شعر
تمام دلهره من این است
روزی که مشتم باز می شود
همه بفهمند
دستانم خالی از تو بود
....................................
وقتی نام تورا می شنوم
سرم را بر می گردانم
رفتگری پاییز را جارو می کند
.....................................
یکی به این صندلی سرد بگوید
بیهوده نشسته ای
آنکه می خواست بیاید رفت
....................................
مبارزه بی فایده است
تو را بدست بیاورم بازنده ام
تو را از دست بدهم
بازنده ام
شکست نام کوچک من است
"کیوان مهرگان"
به آرامی آغاز به مردن می کنی