همه اینطور می گند و خودم هم حس میکردم  "گذر زمان کم کم سوزش و درد ِ نداشتن رو کم می کنه و به وضعیت جدید یعنی نبود کسی عادت می کنی "...اما در حیرتم که برای  من درست برعکس شده ...هرچه زمان میگذره روز به روز حالم بدتر میشه ! طوریکه چندروزیه که واقعا احساس می کنم دیگه نمی تونم تحمل کنم حس می کنم خیلی کم آوردم ...خیلی زیاد ...طوریکه واقعا دلم نمی خواد صبح بشه و یه روز دیگه رو شروع  کنم ...صبحها تا نزدیک ظهر تو تخت دراز می کشم و فقط فکر می کنم حسرت و افسوس و اشک ...نای بلند شدن و انگیزه ای برای شروع یه روز تکراری و غیرقابل تحمل رو ندارم هیچ کار مثبتی انجام نمیدم کتاب که نمی خوونم بیرون  از خونه بجز مطب نمیرم مدتهاست مرکز خرید نرفتم ...عین یک روبات فقط  یک سری کارهای ضروری و بایدی رو انجام میدم ...گاهی حس می کنم واقعا توان یا حوصله ی قدم برداشتن یا حرف زدن و یا حتی نفس کشیدن  رو هم ندارم .

مریم گاهی میامد مطب برام شعر می نوشت شعر میخوند ... کمی حرف میزدیم ...اما دو هفته ای هست که برای گرفتن نمایندگی بیمه رفته تهران کلاسهای مربوطه ... دلم براش تنگ شده و جاش خالیه اما انگار قراره خالی ترم بشه چون دیروز sms داد که ارشد ِاصفهان قبول شده برای اون خیلی خوشحال شدم و میدونم که زندگیش تغییرات مثبتی می کنه ...اما واسه خودم ناراحت چون مریم هم میره مثل دیگران که رفتند و من دیگه واقعا تنهای تنها میشم .

به مریم گفتم : تو هم میری ...

و مثل همیشه گفت : محاله برم

گفتم صمیمی ترین و نزدیکترین دوست پنج ساله م هم اینو  می گفت  حتی می گفت یه گوشه از قلبش تا همیشه فقط مال منه و محاله بتونه  بدون من زندگی کنه و هرگز از زندگیم نمیره!!! ...اما رفت!!!!....به راحتی هم رفت !!!!!!!!. این دوستم که عزیزترین کسم بود و سنگ صبورم و همزبونم مثل تو می گفت که من خیلی خوبم! فرشته ی مهربونم! یک lady به تمام معنام!!! و یک دوست واقعی ام! که هیچوقت نمی خواد من رو از دست بده !!!!!!!!!چون به بودنم نیاز داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!...اما بعد که فهمیدم خیلی بهم دروغ گفته ...بهم گفت که من رو نشناخته بوده من خیلی  بدم واسه همین همیشه تنهام ! و دیگه حتی لحظه ای نمیخواد با من باشه و ...

 مریم مثل همیشه گفت : اما من نمیرم ...حالا می بینی!

اما مریم نمی دونه که ما همه روی رودخونه ی سرنوشت شناوریم و این جریان آبه که داره مارو با خودش میبره.... یکی سبکتر یکی سنگینتر ...همه با هم و کنار هم نمی تونیم بمونیم ...نمیشه ...هر که باید بره میره دیر یا زود ....

هرچه باید اتفاق بیفته می افته !

این شعر آخرین شعری نیست که مریم برام گفت اما فعلا آخرین دست نوشته ی اوست چون دو روز پیش دو تا شعر کوچیک برام sms کرد گفت داشته تو خیابون راه می رفته و به من فکر میکرده که یهو  به ذهنش رسیده و فوری برام نوشته که اونها رو هم در پایان می نویسم

***************.

دیدار ِ تو دو دو تا چهارتای ِ پیچیده ای ست

که در ازدحام ِ خیابان های بی حوصله گیج می شود

باید آرامش  ِ آغوش تو باشد

و یک استکان چای ِ بعدازظهر های ِ دلم برایت تنگ شده است

بیایم روبروی رنگ های شالهایت

لپ پَر بزنم از شادی ،از شعر ،از بغض های کال

بانو باشی و

زنانه ترینِ  ِدست هایت را بچرخانی دور گردنم

و من سرگرم ِ ماجرای ِ دوست داشتنت باشم                 " مریم "

**************

بانو برای چشم تو باران بیاورم ؟

بانو کنار تکه جان ، نان بیاورم ؟

بانوی سلام  ِدرخت و صدای سار

بانو چقدر از تو به من ، شعر بیقرار

بانوی گُلم ،غزلم، آزوی کال

بانوی گریه های عتیق ِهزار سال

بانو بخند و ببوسم بهار شو

آغوش این پرنده ی پربسته بال شو  ( مریم تهران 4 شهریور)

اما من دیگه هیچ دوست داشتن و موندن و نرفتنی رو باور نمی کنم .