من کبوتر تو نیستم
همه ی شهر خوابیده اند
و سری که می توانست روی شانه ی تو باشد
روی دست من مانده است!
همه ی ترانه های دورم را بیدار می کنم
تا بیایی ، کنار زردی این گلدان بنشینی
از اندوه نامرادی انسان
و سیاهی هایی که مو های کنار شقیقه های ملتهبت را
سفید کرده اند بگویی
من ، روبروی تو بنشینم
گل های سوخته ی پیراهنم را فراموش کنم
و در صدای تو نفس بکشم !
*******************
همین حالا که با تو حرف میزنم
در رویای مورچه ای
تقسیم می شوم به تکه های مساوی
همین حالا که به انسانی ترین شکل ممکن برافروخته ای
و صدای مرا نمی شنوی
در این فکرم
چه خوب است که مورچه ها
آدم نیستند!
***********************
همیشه زودتر از تو می رسم
همیشه جواب انتظار مرا
از پشت عینک لبخند می زنی
و من که دلگیری تاخیرت را
به مهربانی
این نگاه می بخشم
فقط نیمکتم را عوض می کنم گاهی
و کلماتم را در خانه جا می گذارم...!
من کبوتر و نیستم اسکینر!
«زهرا حیدری»
به آرامی آغاز به مردن می کنی