سینا دادخواه 28 ساله مهندس عمران نویسنده ی یوسف آباد خیابان سی وسوم ( چاپ هشتم )

کتاب رو دوست داشتم شامل 4 بخش هست که :

اولی در افکار سامان عکاس جوون عاشقی سیر می کنه که جلو مرکز حرید گلستان منتظر نداست و البته عاشق او...دومی بیان افکار لیلا جاهد یک خانم 40 ساله و سومی لابلای افکار حامد نجات عکاس و استاد زبان انگلیسی که عاشق لیلاست اما ندا عاشقش شده و چهارمی ذهنیات نداست .

حرکت در تو درتو و پیچ و خم های ذهن کسی برام خیلی حالب بود و بیان تمام داستان به این شیوه و اینکه واقعا خیلی چیزهایی که ما در مورد دیگران فکر می کنیم یعنی برداشت ما از رفتار اونها دقیقا ذهنیت اونها نیست  اشتباه میتونه باشه زمانی که با هم حرف نزنیم !

من قلم نویسنده رو دوست داشتم و کلا از خووندن این کتاب لذت بردم

این کتاب برای تهرانی ها بسیار نوستالژیک و جذابتر خواهد بود به خاطر اشاره به خیابانها مراکز خرید بزرگراه ها پارکها و کافی شاپ ...و کلا مراکز خاصی در تهران در بیان خاطرات و وقایع داستان  که میتونه برای هر تهرانی آشنا و شاید خاطره انگیز هم باشه .

حرفهای ندا با مجسمه ها رو خیلی دوست داشتم حرفها که نه در واقع همون هایی که تو ذهنشه اما به زبون نمیاد .

 از متن کتاب :

*همه فکر می کنند حسی مبهم آدمها را به هم نزدیک می کند ولی نمی دانند که کار ،کار ِ فرشته هاست !تله پاتی اسم مستعار جدید فرشته هاست . فرشته ها این دوره و زمونه مجبورند با اسم های مستعار همه جا خاضر شوند .

*حرفها خودشان خودبخود نمی آیند واج می شوند مصوت می شوند و درست یک هوا بیرون تر از دندانها قرار می گیرند ولی بیرون نمی پرند ...سقوط آزاد مصوت ها لغو می شود. سقوط آزاد همیشه خطرناک است . مخصوصا اگر بدون طناب و کمربند باشد . حرفهایی که به خاطرات عاشقی مربوط می شوند این کمربند را ندارند  خطرناک اند قاتل بالقوه اند با جان خودشان و دیگران بازی می کنند .

*نگاه که کم الکی نیست ابهتی دارد برای خودش . آن هم نگاهی که ذره ای احترام و عشق و خاطره و درد ، همه را در خودش دارد . پسر چه نگاهی می شود این نگاهی که در هوا سرگردان است . باید مثل بچه هایی که با تور دنبال پروانه ها می دوند  بدوی و نگاه را توی تور بیندازی . آنوقت نگاه اهلی تر می شود و فقط برای تو بال و پر وا می کند .

*من چقدر از وقتی با سپیده بهم زدم عوض شدم ! عوض یا عوضی؟ چه فرقی می کند وقتی حتی رنگ چشمهای سپیده یادم نیست!

*چرا ما با هم ایم وقتی دیگر حرفی نداریم با هم بزنیم ؟

*نمی بینی دارم تکه تکه هایم را از روی زمین جمع می کنم ؟!

*دلم میخواست فرار کنم از تمام چیزهایی که بزرگتر از من بودند و خارج از اختیار من .

*بدیهی ، مثل اینکه چیزی توی ضد نور باشد و نشود از آن عکس گرفت .

*داد کشیدن گاهی از نفس کشیدن هم واجب تر است .

* عشق یعنی علاقه ی شدید قلبی ...صداقت در عشق یعنی همه چیز

* عاشق ها همیشه می توانند دو تا گوش مخملی روی سرت سبز کنند

*سکوت یعنی جنایت عاطفی!

*جواب بعضی سوالها را فقط دیوانه ها می دانند.

*برای وصال باید حجاب را کنار زد.

*دلبستن به جماعت هنری بی عقلی محض است

*در عاشقانه ترین ساعتها هم گاهی لازم است تنها باشیم.

*تو حق نداری خوابهای نقره ای کسی را با یک کلمه ازش بگیری

*آدم نباید به گذشته ها برگردد . گذشته ها استخوان آدم را پوک می کنند و باعث می شوند قلب آدم تیر بکشد.

*این جوانها چه می دانند بی احتیاطی عاطفی یعنی چه و چه وعواقبی دارد؟( اصلا می دونند عاطفه چیه ؟! ...باران)

* زنها یک بخش اضطراری انتقام گیر در وجودشان دارند که درمواقع لزوم به سرعت  به کار می اندازند .

* شما مجسمه های قدیمی ( خطاب به مجسمه های توی پارک ) ، تنها موجودات به دردبخور این شهر هستنید.

*من ساکت بودم عین یک درخت متحرک که گاه جلوتر و گاه عقب تر و گاه همپای باغبانش راه میرود درختی که تمنای باغبان را برای سخن گفتن احساس می کند و می داند که اگر لب واکند هم حال شاخ وبرگهای خودش بهتر می شود هم حال باغبان . اما درخت فقط یک درخت است چه متحرک باشد چه ثابت . درختها هیچوقت توان حرف زدن نداشته اند .

تعبیر جالب از خیابانهای تهران :

*کجای دنیا را ندیده ام با آنکه پایم را از تهران بیرون نگذاشته ام ؟ خیابان برزیل میدان آرزانتین بلوار آفریقا کوچه برلن چهارراه استانبول ...حتا دمای بدنم با نام خیابانها عوض می شود .گاندی با انکه شمال شهر است شرجی شرجی ست  استانبول مرکز شهر است اما معتدل است دماوند همیشه ی خدا زیر صفر است ......عمر خیابانها وقت رسیدن به میدانها تمام می شود . میدانها همیشه زنده میمانند میدانها جان دادن خیابانها را می بینند پوزخند می زنند و زنده میمانند .