ميرم دو خانم در
يك اتاق هستند كه يكي مربوط به كار من هست و ديگري به امور
بيماران.....دارم با خانم صحبت مي كنم مداركم رو ميدم و ايشون كارهاي
كامپيوتريش رو انجام ميده اما گوشم به صحبت هاي خانم ديگه ست با آقايي
ميانسال كه البته ظاهري تكيده داره ......آروم صحبت مي كنند حرفهاي آقا رو
چون پشتش به منه نمي شنوم اما شنيدم كه خانم گفت : ترو خدا گريه نكن باور
كن دست من نيست ...بودجه نيامده ...
و آقا از اتاق رفت بيرون و خانم سرش رو پايين گرفت و گريه كرد من كنجكاو از خانم پرسيدم قضيه چيه ؟
ايشون
گفت :اين آقا خودش مشكلات روحي رواني داره و تحت درمانه و سه بچه نابينا
داره كه هرماه بايد قطره هاي چشمي به قيمت 90 هزار تومان براي هر كدوم بخره
و بهزيستي ماهي دويست هزار تومان بهش ميده و يك هفته ست كه موعدش رسيده
اما بودجه نيامده....
سريع از اتاق رفتم بيرون نگاهي به راهرو انداختم نبود داخل
محوطه هم نبود برگشتم به اتاق تا كاري رو كه براي انجامش اومده بودم تموم
كنم .
عذاب وجدان شديدي داشتم احساس خفگي مي كردم ...گفتم اي كاش زودتر متوجه مي شدم بهش كمك مي كردم ..
خانم مسئول گفت : مي دوني روزانه چند تا از اين موارد و بدتر از اين به اينجا مراجعه مي كنند ؟
حالا فكر كن اين ماه رو هم شما بهش كمك كردي ماهها و سالهاي بعد چي؟
كارم انجام شد تو مسير برگشت اطراف رو نگاه كردم شايد ببينمش اما نبود
چهره ي اون آقا رو كه چند لحظه هم بيشتر نديدم جلو چشام بود و به حرفهاي اون خانم فكر مي كردم بي اينكه :
بودجه نيامده ...نداريم
به درامد حاصل از فروش نفت فكر كردم كه قرار بود بيارند در خونه ي همين مردمي كه مستضعف اند و بهشون نويد حكومت عدل علي داده شد
و به بودجه هاي ميليارد ي فكر كردم كه بالا كشيده ميشه
..... كه صرف غير اين مردم ميشه
..... كه صرف كشتن مردمي ديگه ميشه