آلبا دِسس پِدِس نویسنده ی ایتالیایی ست و من خیلی خیلی کتابهاش رو دوست دارم مثل"دفترچه ممنوع" و "از طرف او" و "عذاب وجدان" و "عروسک فرنگی "و ....طبق معمول یک زن آشنا با احساسات زنانه بخصوص افکار و احساسات و دغدغه ها ی زنان میانسال در "دفترچه ممنوعه" و در داستان " کرایه نشین ِ" این کتاب با عنوان "درخت تلخ "که مجموعه داستان هست...عشق در داستانهای آلبا پررنگ هست و نبودش غم و حس تنهایی و ناامیدی ست .

کتاب رو خیلی دوست دارم البته خیلی وقت پیش خووندمش همون زمانی که رو دور ِ کتابخونی افتاده بودم و تند تند میخوندم و مطب هم شلوغ بود و فرصت نوشتن نداشتم .

*درخت تلخ حکایت دختر یست که عاشق درختی در باغچه ی حیاطشونه

*کرایه نشین داستان مارگریتا زن ِ چهل ساله ی تنهایی ( بی همسر) هست که با مادرپیرش و دختر نوجوونش زندگی می کنه (دخترش مسافرته)و یکی از اتاقهاش رو برای امرار معاش به پسر جوون نویسنده ای کرایه میده و عاشق پسر میشه و با اون رابطه برقرار می کنه و او که تا قبل از این زنی ساده غمگین ساکت افسرده و دلمرده و بی امید و انگیزه ودچار روزمرگی ست با این رابطه احساس شادابی نشاط جوونی می کنه و حس امید به زندگی در او به شدت ایجاد میشه ...تا اینکه دختر جوونش از سفر برمیگرده و توجه پسر به دختر جلب میشه و با این حقیقت که نمی تونه با یک دختر جوون رقابت کنه و به خاطر عشق شدیدش به پسر و برای پیشرفت کاری او و برگشت پسر به روال طبیعی زندگیش ،خودش رو کنار می کشه و با دستهای خود چمدون پسر رو می بنده و اونو راهی می کنه بره ...و حالا تنهاتر و غمگین تر از قبل میشه.

از متن :

- لئوناردو پسر جوانی بود که ماگریتا  را مجذوب کرده بود زیرا جوانی بود که با دوناتا و دوستانش( هم سن و سالانش) خیلی فرق داشت مثل آنها پرسرو صدا نبود  سطحی نبود او جوانی واقعی بود زن در عمرش جوانی را تا این حد آشکارا در کسی ندیده و حس نکرده بود

- لئوناردو نویسنده بود در شهرش جایزه گرفته بود و راجع به نوشته هایش  ساعتها با هم حرف میزدند مارگریتا حس میکرد چیزی در وجودش شکوفا می شود به نظرش همه چیز تغییر شکل داده بود و در حین کار مرتب به او و جملاتش و به لحظات زیبایی که با هم داشتند  فکر میکرد .

- مارگریتا ذاتا مهربان و خدمتگزار بود  پاک بود مثل رنگ سفیدی که با گذشت زمان چرک نشده باشد . او به موجودات شهری شباهتی نداشت .در آن سه اتاق خود زندگی میکرد . ولی در عین حال می توانست هم در یک دهکده ی محقر زندگی کند و هم در شهری مانند نیویورک ، ذات او با تغییر مکان فرقی نمی کرد قابل احترام و ستایش بود ...آن وقت بود که پسر تصمیم گرفت زندگی او را زیر و رو کند ..چون آن زن همیشه در نوعی تنهایی معنوی اجباری زیسته بود .

- مارگریتا احساس گناه میکرد آری او مرتکب خطایی شده بود که دیگر نمیشد لکه ی ننگ آن را پاک کرد ولی با این حال احساس سعادت میکرد .

- مارگریتا درک کرده بود که جوانی یعنی بی فکری یعنی درک نکردن ارزش بسیاری از چیزها . جوانی یعنی خوشگذرانی یعنی بی خیالی یعنی قدرنشناس بودن .


- به نظر لئوناردو ،مارگریتا صدای شیرینی داشت و دستانش با آن هم کار ِخانه سفید و ظریف بود آری او یکپارچه زن بود با آن لطف و محبت زنانه دلش میخواست سرش را بر شانه ی او بگذارد و دردو دل کند به زن از دختر و همسالانش  بگوید که جهان او با جهان آنها یک دنیا فاصله دارد و نسبت به آنها فقط نوعی جذابیت جسمانی حس میکرد و بس.

مارگریتا با چهره ای گلگون از پسر پرسید :

آیا مرا دوست داری؟

**هرگز چنین سوالی نکرده بود در سن و سال او چنین سوالی قبیح بود از طرفی هم نسبت به عشق آن پسر اطمینان داشت وگرنه اگر دوستش نداشت چرا این چنین عاشقانه بااو رفتار میکرد ؟ با این حال دلش میخواست آن کلمات را از دهان او بشنود می خواست که پسر عشق خود را تصدیق کند تا آن کلمات را همرا خود به آشپزخانه ببرد و در تمام روز با خود نگهدارد . پسر گفت : البته که دوستت دارم ...اما به محضی که مارگریتا از اتاق او پای به بیرون می گذاشت فراموشش میکرد انگار اصلا وجود نداشته است ! زن برعکس وقتی او را ترک میکرد قلبش پر از امید میشد ...حس میکرد که دارد بوی او را با خود اینجا و آنجا می برد....با برگشت دوناتا ( دختر زن) کم کم رفتار پسر تغییر کرد سرد و او که از این رابطه ی پنهانی با زن  عصبی و کلافه بود به زن گفت به صلاح هردوی ماست که این رابطه را خاتمه دهیم و با سنگدلی گفت : دست از سرم بردار ...مارگریتا اشک می ریخت چون می دید چگونه این عشق سراپای وجودش را در خود گرفته است و از خودش خجالت می کشید که باعث ناراحتی پسر شده است....پسر اما احساس میکرد سبکبال شده است و هربار بی صبرانه در اتتظار ورود دختر میماند.

_مارگریتا در همین اواخر فقط احساس جوانی کرده بود و منصفانه نبود به این زودی هم پایان پذیرد

-مارگریتا پریشانحال بود گاه حس میکرد پوست بدنش خون ِ در رگهایش و چشم هایش همه درد گرفته اند قلبش درد میکرد رنج می برد و غصه می خورد و احساس تنفر نسبت به سن و سالش ...

*سعادت در تنهایی معنایی ندارد.

و.....

(کتاب ترجمه ی بهمن فرزانه ست و شامل 11 داستان هست ( 280 صفحه )که همه رو دوست داشتم اما من فقط در مورد کرایه نشین( 122 صفحه) یعنی بلندترین داستانش ، نوشتم)